انتقام شاعر

و حالا بعد از اين همه سال مي تونستم انتقام خودمو بگيرم. پرند تو چنگم بود. زن محمد ، عشق محمد ، زندگي محمد، لخت مادرزاد جلوي من ايستاده بود.
——————
من و محمد دوستاي خيلي صميمي بوديم. از دوران مدرسه با هم بوديم و بعد، راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه رو هم با هم گذرونديم. محمد هميشه سرش مي جنبيد. مي دونستم سكس هاي زيادي داشته. خب راستش بهش حق مي دادم. خيلي جذاب بود، قد بلند، هيكل ورزشكاري، چشم هاي سياه و ابروهاي كشيده.اين قيافه هر دختر و هر زني رو جذب مي كرد. مدام ميگفت كه ميتونه كسي رو هم براي من جور كنه اما هميشه جواب من به محمد چيزي نبود جز يك لبخند دوستانه.

من اهل سكس نبودم.قيافه ام معمولي بود، اعتقادات مذهبي هم نداشته ام. شايد ميتونم بگم كه يك سري اصول واسه خودم داشتم.يه سري اصول جزئي و شايد غير منطقي. ما خانواده كوچيكي بوديم.يه خانواده چهار نفره. من و پدر و مادرم و عزيز ترين كسم سمن .خواهر كوچيكم.پدرم فرهنگي بازنشسته بود. مادرم خانه دار و سمن هم درس مي خوند. وضع مالي درستي نداشتيم اما خب هيچ وقت هم دستمون جلوي كسي دراز نبود.

ماجرا از شش سال پيش شروع شد. همون روزي كه من و محمد توي حياط دانشگاه كنار هم نشسته بوديم.
محمد گفت:احمد، آرزوت چيه؟
گفتم: تو كه ميدوني.
گفت: شاعر شدن؟ آرزوي مسخره اي. مخصوصا تو اين مملكت
گفتم: خب آرزوي تو چيه؟
گفت: من به همه آرزوهام رسيدم. فقط يكي مونده
گفتم: چي مونده؟
زل زد توي چشام و بعد زد زير خنده.خنديد…خنديد … خنديد…

ترم آخر دانشگاه بوديم. حسابي سرمون شلوغ بود. همه تلاش اين چند سال به اين ترم بستگي داشت. من زياد مي خوندم.مجبور بودم زياد بخونم. به اميد يه استخدامي با يه درآمد بخور نمير.اما محمد نه. باباش مغازه فرش فروشي داشت. خيلي پولدار بودن. هميشه فكر مي كردم كه چرا محمد درس رو ادامه ميده. يه روز بهم گفت كه ميخواد بياد خونمون ، واسه درس خوندن.خيلي تعجب كرده بودم اما خب درست نبود كه روشو زمين بندازم. فرداي اون روز من و محمد توي اتاق من مشغول درس خوندن بوديم.

– كيه؟
سمن آروم درو باز كرد و سلام داد و بعد سيني چاي رو گذاشت روي زمين و بيرون رفت.
محمد گفت: خواهرت بود؟

وقتي دانشگام تموم شد رفتم خدمت. توي يه پادگان دورافتاده، نزديكاي مرز تركيه. روز اول خيلي سخت گذشت. ما توي يه حياط بزرگ جمع شده بوديم.يه حياط بزرگ و كثيف. يه سرگرد كه به زور فارسي حرف مي زد اومد بالاي يه صندلي و با صداي بلند گفت كه حياط رو تميز كنيد.خيلي طول كشيد و تقريبا تا نزديكاي غروب مشغول بوديم.بعد توي دو دسته رديف شديم و به سمت يه در بزرگ آهني راه افتاديم. اونجا ساختمون كوچيكي بود كه آدم مودار تحويل مي گرفت و سربازهاي كچل بيرون ميداد. بعد از اينكه موهامو از دست دادم غرورم رو هم باختم. درست مثل سگ از ما كار مي كشيدم. روزاي اول برنامه شخصيت زدايي به راه بود. فحش و تميز كاري. يا فحش مي شنيدم يا مشغول تميز كردن دستشويي ها بوديم.

نزديك پادگان چند تا روستا بود. اغلب ما با كردهاي اونجا دوست شده بوديم و توي اين چند ماه تقريبا مي تونستيم زبون اونا رو بفهميم.

پنجشنبه ها اونايي كه فوق ديپلم داشتند مي تونستند دو ساعت از پادگان بيرون برند. چون از شهر دور بود ما فقط مي رفتيم توي روستا. توي پادگان من يه دوست پيدا كرده بودم به اسم هادي. اغلب با هم بوديم و چون هر دوتامون فوق ديپلم داشتيم ميتونستيم پنجشنبه بيرون باشيم. هادي توي روستا با دختري دوست شده بود. يه دختر بي نهايت زشت. من چيز زيادي از اون دختر نمي دونستم فقط احتمال ميدادم كه با هادي مشغول يه كارهايي هستن. توي يكي از همين مرخصي ها هادي بهم گفت كه من هم با اون و دوست دخترش بيرون بيام.اول قبول نكردم اما وقتي اصرار كرد راضي شدم.نزديكاي غروب توي يه استخر بي آب جمع شديم. باد سردي مي اومد و شاخه ها رو با خودش مي كشيد. اونجا بود كه دلمو باختم.

ویدا. نمي دونم چي توي صورت اين دختر روستايي بود كه منو ديوونه كرد. اون زشت نبود اما زيبا هم نبود. حتي نمي تونست فارسي حرف بزنه. از اون روز به بعد من هم هر پنجشنبه همراه هادي توي روستا مي اومدم. هادي با دوستش مي رفت پشت درختا و من و ویدا به هم نگاه مي كرديم.من براي ویدا جك مي گفتم و اون از ته دل بدون اينكه زبون من رو بفهمه مي خنديد.

ماه هفتم خدمت بود كه با ویدا تنها شدم. هادي با يكي از بچه ها دعوا كرده بود و به اون مرخصي نمي دادن. من و ویدا دوباره همون جاي قديمي همديگرو ديديم. حالا مي تونست كمي از زبون منو بفهمه. قبلا بهش گفته بودم كه شعر ميگم. چون نمي تونستيم زياد با هم حرف بزنيم ازم خواست تا يكي از شعرامو براش بخونم و من هم خوندم:

آن دم كه از پس نگاهت دلم را ربودي
نمي دانستي كه شرم چه زيباست
من زندگي مي كردم
در چشم هايت
در دست هايت
در نفس هايت
دخترك حرامي
بي تو از باد پريشان ترم

وسطاي شعرم صدايي شنيدم. صدايي ضعيف و غمگين. مثل گريه مثل بغض. ویدا بغض كرده بود و من بيشتر از هر وقت ديگه دوسش داشتم.تو بغلم ولو شد و روي دستم گريه كرد. ومن اونجا براي اولين بار ویدا رو بوسيدم.بوسه اي از سر عشق.

فقط سه ماه از خدمت مونده بود. تصميم گرفته بودم كه بعد از خدمت كاري پيدا كنم و با پدر و مادرم بيام خواستگاري ویدا. همه چيز خوب پيش مي رفت و من توي اون روزا خيلي خوشبخت بودم كه اون تلفن لعنتي زندگيمو نابود كرد.

از پشت تلفن صداي ضعيفي ميومد. انگار كسي داشت گريه مي كرد. فهميدم زن عموم هستش كه از زور گريه نفسش بالا نمياد. با نگراني پرسيدم چي شده و اون فقط تونست يه جمله بگه: احمد برگرد ، سمن مرده.

داغون شدم. چرا سمن مرده؟ اين سوال منو ديوونه كرده بود. وقتي رسيدم سمن رو دفن كرده بودند و من ديگه هيچ وقت اونو نديدم. از اون چيزي نمونده بود جز يه مشت خاطره غم انگيز و يه نامه كه براي من نوشته بود.
از عصبانيت ديوونه شده بودم. به زمين و زمان، به خدا و ابليس فحش مي دادم. سمن برام همه چيز رو نوشته بود. از محمد نوشته بود كه چطور با پيشنهاد ازدواج به اون فريبش داده بود و توي خونه خالي به اون تجاوز كرده. از خودش گفت كه وقتي فهميد محمد نمي خواد با اون ازدواج كنه شرمسار ميشه و تصميم به خودكشي مي گيره. شش ماه دنبال نشونه اي از محمد بودم اما پيداش نبود. مدتي بعد از دوستاش شنيدم كه با كسي به اسم پرند ازدواج كرده و رفته انگلیس. بعد از مرگ سمن فقط يه دلخوشي داشتم: ویدا.

مدتي طول كشيد تا به پادگان برگردم. حدود دو ماه. هر پنجشنبه به ديدن ویدا مي رفتم اما از اون خبري نبود. از هادي خواستم كه بهم بگه اون كجاست اما نمي گفت. ديگه به سيم آخر زدم. مي دونستم خونه شون كجاست. يه روز از پادگان فرار كردم و رفتم دنبال ویدا. خودش خونه نبود و همون دوست دختر هادي به من گفت كه يه ماه پيش به يك مكانيك شوهر كرده و از اين روستا رفته. دنيا رو سرم خراب شد. فرار كردم و دنبال ویدا رفتم. اما بي نتيجه بود. وقتي برگشتم منو به جرم فرار از خدمت بازداشت كردند و شش ماه اضافه خدمت بهم دادند.

—————

روز اول باورم نشد اين زن بي نهايت زيبا همون پرند رضایی هستش. با خودم گفتم حتما يه تشابه اسميه. اما كم كم نشونه هايي داد كه فهميدم سرنوشت منو بازم به گذشته كشونده. پرند رضایی 30 ساله تازه از انگلیس برگشته و ميخواد كه اشعارش توي موسسه انتشاراتي ما چاپ بشه. هنوز هم باورم نمي شد خودش باشه. يه روز كه براي ويراست اومده بود موسسه از زير زبونش كشيدم كه اون زن محمد احتشام هستش.

هر روز به بهانه اي كه باهاش تماس مي گرفتم. اين عشق يا شهوت نبود كه در درون من شعله مي كشيد بلكه نفرت بود و فقط نفرت. كم كم خودمو بهش نزديكتر كردم و با توجه به شعراهايي كه داشتم پرند خيلي زود جذبم شد.

صبح همون روزي كه قرار بود پرند رو خونه بيارم هزار جور نقشه كشيدم. اينكه حاملش كنم. اينكه بكشمش. اينكه بوسيله اون محمد رو بكشونمش ايران( محمد هنوز انگلیس بود). اونقدر فكر كردم كه نفهميدم زمان كي گذشت. زنگ در زده شد و من به ساعت نگاه كردم. ساعت پنج دقيقه به هفت بود و من و پرند سر ساعت هفت قرار گذاشته بوديم.

خدايا چي مي ديدم. موهاي بلوطي بلند، لب هاي سرخ . سينه هاي گرد و تو پر. دستاي بلوري. ناخوناي دراز و صورتي رنگ. كمر باريك و بعد باسن بزرگ. پاهاي كشيده و انگشتهايي با لاك سياه.

اون ميخواست زودتر به من بچسبه اما من ميخواستم اين معاشقه نفرت بار رو طولاني كنم. جلو اومد عقب رفتم جلوتر عقب تر پرند منو به چنگ آورد و از لبام شروع كرد. من وحشي شده بودم. پرند رو انداختم روي تخت و خودمو انداختم روش. با همه توانم نفرتمو توي وجودش فرو ميكردم اما اين زن مثل شوهرش حيوون بود. با لذتي حيواني منو توي خودش مي كشيد . با ناخوناش پشتم رو ديد ، با دندوناش گوشمو. من شروع كردم به زدن. دستاش. شكمش سينه اما اين حيوون لذت ميبرد من ميزدم و اون لذت مي برد لذت مي برد. احساس كردم با ابليس طرفم صورتمو دور كردم و خواستم بلند شم اما پرند مانع مي شد. اما اين پرند نبود كه نميذاشت. خود محمد بود كه حالا توي جلد زني زيبا ظاهر شده بود. من دست انداختم توي گلوش و مي زدم. بوي تهوع ، بوي خون ، بوي نفرت. پرند سيري نداشت . اما من جدا شدم. كمي كه گذشت به خودم اومدم و راضي از اينكه هستي محمد رو نجس كردم. زندگي محمد وجود منو احساس مي كرد. انگار همه نفرتم از بين رفته بود. پرند زشت و كبود شده بود. نفس نفس مي زد. از تخت بيرون پريد و روي پاي من خوابيد. گفت: عشقم دوست دارم.
من گفتم: من تورو ميشناسم تو زن محمد هستي من دنبال انتقام بودم و از تو سو استفاده كردم
با لبخند و رضايت لباس پوشيدم و بلند شدم. اما توي اين لحظه پرند حرفي زد كه همه روياهاي منو نابود كرد. اون گفت كه دو سالي از محمد جدا شده
اين من بودم كه در فكر استفاده ازجسم عزيز ترين كس محمد بودم اما حالا نا اميد و شكست خورده خودم رو مي ديدم كه بازيچه دست سرنوشت شده بودم. با غمي بي نهايت از خونه بيرون اومدم و بوي نمحمداي محمد رو روي تن خودم حس مي كردم.

آرایشگاه خاطره انگیز

اسمم م-ب ، 28 سالمه ، متولد و ساکن شیرازم خاطره ای رو که براتون تعریف میکنم مربوط به وقتی که فقط 13 سالم بود و دوم راهنمایی می رفتم حدودا یکی دوسالی بود که با مسائل جنسی آشنا شده بودم و هراز گاهی با خودم ور میرفتم و خود ارضایی می کردم. به لحاظ فیزیکی اندامی متناسب و پوستی روشن، موهای لخت و مشکی و چهره ای پاک و دلنشین داشتم. من و چند تا از بچه های دیگه کم و بیش بین هم سن و سالامون به بچه خوشکل و از این دسته عناوین معروف بودیم و بعضی از پسرهای هم سن و یا بزرگتر مدرسه و محله و فامیل که حشری تر از بقیه بودن دور و بر مارو میگرفتن و هر از گاهی از غفلت ما استفاده می کردن. من هم شاید اوایل از رفتار اونا بدم می اومد و فکر می کردم کسی که سکس میده خیلی کثیفه اما به اقتضای طبیعت انسان درون سن و سال ازدست مالی های بقیه خوشم می اومد ولی بروشون نمی آوردم. اولین تجربه جدی رو با معلم علوم مدرسه داشتم که یک جون مجرد بود اصالتا ترک قشقایی بود یادم هست که امتحان عملی ثلث دوم آزمایشگاه میگرفت همه رو توی آزمایشگاه جمع کرده بود و اسمها رو میخوند و امتحان می گرفت. هرکس که امتحان می داد راهی خونه میشد. اسم من رو آخرین نفر خوند بطوری که توی آزمایشگاه باهاش تنها شدم وقتی در آزمایشگاه رو از داخل بست و با نگاه گرسنه بطرفم اومد دلم ریخت ولی از اینکه موقع امتحان گرفتن خودش رو بهم می چسبوند و به بهانه های مختلف بهم دست میزد لذت می بردم و کاملا تسلیم بودم . به جرات می تونم بگم هیچ آدمی وجود نداره که از لمس شدن بدنش توسط دیگری لذت نبره.

یادم هست یکی دو ماهی یک مرتبه مسئولین مدرسه به موهای بچه ها گیر میددان و ما معمولا تا جایی که امکان داشت مقاومت می کردیم و خودمون رو از دید مسئولین مدرسه پنهان می کردیم و درنهایت مجبور بودیم بریم آرایشگاه و موهارو کوتاه کنیم. من هم از اون پسرهایی بودم که بخاطر توجهی که بقیه بهم میکردن خیلی به تیپ و موهام وابسته شده بودم. خاطره من از اینجا شروع می شه که یک صبح جمعه از فصل بهار بود و پدر و مادرم قصد رفتن به عیادت یکی از اقوام روداشتن من هم بلندی موهام رو و سخت گیری مدیر مدرسه رو بهونه کردم و پول وکلید رو از پدرم گرفتم و بعد از رفتن اونها راهی آرایشگاه نزیک منزل شدم. تقریبا 6 ماهی می شد که دو تا برادر خوزستانی آرایشگاه رو اجاره کرده بودن و باهم اونجا رو اداره می کردن. توی این مدت هم حرف و حدیث دربارشون زیاد بود و برای همین معمولا مغازشون زیاد مشتری نداشت. یادم هست که زن چاق وخپل همسایمون با لحجه شیرازی غلیظش به مادرم می گفت دوتاشون اذب هستن و خیلی چشم چرونی دختر های محله رو میکنن.
وقتی وارد مغازه شدم هیچکس توی مغازه نبود و تنها یکی از دوبرادر روی صندلی مغازه نشسته بود و مشغول خوندن مجله بود سلام کردم سرش رو بطرف من برگردوند و جواب داد از جاش بلند شد و اومد بطرفم و گفت میخوای موهات رو کوتاه کنی؟ گفتم بله. به صندلی اشاره کرد و من روی صندلی نشستم. جونی حدودا 23 ساله و خوش تیپی بود و با اندام نسبتا باریک و ورزیده در نگاه اول احساس خوبی بهش پیدا کردم اصلا توی این حال وهواها نبودم من رو یاد برادر بزرگم می نداخت که برای تحصیل به هند رفته بود. به یاد پچ پچ های زن همسایه افتادم و خندم گرفته بود که با صدای جون آرایشگر به خودم اومدم که داشت وسایل رو آماده میکرد.
بچه همین محلی؟
بله.
کجا می شینین؟
انتهای همین کوچه روبرویی.
تا حالا ندیده بودمت.
جواب ندادم. از صحبت کردن باهاش لذت می بردم.
زیر چشمی از توی آینه نگاهم می کرد.
پسر آقای ……. نیستی؟
نه پدرم آقای …….. هست.
نمی شناسم. شیرازی نیستی؟
چرا شیراز بدنیا اومدم.
لحجت به تهرونی ها مخوره ؟
مادرم تهرانیه.
دو تا از دکمه های پیرهنم رو باز کرد و با مهارت یقه پرهن رو به داخل برگردوند و دستمال رو با سنجاق به دورگردنم بست. ماشین رو توی برق زد و پرسید
چه شماره ای؟ در این حال دستش رو توی موهام میکشید.
گفتم با ماشین نه. فقط کوتاه اصلاح کنید. از حرکت دستش توی موهام لذت می بردم.
ماشین رو روشن کرد و شروع کرد به زدن شقیقه و پشت موهام .
در حالی که از توی آینه باهام صحبت می کرد گفت حتما مدرسه ازت خواسته کوتاه کنی!
بله.
حیف موهای قشنگی داری به صورتت می یاد.
از اینکه از زیبایی موهام تعریف کرده بود داشتم بال در می آوردم.
از سنم و اینکه کلاس چندم هستم پرسید منم همه رو براش توضیح دادم.
متوجه رفتار و نگاه عجیبش شده بودم. وقتی با شانه و قیچی موهام رو کوتاه میکرد کاملا به پاهم می چسبید پاهاش رو به پاهم می مالید .کارش که تموم شده با برس موها رو از روی صورتم و سرم پاک کرد ساعت دور و بر 11:30 بود و دوست داشتم برم خونه و درس بنویسم از جام که بلند شدم می خواستم یقم رو درست کنم که گفت هنوز تموم نشده و رفت شیر آب روشویی رو باز کرد و گفت سرت رو بگیر زیر شیر . می خواستم بگم خونه میرم دوش میگیرم ولی نگفتم. به طرف شیر رفتم گفت پیرهنت رو در بیار خیس نشه. پیرهن رو درآوردم گفت زیرپوش تنت نیست؟ خجالت کشیدم. خم شدم روی روشویی و سرم رو زیر شیر گرفتم تا این لحظه هم متوجه منظورش نشده بودم و توی این حال وهواها نبودم فقط رفتارش بنظرم عجیب بود. از پشت بهم چسبید و سرم رو زیر شیر دست میکشید یک دستش رو روی دوشم گذاشته بود و گاهی روی کمرم می کشید احساس می کردم بدنش می لرزه بعد مقداری شامپو روی موهام ریخت و سرم رو چنگ زد ولی دیگه چنان به پشتم چسبیده بود که به روشویی چسبیده بودم با دست دیگش که خشک بود بازوم رو گرفته بود بازوم رو که رها کرد دستش رو آروم روی پهلوم گذاشت کارش خیلی طولانی شده بود دیگه متوجه شده بودم که داره باهام حال میکنه.احساس سه گانه ای داشتم هم خوشم می اومد و هم احساس می کردم من رو تحقیر کرده و درعین حال احساس ترس میکردم گاهی هم فکر می کردم شاید اشتباه می کنم و منظوری نداره.
کارش که تموم شده یک حوله بهم داد سرم رو خشک کرده و نکرده لباس پوشیدم زیر چشمی نگاهم می کرد پول رو بهش دادم و تشکر کردم به سمت در که رفتم خودش جلوتر راه افتاد و قفل در رو باز کرد. تازه متوجه شدم که وقتی پیرهنم رو در میآوردم در مغازش رو قفل کرده بوده که مزاحم نداشته باشه . دیگه مطمئن بودم که اشتباه نکردم. خیابون خلوت بود و من با احساس تحقیر راهی خونه شدم. تا شب سرم رو با درس گرم کردم و خیلی با کسی حرف نزدم. مدام با خودم کلنجار می رفتم که اگر این ارتباط بد هست پس چرا ازش لذت می برم. تمام وقت به صحبت بچه ها و تجربه های جنسی بچه گانه ای که داشتیم و احساس لذتی که با معلم علوم داشتم فکر می کردم. شب که توی رختخواب رفتم حال و هوا عوض شد و از فکر کردن به ماجرای صبح لذت عجیبی می برم یاد لمس دستش تو موهام و روی بدنم داشت دیونم میکرد دوست داشتم الان کنارم بود و خودم رو توی بغلش می انداختم و می بوسیدمش حسابی حشری شده بودم دستم رو روی پهلوم میکشیدم و احساس صبح رو تداعی میکردم وقتی مطمئن شدم همه خواب هستن چند برگ دستمال کاغذی برداشتم و شروع کردم به زدن. تازه فکرم آزاد شده بود که بخوابم .
دوسه هفته ای از اون شب می گذشت هروقت به اون ماجرا فکر میکرم احساس خوبی داشتم. بیشتر به خودم و لباس پوشیدنم اهمیت می دادم و کمتر با بچه های کلاس که سراغم می اومدن تندی می کرم وقتی بچه ها خودشون رو بهم می چسبوندن وانمود می کردم که متوجه کارشون نیستم. حتی یه یکی از پسر های کلاس که خودش هم خیلی خوشکل بود اجازه دادم من رو بغل کنه و ببوسه. ولی دیگه این چیز ها من رو ارضا نمی کرد دیگه وارد مرحله جدیدی شده بودم دیگه نگاه های تند معلم علوم برام کافی نبود. دیدن بعضی اندام ها تحریکم می کرد دوست داشتم سکس رو تجربه کنم اما خجالت می کشیدم. هروقت می تونستم از مقابل آرایشگاه رد میشدم و داخل مغازه رو نگاه می کردم معمولا جون آرایشگر تنها بود و برادرش کمتر مغازه می اومد. یکبار پسر خاله 8 ساله ام رو که با خالم مهمون ما بودن به آرایشگاه بردم تمام مدت که جون آرایشگر مشغول بود من زیر چشمی نگاهش می کردم و خودش هم متوجه این قضیه شده بود.
دفعه بعد که برای کوتاه کردن موی خودم به آرایشگاه رفتم اواخر سال تحصیلی بود ساعت چهار بعد الظهر رفتم که مشتری نداشته باشه روی صندلی نشسته بودم خیلی هول شده بودم. دوست داشتم توجه ش رو جلب کنم. همین که روش رو بر می گردوند سر تا پاش رو نگاه میکرم. خیلی سریع کار اصلاح موهام رو انجام داد و در طول اصلاح مرتب باهام صحبت می کرد می گفت که نقاشی می کشه و می فروشه و بهم می گفت اگه خانوادت بخوان میتونن طرح بدن و من براشون بکشم مرتب بهم نگاه می کرد اما هیچ کار غیر مربوطی انجام نداد. احساس می کردم که علارقم همه توجهی که بهش دارم اون به من بی توجه شده. دوست نداشتم اینجوری تموم بشه. از روی صندلی که بلند شدم گفت پیرهنت رو در بیار. دلم ریخت. دیدم که به سمت در رفت و در رو قفل کرد و پرده کرکره مغازه رو هم تاریک کرد. پیرهنم رو درآورده بودم ولی با توجه به دفعه قبل زیرش زیرپوش هم داشتم به طرف روشویی رفتم که آب رو باز کنم پشت سرم بود برم گردوند و زیرپوش رکابی رو آروم از تنم درآورد خجالت کشیدم سرم رو پایین انداخته بودم. قلبم مثل قلب گنجشک می زد احساس دوگانه ای داشتم احساس شرم و لذت از نگاه کردن اون به بدنم. شیر رو باز کرد و دست روی کمرم گذاشت فهمیدم که باید خم بشم.سرم رو زیر آب بردم مثل دفعه قبل از پشت بهم چسبید با یک دست سرم رو ماساژ می داد و این دفعه بی پروا دستش دیگرش رو روی کمرم می کشید کلفتی آلتش رو روی پشتم حس می کرم دوباره ترس به سراغم اومد. ولی لمس دستاش داشت دیونم می کرد کاملا تسلیم بودم دستش روی کمرم حرکت می کرد و روی پهلوهام می رفت صدای نفسش روکه شنیدم احساس آرامش کردم حالا مقداری روم خم شده بود ولی فشارش به پشتم رو بیشتر کرده بود. بر ترس غلبه کرده بودم و احساس لذت داشتم. دستش رو روی باسنم هم می کشید کاملا متوجه لذت بردن من شده بود بدون اینکه شامپو استفاده کنه شیر آب رو بست یک حوله بهم داد و گفت موهامو خشک کنم حوله رو روی سرم می کشیدم درحالی که رو به دیوار ایستاده بودم چون هم خجالت می کشیدم بهش نگاه کنم و هم برجستگی آلتم از روی شلوار معلوم بود.
چند لحظه که گذشت گفت بیا بریم بالا نقاشی هام رو بهت نشون بدم. میدونستم اگر باهاش برم ممکنه بیشتر باهام حال کنه من تا همین اندازه راضی بودم ولی اون با چنان قدرتی بهم نگاه کرد که نتونستم بگم نه. به سمت پله کان انتهای مغازه رفت و من ناخودآگاه به طرف لباسهام رفتم که گفت لباس لازم نیست کسی بغیر من بالا نیست. قلبم داشت از جا کنده می شد. خودم رو بدست شرایط دادم به دنبالش از پله ها بالا رفتم تنها لذت دستاش بود که به من جرات رفتن می داد. بالا که رسیدم متوجه شدم که جوون آرایشگر مغازه رو با اتاقک روی مغازه اجاره کرده و توی اون اتاقک زندگی می کنه. فرش، یخچال، بخاری برقی و اجاق گازکهنه، بوم نقاشی و نقاشی هایی که دیوار رو کاملا پوشونده بود حیرت کرده بودم به نقاشی های نگاه می کردم تصویر یک دختر و یک پسر که کاملا عریان دستای هم رو گرفته بودن توجه من رو جلب کرده بود. دستش رو روی گردنم احساس کردم من رو بطرف خودش کشید از پشت سر بغلم کرد گفت از نقاشی ها خوشت می یاد؟ باز هم احساس دلشوره پیدا کردم دوست داشتم فرار کنم ولی نمی تونستم. با حس لذتی که می بردم خودم رو تسکین می دادم. از اینکه بهم توجه داشت و توی بغلش بودم خوشحال بودم. روی زمین نشستیم بس که هیجان داشتم از حرفاش چیزی یادم نیست یادم هست که می گفت وقتی همسن من بوده دوست های بزرگتر از خودش داشته که لختش می کردن و با بدنش بازی میکردن و تمام بزرگترها بغل کردن کوچکتر از خودشون رو دوست دارن. حرفهاش من رو تسلی میداد کاملا تسلیم شده بودم روی زمین دراز شده بودم. پشت هم صورت و گردنم رو ماچ میکرد و دستش رو روی سر و سینه و شکمم می کشید. میگفت بعد از اولین بار که دیدمت همیشه از پشت پنجره مغازه مواظبت بودم ساعت رفتن و برگشتنت رو به مدرسه میدونم همه این مدت منتظر بودم دوباره برای اصلاح بیای پیشم. گاهی نوک سینم رو می گرفت و فشار میداد و یا مک میزد. حسابی راست کرده بودم. هیچی نمی گفتم. سرش رو روی قلبم گذاشت و با خنده گفت چرا اینقد تند می زنه شاید ترسیدی؟
در حالی که لباش رو روی گونم چسبونده بود دستش رو بطرف آلتم برد و اون رو گرفت من خجالت می کشیدم تن صداش شهوت آلود شده بود از لمس کردن سر آلتم کاملا شهوتی شده بودم و دیگه احساس ترس و خجالت رو رها کرده بودم. خیلی حرفه ای بود معلوم بود که تاحالا چند بار این کار رو با پسربچه ها کرده دکمه و زیپ شلوارم رو باز کرد شلوارم رو از پام بیرون آورد فکر می کردم اگر بخواد شرتم رو بیرون بیاره مقاومت کنم. حالا خودش داشت لخت می شد فقط یک شرت چسبون پاش بود. بدن تمیز و کم مویی داشت. برجستگی آلتش از زیر شرتش نمایان بود کنارم خوابید تازه فهمیدم من نسبت به اون چقد ظریفم.روی سینم خوابید شکم و سینم رو ماچ میکرد و با دستش رون و باسنم رو مالش میداد. به پهلو خوابوندم روی رونم دست میکشید و حرفهای شهوت آلود میزد دستش رو از روی شرتم لای باسنم می کشید کاملا ترسم ریخته بود و توی آسمون پرواز می کردم. پایین پاهام رفت و پاهام رو از زانو به طرف بالا رو میمکید به آلتم که رسید دو تا پاهام بالا داد و آروم شرتم را از پا درآورد باورم نمی شد روز کسی این کار رو با من انجام بده و من نتونم مقاومت کنم با سر آلتم بازی می کرد و رونم رو می خورد دوست داشتم بدونم چه احساسی داره دوباره به پهلو خوابوندم شرتش رو درآورده بود آلتش رو چرب کرد و آروم لای رونم کرد و حرکت می داد خیلی گرم بود با لحن شهوت آلود مپرسید : خوشت میاد؟ با دست سرآلتم رو لمس می کرد. تند تر نفس می کشیدم و حال خودم رو نداشتم خیلی زودتر از زمانی که جلق می زدم آبم روی دستش ریخت دستش رو که خیس شده بود روی سینم می کشید. دیگه بیحال شده بودم و لذتی نمی بردم حالا آلتش رو لای باسنم می کشید و گاهی هم جلق می زد. نزدید به ده دقیقه طول کشید که آبش سرازیر شد شرتش رو جلوش گرفته بود که روی زمین نریزه و سینه و صورتم رو غرق بوسه کرده بود. چند لحظه بی حرکت شد. درحالی که از جاش بلند میشد گفت بلند شو باید بری پدر و مادرت نگران میشن از جام بلند شدم گیج و مبهوت بودم سریع شلوارم رو پوشیدم سرم رو پایین انداخته بودم خجالت می کشیدم نگاهش کنم بطرفم اومد و دستش رو زیرچونم گرفت و بلند کرد گفت ببین پسر جون کاری که الان ما کردیم کسی نباید بدونه حتی پدر ومادرت اگر بفهمند هردوتامون راهی زندون می شیم . خودش از لحن خشن صحبتش پشیمون شد. اروم گفت کسی نفهمه باشه؟ سرم رو تکون دادم. بی حال شده بودم با هم پایین رفتیم سینم رو با دستمال تمیز کردم و پیرهنم رو پوشیدم از مغازه که بیرون می رفتم بهم گفت اگر دوست داشتی بازهم بیا پیشم من اینجا تنها هستم ما حالا باهم دوستیم. ولی دیگه تا زمانی که از محلمون رفتن دیگه پیشش نرفتم نمیدونم چرا. شاید ازش خجالت می کشیدم و فکر می کردم اون به من به چشم تحقیر نگاه میکنه و یا ….
بعدها فهمیدم اسم اون جوون دانیال بوده . دانیال و برادرش 7 ماه پس از اون ماجرا از محله ما رفتن چرا که صاحب مغازه بخاطر حرف وگفت همسایه ها حاضر نشده بود قراردادشون رو تمدید کنه. حالا 15 سال از اون ماجرا میگذره دوره دبیرستان هم تجربه رابطه جنسی رو با بعضی پسرها داشتم هم سکس می دادم و هم می گرفتم. امروز من همجنس باز نیستم و اگر هم بودم خجالت نمی کشیدم، فوق لیسانس گرفتم و توی شرکت معتبر شاغل هستم. دوست دختر دارم و لذت سکس رو باهاش تجربه کردم ولی باشهامت و بدور از خویش سانسوری اعتراف می کنم با این وجود لذت رابطه با دانیال رو از یاد نبردم طی این مدت هروقت توی شیراز آرایشگاهی رو میبینم ناخودگاه می رم داخل شاید اون رو اونجا ببینم. باور کنید دلم براش تنگ شده. همگی ما نیاز داریم دوست داشته بشیم. کسی لمسمون کنه. و احساساتش را در بوسه ای به ما هدیه کنه حتی یک کودک 13 ساله. عشق، جنس مخالف و موافق نمی شناسه .اگر با خودمون صادق باشیم میل به جنس موافق و حتی بچه ها کم و بیش در همه ما وجود داره. بچه ها فرشته های خداوند روی زمین هستن. برای همین همه ما دوست داریم اونها روبغل کنیم، ببوسیم و حتی احساسات بعضی هامون فراتر میره و دوست داریم بااونا سکس کنیم. عشق جاذبه عجیبی که ذرات عالم را با نظم در کنارهم نگه داشته. عشق همه زندگیه. همسو شدن با بقیه مخلوقاته. در یک هم آغوشی گم شدن و خود رو فراموش کردنه. اونجایی که دیگه من وجود نداره. امیدوارم همتون تجربش کنید.

عشق، خیانت و جنایت (۲)

فرداصبح رفتم سرکارمو مشغول شدم احساس میکردم توزندگیم موفقمو هرچی که میخام دارم امنیت شغلی زن خوب زندگی آروم خیلی ازاین موضوع خوشحال بودم یه جورایی به آرزوم رسیده بودم پری هم شده بود کل زندگیه منو دل خوشیم به عشق اون کار میکردمو امید به زندگیم خیلی زیادتر ازگذشته شده بود.داشتم تودفترم به صورت کالاهای انبارنگاه میکردمو چکشون میکردم چون تواون چند روز جشنم نه خودم بودم نه ساسان همه چیز به نظرمرتب میومد مشگلی نبود یه چندتا از دوستانم هم که توشرکتتم بودنو نتونسته بودن بیان عروسی اومدنو تبریک گفتنو بابت نیامدنشون عذز خواهی کردن که گفتم بی خیال بابا حرفشم نزنید.خلاصه مشغول صحبت کردن بودیم که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم به صفحه گوشی دیدم خانوممه عذر خواهی کردمو رفتم برون از دفتر گفتم:سلام عشقم خوبی خانومی چه عجب یادی ازماکردی!پری:خواهش میکنم آقایی ماهمیشه به یادشمایم شمارفتی سرکار تحویل نمیگیرو سرت شلوغه نکنه خبریه کلک!!باخنده گفتم این چه حرفی عسل توتمام زندگیمی اگه کارمیکنم به خاطرتوست به عشق توست جیگرم درضمن من یه تاره موتوبه کسی نمیدم خانومی من.من هرچی که بخام رو توهست از زیبایت گرفته تا خونه داریو اخلاق بیستت چراباوجود فرشته ای مثل تو باید برم دنبال کسی دیگه!گفتم پری چیکارمیکنی چه خبر کی اومد؟ کی رفت؟چه خبرگلم؟پری:هیچی بابا نه کسی اومد نه کسی رفت خونه تنهام تونیستی نهاردرست نکردم فقط یه چیزی خوردم که سیرشم منتظرم آقام بیاد خونه براش شام درست کنم راستی غروب زنداداشت (مریم)میاد اینجا میخایم بریم بیرون یه گشتی بزنیم آخه خیلی حوصلم سر رفته بود.گفتم عزیزم باشه هرجادوست داری برو چرا حوصلت سررفته بود زودتر نگفتی خانومی امشب اومدم خونه درموردش باهم حرف میزنیم یه خورده دیگه ازاین جور حرفازدیمو که پری گفت عزیزم دیگه بیشترازاین مزاحمت نمیشم بروبکارت برس منم گفتم گلم خیلی دوست دارم مراقب خودش باش میبینمت خداحافظی کردیم برگشتم تودفتر دیدم دوستام دارن بهم میخندن بابا چه خبره سوخت گوشیت!!خندیدمو گفتم تازه کاریم دیگه.بعداز رفتن دوستام به کارام رسیدمو ساعت شد حدودا هفت غروب هیچوقت تااون وقت نمیموندم شرکت ولی خواب کارازیاد بودمنم یه چندوقتی نبودم یه جوری سرو ته کارو هم آوردمو ساعت هفت ونیم زدم بیرون و هشت خونه بودم که دیدم کسی خونه نیست رفتم حموم یه دوش گرفتم اومدم نشستم روکاناپه ماهواره رو روشن کردم زدم pmc.ساعت حدودای نه بود که دیدم دربازشد پری اومد گفتم عزیزم خسته نباشی خوش گذشت مریم کو؟پری:علیک سلام منم خوبم مرسی شماخوبین؟!مریم رفت خونه هرچی گفتم نیومد گفت کاردارم شامم پیتزا گرفتم باهم بخوریم.گفتم ببخشید یادم رفت سلام بگم حلا توهم تیکه بنداز خواب!!مثلا میخواستی آشپزی کنی چی شد آشپز خونه خودمون ناقص بود رفتی بیرون پیتزا پختی!!!!پری:اهههههههههههههههه سامی خیلی بدی منومسخره میکنی؟نه عزیزم شوخی کردم.یه نگاه به تریپش کردم دیدم چکارکرده یه مانتوتنگ سفید پوشده باشلوارسفید که قشنگ باسنش
خودنمایی میکرد آرایشش هم خیلی غلیظ نبود ولی کم هم نبود!گفتم گلم بامریم کل تریپ داشتی؟پری:نه چطورمگه؟باباترکوندی باتریپپ.پری:زنت خوشتیپه دیگه مگه بده!گفتم باباخوشتیپ!!!پری:سامییییییییی خیلی بدی بازم مسخرم میکنی؟رفتم جلو گفتم نه عشقم خوشتیپی دیگه دروغ نمیگم که بعددستمو گذاشتم روباسنش وفشاردادم گفتم عزیزم من میخام الان بخورمش!هی ناز میکردو لوس بازی درمیاورد منم شلوارسفیدشو ازپاش درآوردمو لپ کونشو بوس کردم گفتم پری بیادیگه؟پری:نه سامی بذارشام بخوریم من خیلی گشنمه فرارنمیکنم که بعدش هرچقدردوست داشتی هم بکن هم بخور عزیزم همش ماله توهه.منم گفتم باشه ولی این شلوار سفیدتو در نیار بذارباشه.باشه عزیزم هرچی توبگی.پری لباساشو عوض کرد یه تاپ آبی تنش کردو شلوارشم درنیاورد رفت آشپزخونه میزو حاضر کردمنم رفتم کمکش ومیزوچیدم درحین کار یه بارم وقتب خم شده بود باسنشو ازرو شلوار بوسیدم گفتم جون پری چه گوشتی الان میخام بخورم من!خندیو گفت نوش جان عزیز.شاموخوردیمو میزم تمیز کردیم من که دیگه تحملم تموم شده بود گفتم پری بدوووو!!1دختر مردم وعضم خرابه اونم هی ناز میکردو طولش میداد.بلندشدم ازپشت بغلش کردمو بردمش سمت اتاق خواب درو باز کردم اونم هی میخندیدو میگفت ولم کن دیونه.بردمش روتخت مثل دیونه هاشروع کردم به خوردن لباش اونم دیگه همکاری میکردو زبونشو تودهنم میچرخوند بعد دستمانداختم زیر تاپش سینه هاشوگرفتم که گفت صبرکن بذار لباسمو عوض کنم.تاپشو درآورد سوتینشم باز کرد نوک سینه هاش سفت شده بود معلوم بود که اونم حشری شده
خواست شلوارشم دربیاره که نذاشتم گفتم صبرکن این یکی رو خودم برات درمیارم برگرد پشت به من قنبل کن اونم اینکارو کردو هی کونشو قرمیدادو میخندید میگفت دوسش داری براش خرج میکنی خوشگلتربشه؟گفتم چراکه نه خانومی ماله منه عمره منه جونمو میدم براش.صورتمو بردم لای کونش وسوراخشو بوسیدم از روشلوار کونشو میلیسیدم که پری هم میگفت جووووووون همش ماله توآقایی بکن منو که امروز بدجورحوس کیر کردم دلم میخاد تاصبح بکنی کیرمیخام بکن دارم میمیرم.بااین حرفش آتیش شهوتمو بیشترکرد کیرم داشت میترکید.چون چیزی مصرف نکرده بودم آبم زود میومد شلوارشو از پاش درآوردم یه کون گرد قلنبه خوشگل روبرو برد شرتشو تا وسطای پاش کشیدم پایین مثل وحشیا سرموبردم توکونشو شروع کردم به لیسیدن حسابی کوسشو لیسیدم کوسش خیس شده بود پرآب دیگه دادشت از لذت دادمیزد زبونمو کردم توسوارخ کونش که یه آهی کشید تندتند شروع کردم به لیسیدن ومکیدن سوراخ کونش وبادستم چوچولشو براش میمالیدم که جیغ کشیدو سرمو محکم تو کونش فشار داد وبعد بی حال شد فهمیدم ارضا شده بعدبغلش کردمو شروع کردم به بوسیدنش من دراز کشیدم روتخت تازه پری فهمید که من هنوز شلوارم راهم درنیاوردم پری از جاش بلند شد و روم خوابید ودستشو برد زیرشلوارم وکیرمو گرفت وبا خنده توصورتم گفت مرسی آقایی!!!بعد شلوارمو درآورد وشروع کرد بازی کردن با کیرم ازروشرت کم کم شرتم هم درآورد ویه بوس زد به کیرم میدونستم از ساک زدن خوشش نمیاد اسرار نکردم که بخوره خودش سرکیرم روکرد تودهنش ومکید بعد کله کیرم رو بازبونش میلیسید گفتم خانومی زیاد ورنرو آبم میادا!!گفت چه بهتر بازم میخورمش تابلندشه بعد تاته باید بکنی توکوسم چون کوسم دوست نداره زودآبت بیاد میخاد که جرشبدی آقایی حوس کیر درست حسابی کرده بعد دوباره سرکیرمو کردتودهنش شروع کرد مکیدن وبعد لیسش میزد گفتم پری آبم نزدیکه بیاد سینه هاشو آورد جلو کیرموگذاشت لاش وشروع کرد به فشاردادانو بالا پایین کردن به یک دقیقه نکشیدکه تمام آبم باقدرت پاشید روسینه هاش وبلندگفت جونننننن چه آبی سوختم!!!!بادستمال آبمو از روسینه هاش پاک کردمویه لب ازش گرفتم بعدرفتم تودستشویی خودمو شستمواومدم روتخت که هنوزدراز نکشیده بودم گفت آماده ای گفتم بلههههههه.شروع کردم به خوردن لباش بعد پشت گردنشو گوشاش رولیسیدم که حسابی حشری شده بود دستشو گذاشته بود رو کیرمو هی بالا پایین میکرد گفتم عزیزم برگردو خم شودوباره خندید گفت سیر نمیشی انقدرمیخوریش گفتم نه دوباره افتادم به جون کوسش قشنگ براش میمکیدمو لیس میزدم بادستم هم سوراخ کونشومیمالیدم صداش داشت کم کم بلندمیشد بازم سوراخ کونشو لیسیدمو زبونمو کردم توش و قشنگ میچرخوندم خودشم خیلی حال میکرد خوشش میومد از این حرکتک کمی ادامه دادمو گفتم عزیزم میخام بکبنم تو اجازه هست گفت آقایی بکن که دارم میمیرم کیرمو آروم نزدیک کوسش گذاشتم یه خورده بازی دادم رو کوسش که گفت سامی بکن دیگه اذیت نکن دارم میمیرم به خدا کیرمبخام بایه فشار نصف کیرمو فرستادم توش که یهو جاخورد یه خورده پرید جلوبادستام از کمرش گرفتم وکیرمو ثابت نگه داشتم بعد آروم همشو تاته کردم داخل که پری گفت آخیش جون راحت شدم بعد شروع کردم به تلنبه زدن کوسش واقعا تنگ داغ بود ومکندگی قوی داشت باانگشتم دوباره سوراخ کونشو مالیدم با آبکوسش کونشو قشنگ خیس کردم همیشه دوستداشتم ازکون بکنمش ولی هیچوقت اجازه نمیدادو خوشش نمیومد و میگفت تاحالا اینکارو نکرده ودوست نداره دیگه کم کم سرعت تلنبه زدنمو برده بودم بالا وباانگشت شصتم هم کونشو میمالیدم صدای جفتمون دراومده بود وبلند سروصدا میکردیم پری هم کونشو میداد عقب وبا من همکاری میکردو میگفت بکن بکن سامی جون.کیرمیخام وسط کار یهو کیرم از کوسش دراومدپری گفت زودباش بکن توش که مردم کیرمو گرفتم دستم چشمم دوباره به اون سوراخ کون نازش افتاد خواستم بکنم توش ولی ترسیدم ناراحت بشه وضدحال بخوره گذاشتم سمت کوسش داشتم فشار میدادم که خودشم روبه عقب فشاردادو کیرم سرخورد رفت سمت کونش منم ازخدا خواسته یه فشاردادم که درکمال ناباوری کیرم تانصفه خیلی راحت رفت توکونش پری یهو خودشو کشید جلو وگفت خیلی بدی دردم اومد آییییییییییییی!گفتم ببخشید عزیزم عمدی نبود کیرمو تنظیم کردمو کردم توکوسش دوباره تلنبه زدم پری باز داشت سروصداش درمیومد باز باانگشتم باسوراخ کونش بازی میکردم که دیدم بازم کونش قشنگ بازشده طوری که قطر بازی سوراخش اندازه نگشت اشارم باز بود داخلش معلوم میشد همش به این فکرمیکردم چجوری ممکنه این کونی که تاحالا کرده نشده انقدر راحت کیرم تانصفه بره توشودربیاد وسوراخش قشنگ باهربارخوردن انگشت کردن بازبشه چون به خودم هم تونامزدی ازکون نداده بود ومیگفت تاحالا ازعقب باهیچکس سکس نداشته انگشت اشارمو باآب دهنم خیس کردم وآروم بردم سمت کونش همینطورکه داشتم تلنبه میزدم انگشتمو فشاردادم که دیدم بازم خیلی راحت رفت تو یع خورده فشاردادم انگشتم تاته توکونش بود وحتی دیواره های کونش هم دستمو پس نمیزد پری سریع دستشو از پشت آورد ودستموازکونش کشیدبیرون وبعد باناراحتی گفت خیلی بدب سامی دردم میاد خواب نکن اونجوری دیگه!!گفت اصلا تودرازبکش من خودم میشنم روکیرت گفتم ببخشید خانومی دراز کشیدم وخودش باکوسش نشت رو کیرم گفت پسربد تو دست از این کون مابرنمیداری نه!!!گفتم الهی قربونت برم خانومی من حالا ببینم توچیکارمیکنی گفت الان نشونت میدم کیرموتاآخرتوکوسش جاکرد وشروع کرد بالا پایین رفتن بی شرف کوسشو یه جور جمع میکرد که احساس میکردم کیرم میخاد کنده بشه دیگه منم داشتم داغ میشدم محکم ازپایین نگهشش داشتم شروع کردم به تلنبه زدن اونم بالا پایین میرفتو جون جون میکردپری هم نزدیک بود ارضاع بشه گفتم پری داره آبم میاد گفت بریز توش قرص خوردم چند ثانیه بعد احساس کردم کیرم داغ شده وحرارت کوس پری دوبرابرکه یه لحظه پری جیغ کشیدو شروع کردبه لرزیدن کخ منم آبم باقدرت اومدکه همرو توکوسش خالی کردم. پری آییییی چه داغ بود جون جیگرم حال اومد آقایی!!!کیرموازتوکوسش بیرون کشیدم که کمی ازآب کیرم ازتوکوسش ریخت بیرون دهانه کوسش قشنگ بازمونده بود بادستمال آبمو پاک کردمو بغلش کردم یه خورده موهاشو نوازش کردمو درگوشش گفتم دوست دارم عزیزم خندیدو گفت منم همینطورآقایی!!!بهش گفتم راستی پری ازامروزت برام بگو بامریم کجارفتید چیکارکردید گفت هیچی عزیزم رفتیم یه دور زدیموکافیشاپ یه چیزی خوردیم اومدیم.گفتم گلم چراحوصلت سرمیره نمیری باشگاه رقصی آیروبیکی بدنسازی چیزی ثبت نام کنی؟پری:اتفاقا خودمم هم تو فکرش بودم یه کلاس رقص عربی هست که میخام برم کلاساشم هرروز صبح ازساعت 9تا12هستش البته به غیراز جمعه ها جون جمعه ها کلاس رقص خصوصیه!گفتم عزیزم فردابرو ثبت نام کن اگه خوشت اومد کلاس خصوصی هاشم برو گفت مرسی عزیزم حتما. پریو بغل کردمو گفتم عزیزم خیلی خستم بیا بخوابیم گفت باشه گفت سامی جون.یه بوسش کردمو خوابیدم .ازخواب بیدارشدم دیدم پری نیست پیشم خودمم هم بدجوری دستشویی داشتم پاشدم برم دستشویی که دیدم از تو آشپزخونه صدای پچ پچ میاد یه خورده رفتم جلوتر دیدم صدای پری که انگار میگفت باشه عزیزم فردا دارم میرم کلاس رقص عربی همون که دوستداری.تو جون بخاه جیگر.ساعت نگاه کردم حدودا2.30دقیقه بود رفتم جلوتر داخل آشپزخونه برقوروشن کردمو گفتم خانومی باکی داری حرف میزنی این وقت شب شیطون باخنده آروم گفت مریمه دارم قضیه فردارو میگم خندیدمو رفتم دستشویی کارم که تموم شد اومد توآشپزخانه یه لیوان خوردم دیدم پری هم خداحاظی کردباپشت خطیشو باخنده گفت فردا میبینمت عسل!گفت اوه شمادوتاچه مهربون شدیدباهم چه تحویل بازاریه!!!امان ازدست شمازنا آخه مگه مجبوری دختراین وقت شب بهش بگی صبح بهش میگفتی حالا!پری:سامی جون راستش خوابم نمیومد گفتم تورو بیدارنکنم اومدم آشپزخونه گفتم بزار ببینم اگه مریم بیداره باهم حرف بزنیم.گفتم حالا چی بازم خوابت نمیاد؟پری:چرابریم بخوابیم عزیزم من صبح باید بیدارشم که برم برای ثبت نام.قبل از این که پری بره تواتاق خواب صداش کردم گفتم عزیزم بیااین عابربانک منوبگیر بذاردستت باشه یه موقع مشگلی برات پیش نیاد؟پری:مرسی عزیزم دستت دردنکنه مهربون من.حال چقدرهست داخلش که کارتتودادی دستم شیطون نکنه خالیه منوگذاشتی سرکار بلا؟گفتم عزیزم این چه حرفیه میزنی سرکارچیه دختر توعزیزمنی هرچی دارم مال توست مگه آدم بهترین عشقشوسرکارمیذاره؟درضمن خانوم خانوما این حسابم جاریه مربوط به شرکتم میشه الانم فکرمنم حدود 5/500میلیون تومان داخلش هست.بعد باخنده گفتم عزیزم خالیش نکنی مسدودبشه بیچارمون کنیاشیطون.پری هم سری خودشو لوس کردو گفت اگه اعتمادنداری بیا نخواستم کارتتو.سریع بغلش کردمو لباشو بوسیدمو گفتم الهی قربون اون دل کوچیکت برم خانومی داشتم شوخی میکردم وگرنه که تو عمرمنی خانومی من این حرفاچیه؟دوباره تشکر کردو گفت مرسی آقایی خوبم.بعد پرید بغلمو باهم رفتیم تواتاق خواب.گذاشتمش روتختو خودموبغلش کردم خوابیدیم
صبح ساعت هشت بود که ساعت گوشیم زنگ سریع بیدارشدم وزنگ گوشی رو قطع کردم تاعشقم بیدارنشه دیدم خودشو جمع کرده وزانوهاشو تو بغلش گرفته خوابیده کونشم قشنگ زده بود بیرون فقط یه شرت پاش بود که اونم تانصفه اومده بود پایین وگودیه کونش معلوم بود قشنگ یه خورده شرتشو پایین تر کشیدم سوراخ کونش که که من عاشقشم معلوم شد خیلی باحال بود توی گودی یه پف کوچولو بود یه بوسش کردمو لباسامو پوشیدمو رفتم شرکت.ساعت حدودای 11بود که رفتم اتاق برادرم سلام احوال پرسی کردموصحبت کردیمو دیدم یه خورده توخودشه گفتم چی شده ساسان چراتوفکری گفت چیزی نیست بابا مریم پاش پیچ خورده میخام ببرمش دکتر گفتم کی این اتفاق افتاده؟ساسان:دیروز صبح خورده زمین منم تادیروقت اینجا بودم رفتم هم خونه بهم چیزی نگفتش تازه امروز صبح فهمیدم دیشب من دیررفتم خونه خانوم دیده من خستم صداشم درنیامده.الانم دارم میرم خونه وقت گرفتم پیش یه متخصص میخام هرجورشده ببرمش ببینه حتی شده خارج ازنوبت!!!گفتم مگه مریم دیروز غروب باپری نرفتن بیرون وکافی شاپو خریدو از اینجور حرفا؟ساسان:نه بابا چی میگی من میگم مریم پاش پیچ خورده تو میگی غروب با پری بیرون بوده!!!!بدبخت تا خود شب از اتاق خواب تکون نخورده!!!گفتم الهی قربون زنداداشه گلم برم چرا اینجوری کرده مگه مااینجا مردیم چرابه کسی خبر نداده؟ساسان:خودت که بهترمیشناسیش چجور آدمیه دیگه همیشه به دیگران بیشتراز خودش اهمیت میده.بهش گفتم ساسان چرا وایسادی بریم دیگه؟ساسان:کجابریم؟بابا زنداداش گلوببریم دکتر اصلا صبح چرا اومدی اینجا وقتو تلف نکن بریم>!ساسان :توکجامیخای بیای بابا خودم میبرمش خیر سرت امروز میخاد جنس بیاد توشرکت یکی مون بایدباشه.تو وایسا من میرم گفتم باشه عجله کن برو دیگه!ساسان سریع رفت منم رفتم تواتاقم نشستم به حرفای دیروزش فکرکردم که گفت با مریم رفته بیرون؟زنگ زدم به مریم گوشیشو برداشت.الوسلام مریم خدابد نده چی شده چطوری الان چرادیروز حرفی نزدی به من ساسان بابا ایم کارا چیه میکنی آخه؟مریم:سلام سامان جون چیزی نشده که باباساسان الکی گندش کرده میگه بریم دکتر من حالم خوبه.گفتم خوبه خوبه الکی فیلم بازی نکن دختر من تورو میشناسم ساسان همه چیزو گفت بهم الانم توراهه داره میاد ببرتت دکتر!راستی چرا دیروز به پری چیزی نگفتی خونه تنها بود میگفتی اون بیاد دنبالت ببرتت دکتر؟مریم:اتفاقا بعدظهربهش زنگ زدم ولی اصلا گوشیشو جواب نمیداد بعد ده دقیقه هم گوشیش خاموش شد؟دیگه مطمئن شده بودم که پری داره یه چیزی روازمن پنهان میکنه؟گفتم دیشب پری مگه بهت زنگ نزد حول هوش ساعت 2.30صبح؟مریم:نه بابا من که ساعت 11 قرص خوردم خوابیدم گوشیم هم خاموش بود.سامان صدای درآمد فکرکنم داداشته اگه کار نداری من برم حاضر شم؟گفتم خواهش میکنم زنداداش گلم بیشتر مراقب خودت باش درضمن اگه یکبار دیگه ازاین کارا بکنی به جون خودتو ساسان دیگه اسمتم نمیارم یعنی چی آخه؟خیلی ازاین کارت ناراحت شدم که بی خبر گذاشتی!مریم :چشم ببخشید سامی جونم قول میدم دیگه تکرارنکنم باشه داداشی!!!کاری نداری؟گفتم مراقب خودت باش زنگ بزن منم در جریان بذار دوست دارم خداحافظ شب میبینمت.دوباره فکرپری مثل خوره افتاده بود به جونم یعنی چرا دوباره بهم دروغ گفته بود؟اصلا دیروز کجا بوده تا اون ساعت باکی بوده؟اعصابم بهم ریخته بود دوباره فکرای ناجور داشت منودیونه میکرد نکنه دوباره سرو کله اون پسره عوضی امیر پیدا شده باشه اگه اینجور باشه خودم امیرو خفه میکنم؟توهمین فکرا بودم که منشیم اومدتو اتاق و فاکتور جنس ها رو آورد برام بعد گفت:لطفااین فرم را امضا کنید بعدشم آقای پوریایی مدیر فروش شرکت ذرین خودرو اومده میخاد باشما راجع به قیمت اجناس صحبت کنه مثل اینکه رنج قیمتها تغیییر کرده
گفتم باشه ممنون الان میام اصلا حوصله اون مردک مزخرفو نداشتم به جای مسایل کاری فقط بلد بود مثل این خاله زنکها یه دم ضربزنه منم تمام فکرم پیش پری بود مخصوصا دیشب توآشپزخونه که همش میگفت چشم عزیزم میام میبینمت.همش غیافه امیروباپری میومد جلوی چشمم و یاد اون شب توخونشون میوفتم این که پری بوی آب کیر میدادبااون دستمال کاغذی که رژلب پری روش بود با اثرات آب کیر همش امیرو باپری تصور میکردم احساس بدی بهم دست داده بود دستام میلرزد اعصابم بهم ریخت کلا .تصمیم گرفتم زنگ بزنم بهش گوشیموبرداشتمو شمارشو گرقتم هی بعداز چند دقیقه پیغام میداد درحال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد چندبار شما رشو گرفتم دیدم فقط همین پیغامومیده پیام فرستادم دیدم تحویل نمیده چنددقیقه گذشت منشیم امدتو اتاق صدام کرد گفت :آقای پوریایی منتظرتونن نمی خواهید بیایید گفتم باشه الان میام فقط شما یه لطفی کن شماره همسرموتند تند بگیر گوشیش فکرکنم در دسترس نیست اگه جواب داد بگید فورا به من زنگ به زنه کارش دارم.رفتم پیش آقای پوریایی سلام احوال پرسی کردیم مثل همیشه چرت گفتناش شروع شد منم همش تو فکر پری بودم واصلا حواسم بهش نبود تا اجناسو تحویل بگیریمو سر قیمت حرف بزنیمو ساعت شد 1وقت ناهار رسید.نهارو نفهمیدم چطوربااین مردک خوردم و کارم تا حدودای 4 طول کشید دل تو دلم نبود ببینم منشیم چیکارکرئ موفق شد تماس بگیره یانه!؟
ادمه دارد…..

دنیا برای تنوع

سلام، من حمید هستم و دیپلم کامپیوتر دارم
می خوام یه خاطره مربوط به همین چند روز پیش رو براتون بزارم. من 24 سالمه و چون تک پسر هستم معاف شدم و حالا 5 ساله که دارم کار می کنم و خونمون هم چون مامان و بابام هر دو شرکت نفتی هستن و از صبح تا عصر سر کارن، برای تمام برنامه های مجردی به راهه. فقط من ظهر میرم خونه. راستی منم کافی نت دارم.

یه روز ظهر که داشتم بر می گشتم خونه هوا نستا گرم بود منم چون می دونستم خونه غذا نیست یه پیتزا گرفتم و داشتم می رفتم خونه که دیدم یه زن نسبتا خوشگل که بعد بهم گفت اسمش دنیاست کنار خیابون ایستاده. اول فکر خاصی نکردم ولی بعد فهمیدم که اصلا اینجا جایی نیست که تاکسی گیر کسی بیاد در هر صورت طرف یا منتظر کسی ایستاده که بیاد دنبالش یا اینکه . . . همه این فکرا در عرض چند ثانیه از ذهنم گذشت.
خلاصه این ریسک رو کردم که برم سمتش رفتم جلوش ایستادم و گفتم می تونم کمکتون کنم؟ گفت میشه من رو تا سر همین خیابون برسونید؟ گفتم بفرمایید اونم اومد بالا. من که داشتم از آینه نگاش می کردم تابلو بود که خیلی صمیمی نگاه می کنه و فقط منتظر بود که من سر صحبت رو باز کنم. منم که فهمیدم این همونه که توی یه ظهر گرم تابستون فاز میده ببریش زیر دوش آب سرد و توپ بکنیش. بهش گفتم این وقت ظهر ماشین گیر نمیومد شانس آوردید که من رو دیدید گفت آره والا یه ساعتی هست که بیکار دارم میچرخم گفتم چرا بیکار می چرخید؟ گفت از سر کار برمی گشتم گفتم کارت چیه؟ گفت حالا . با یه حالتی گفت که اگه رک می گفت جنده هستم بهتر بود. خلاصه بعد از 20 دقیقه کس شعر گفتن ما سر قیمت هم با هم توافق کردیم. قرار شد 3-4 ساعتی مهمون من باشه با نهار 40 بهش بدم. خیلی حشری شده بودم وگرنه اصلا 40 تومن ارزش نداشت . البته گوشت خوبی بود ولی من آدم خسیسی هستم. اینو بگم که تا حالا 7-8 تا دوست دختر داشتم و هر کدوم رو بالای 50 بار کردم به همین خاطر توی کل عمرم فقط 3-4 بار جنده کردم که 2بار هم به خاطر بچه ها که آوردن منم زدم.

خلاصه ما دنیا جون رو بردیم خونه و نشست توی پذیرایی منم در رو قفل کردم و کلید رو بردم با خودم ( شما که بهتر می دونید به جنده ها نمیشه اعتماد کرد ) رفتم دست و صورتم رو شستم و با یه شلوارک و بدون شرت ( که البته همیشه ظهر تابستون همینطوری می گردم ) رفتم پیشش دیدم اونم مانتوش رو در آورده و با تاپ و شلوار نشسته روی مبل وقتی دیدمش حال کرم بدنش خیلی ناز و ظریف بود. منم چون یکم گرمم بود نشستم روبرو کولر تا خنگ بشم بهش گفتم اون پیتزا رو بیار نوشابه هم از توی یخچال بیار. شروع کردیم به خوردن بهش گفتم تو با این شلوار تنگ راحتی حالا؟ درش بیار. اونم گفت چشم منم که دیدم با شرت نشسته بهش گفتم بریم از مبل روی زمین. اومد نشست روبروم منم داشتم دید میزدم و غذا می خوردم که دیدم اون چیزی نمی خوره گفتم چرا نمی خوری؟ گفت آخه من دارم یه چیزی می بینم که دیگه میل پیتزا خوردن ندارم، به خودم اومدم دیدم کیرم از پاچه شلوارکم زده بیرون. اینو بگم که من کیرم تقریبا 25 سانتی میشه ولی زیاد کلفت نیست. به قول بچه ها باریک و سرعتیه کلفت و قدرتی نیست. بهش گفتم خب چرا تعارف می کنی؟ بگو می خوام بخورم. بلند شدم شلوارکم رو در آورد و پاهام رو باز کردم و دراز کردم گفتم بفرما بخور اون داشت می خورد ولی من هنوز داشتم نهار می خوردم که گفت اینقدر نخور نمی تونی بکنیا. منم با این حرف پیتزا رو گذاشتم کنار و آوردمش بالا شروع کردیم لب گرفتن اون با کیرم بازی می کرد منم که عشق سینه اون سینه های سفت اندازه طالبی رو می چلوندم. بعد به کمر خوابوندمش و شروع کردم به خوردن سینه هاش که گفت کسم رو میلیسی؟ منم ریدم بهش گفتم خفه شو بعد نشستم روی سینش و کیرم رو گذاشتم تو دهنش کیرم رو هم در میاوردم و تخمام رو میزاشتم توی دهنش برام میلیسید. انصافا هم خوب ساک میزد هم اینکه همه کار می کرد. تا سوراخ کونمم میلیسید. خلاصه بلندش کردم بهش گفتم دیگه بسه دمر شو بریم سر اصل مطلب. اونم که حسابی حشری بود گفت جووووووون بیا بکن. منم سر کیرم رو گذاشتم دم کسش و کم کم فشار دادم داخل که کولی بازی در نیاره همسایه ها بریزن پایین خلاصه حسابی کردم و اونم التماس می کرد که تا ته نکن رحمم پاره شد. ولی من که حالم خراب بود مثل اسب داشتم تلمبه میزدم. بعد برش گردوندم و از جلو کردم تو کسش و سینه هاش رو می خوردم تقریبا 15 دقیقه بود که داشتم میکردم بلند شدم گفتم به پهلو بخواب رفتم پشتش خواستم بزارم توی کونش که نذاشت گفت با این کیر که همه دل و رودم میریزه به هم منم که حوصله چونه زدن نداشتم گذاشتم دم کس و کردم باورم نمیشد که اینقدر کمرم سفت شده باشه تقریبا نیم ساعتی کردم تا آبم اومد و همه رو ریختم توی کاندوم اونم 2 بار ارضا شده بود. دیگه خودم رو بی حال انداختم روش تا یه نیم ساعتی بعد بهش گفتم بیا بریم توی حموم. گفت بازم می خوای بکنی؟ گفتم پ نه پ می خوام به یاد دوران کودکی حمامم بدی. کلی خندیدیم و گفت بریم. رفتیم توی حموم 2 تایی زیر دوش ایستادیم و من محکم بغلش کردم و یهو آب سرد رو تا آخر باز کردم خودم که به این کار عادت داشتم ولی اون مادرش گاییده شد و یه لحظه نفسش بند اومد نزدیک بود بیفته که البته من نذاشتم ولی کلی شاکی شد که من گفتم حرف نزن بشین ساک بزن تا آب گرم رو باز کنم اونم بدون چونه نشست و کیرم که خوابه خواب بود رو تا ته کرد توی دهنش. اینقدر قشنگ می خورد که بعد از 4-5 دقیقه دوباره کیرم بلند شد با خنده بهش گفتم یا میدی از کون بکنم یا زیر آب یخ نگهت میدارم تا منجمد بشی که البته اونم از کون دادن رو دوست داشت فقط دفعه قبل خواست ناز کنه. گفت نه تو رو خدا آب رو سرد نکن بیا. پشتش رو به من کرد و قنبل کرد منم که دیدم به به یه سوراخه سرخ ناز جلومه یکم با انگشت گشادش کردم بعد یواش یواش کیرم رو فرو کردم داخل. خیلی حال میداد اونم دستش رو از زیر برده بود و با تخمام بازی می کرد و کسش رو میمالی که یه بار دیگه ارضا شد و یه جوری آه می کشید که نزدیک بود آبم بیاد، یه 10 دقیقه کردم بهش گفتم بلند شو بشین رو کیرم که من دیگه اصلا حال ندارم اونم گفت باشه . خیلی حرفه ای بود لا مصب درست می دونست که چطوری باید کار کنه. خیلی حال کردم با این کارش. بعد یه فکر پلید به ذهنم اومد بلندش کردم کاندوم رو در آوردم گفتم بخور می خوام بریزم روی صورتت. گفت نه دوست ندارم بریز روی سینم ولی من که می خواستم توی دهنش خالی کنم زیاد حساسیت نشون ندادم و بهش گفتم باشه بخواب. اونم کف حمام خوابید و منم گذاشتم توی دهنش و هر چند ثانیه هم تخمام رو میذاشتم توی دهنش. حس کردم کم کم دارم میام وزنم رو انداختم بالاتر و کیرم رو توی دهنش جق میزنم و اونم فهمید ماجرا چیه ولی کاری نتونست بکنه منم هم آبم رو توی دهنش ریختو و در نیاوردن تا همه رو بخوره ولی کلیش رو ریخت بیرون و یکمش رو مجبور شد بخوره وقتی در آوردم کلی شاکی شد و داشت کس می گفت که منم زدمش به خنده و شوخی و یکم سینش رو خوردم و کسش رو مالیدم تا آروم شد.

وقتی از حمام در آومدیم دیگه ساعت 4 بود و وقت رفتن به کافی نت که گفت هنوز 2 ساعت وقت داری برا کردن گفتم نه عزیزم مرسی دیگه جا ندارم. آخرش خواست شمارشو بهم بده ولی من نگرفتم. چون دوست دختر دارم و مکان هم همیشه به راهه هر وقت اراده می کردم می تونستم بکنم، اون رو فقط برای تنوع زده بودم.
نظر فراموش نشه.
مرسی.

نبض عشق لای پای تارا (۲)

هزارویکی فکر به ذهنم می رسید، یعنی بهنام چیکار می کنه؟ متوجه نوشته میشه؟! . . . اگه کس دیگه ای پیداش کنه؟! . . . تا اینکه بهنام نصف شب بهم اس ام اس زد که جمعه بعد از ظهر مهمون من هستی.خیلی خوشحال شدم.از ذوق می خواستم بال در بیارم! تقریبا تا صبح بیدار بودم. فرداش که پنجشنبه بود کلی به خودم رسیدم،تا جایی که بلد بودم!! به مامان گفتم فردا عصر تولد یکی از بچه هاست و جشن دعوتم. ته دلم ناراحت بودم از این دروغ ها ولی چاره ای هم نبود.
بالاخره جمعه شد .حالا دیگه عقربه های ساعت سریعتر از دیروز حرکت می کردند. لباسایی که پوشیدم: شورت و کرست توری مشکی،تاب سفید و بلوز سفید با گل های ریز .شلوار استرچ و کفش سفید پاشنه بلند بندی .
یعنی خوشگل تر شدم؟ آینه ی اتاقم پر مشغله ترین روز خودش رو تجربه می کرد. مانتو کوتاه سفیدم رو با شال سفید ست کردم و راه افتادم. دل توی دلم نبود.سر قرار حاضر شدم. آقا بهنام به موقع رسید و من برای اولین بار برای رفتن به خونش سوار ماشینش شدم. بهنام هم به خودش رسیده بود.چیزی نگفتیم.یه سلام کوتاه و لبخندی که به لب داشتیم گویای همه چی بود. به خونه ی آپارتمانی بهنام جان رسیدیم.وارد خونه که شدم جاخوردم، همه چی مرتب بود و اصلا نمی خورد خونه ی مجردی باشه.به خاطر سلیقه ی بی نظیر، کلی تحسینش کردم.بهنام ازم خواسته بود با کفش وارد بشم، میدونستم این از فانتزی هاش برای سکس بود.ولی انگار به حدی شور داشت که نمی دید من چی پوشیدم، شلوار استرچ که تنم کرده بودم محال بود با کفش دربیاد. به هرحال ! کلا به این چیزا فکر می کردم، به برنامه ی بهنام برای شروع و . . . کمی اضطراب داشتم. بهنام دو گلاس شربت آلبالو آورد و کنارم نشست. تلویزیون رو روشن کرد که یه فیلم پورن احساسی بود. کمی جمع و جور شدم، یعنی می خواست چه جوری شروع کنه؟! رو بهم گفت: تارا جان میشه مانتو رو درآری؟! منم تبسمی کردم و گفتم معلومه که میشه! دوباره که کنارش نشستم سرم رو تکیه دادم به شونش، اونم دستش رو انداخت دور گردنم. خیلی آروم پستونم رو فشار داد.خندیدم و رو به صورتش برگشتم.یه نگاه عمیق توی چشم های همدیگه انداختیم و لب هامون بهم قفل شد.به همون داغی بار اول بود و حتی کمی داغ تر.بهنام یکی یکی دکمه های بلوزم رو باز کرد ودستش رو به تن لختم رسوند. لبی که اینبار ازم گرفت کمی متفاوت تر بود. اول خیلی آروم شروع کرد و کم کم بوسه عمیق تر شد. –عشق من ،تارای من . . . بهنام بی امان صورتم رو غرق بوسه کرده بود و گاه می لیسید.با هم بلوزم رو در آوردیم.با نوازش بازوهام حالم یه جور شد.انگار تازه گر گرفتم. تاب رو هم درآورد و از روی کرست توری پستونام رو بوسید، از جناقم تا چاک سینه لیس آبداری کشید.نفهمیدم کی کرستم رو درآورده و مشغول خوردن پستونام شده بود. – آرره همینه .. اناری، همونی که فکر می کردم . . . وقتی پستونم رو به دهن می کشید نفسم باهاش می رفت و با مکش انگار جونم رو قلقلک می داد. محکم سرش رو به سینم فشار میدادم و آه می کشیدم که با هر آه بهنام جلی تر می شد و با دستاش محکم تر کمرم رو می مالید.رفت پایین تر سراغ نافم که خیلی بهش حساس بودم.همه چیز داشت به سرعت پیش می رفت.پایین تر که رفت ، گفتم: بزار پاشم شلوار رو درآرم . . . بی توجه به حرف من کارد روی میز رو برداشت و جلوی نگاه مبهوت من شلوارم رو پاره کرد!! تازه فهمیدم دقیقا چه خبره!! . . . هر دو به حدی غرق شور بودیم که نمیتونستیم حرف بزنیم.با عجله تکه های شلوارم رو از پام کند و بی معطلی رون و زانوهام رو لیسید. یک دقیقه ای فقط با پاهام ور رفت . رفت سراغ شورتم، اول یه بویی کشید و بعد بندش رو باز کرد.باورم نمی شد که به راحتی تا اینجا رسیده بودیم. بهنام لباس تنش بود و من لخت لخت، حس عجیبی داشتم . . . چیزی از درون قلقلکم می داد، زبون گرمش وقتی با ولع تمام شیار کسم رو طی کرد انگار تمام درونم رو بی حس کرد، قلقلکه همراه شد با این حس عمیق و از دهنم پرید- آرره . . جندتم به خدا . . .آییییی آه ه ه آآه ، بهنام با گفتن : جوو و ونمی تارا، محرک آه ها و ناله های بعدیم شد.انقدر با کسم ور رفت تا اون حس خلاء بهم دست داد. نیم نگاهی به پایین انداختم، ریش پروفسری بهنام خیس آبم بود.چشم بستم و روی کاناپه ولو شدم.میشنیدم که عشقم داره لباس هاشو در میاره، ولی نمی خواستم چشم باز کنم.- تارا . . تاراجونم . با صدای زنگ دارش چشم باز کردم.برای اولین بار توی عمرم یه مرد لخت جلوم وایستاده بود و من تماشاش می کردم.کیر بهنام کاملا راست ایستاده بود و نبض می زد! انگار یه موجود زنده ی دیگه بود و منو نگاه می کرد!! بهنام منو بغلش گرفت و راه افتاد به طرف اتاق خواب .آروم گذاشتتم روی تخت و کنارم دراز کشید.تمام بدنمون به هم مماس شده بود و جالب بود که هنوز کفش سفید پاشنه دارم پام بود! این مردها واقعا موجودات عجیبی هستن! بدن لختمون بهم گره خورده بود و همدیگرو می مالیدیم.هرجا که گیر میومد! لب هامون رو هم به هم دوخته بودیم. نرم نرمک آقا بهنام کاملا روی من بود و فشار تنش رو با تمام وجود حس می کردم؛ اما کیر لیز و سفتش که روی شکم و گاه رونم بود بیشتر منو به هیجان میاورد. بهنام روی سینم نشست و من لای پاهاش قرار گرفتم.موی بلند سیاهم رو ناز کرد . از زیر یه جوری دیده می شد. از این که تسلیمش بودم حس خوبی بهم القا می شد و یه جور مظلومانه نگاهش می کردم،انگار داشتم التماسش می کردم ! براش کمی نازیدم و یه جور انگار زیرش نارحتم ورجه ورجه می کردم.بهنام هم لبخند به لبش بود. یه تف بزرگ به پستونام انداخت، آب دهنش رو مالید و چند ضربه ای به پستونام زد.دیگه اون قلقلکه درونم داشت منو می کشت.کیرش رو گذاشت به سینه چاکم و از طرفین پستونام رو فشرد. انگار داشت کباب لای نون می کشید! حس خوبی داشتم ازینکه مرد عاشقم داشت با من کیف می کرد. – حیف . . . پستون اناری برا خوردن خوبه ،لایی درستی نمیشه بهش زد. . . رو من جلو عقب می رفت تا کیر داغش چاک سینم سر بره. هر دو به هم نگاه می کردیم و تبسم رو لبمون بود. کمی بعد بلند شد و پاهامو بالا داد، انقدر که زانوهام نزدیک سینم اومدن. – آیی کمرم بهنام . . . اعتراض من بی جواب بود. کیر تشنه ی بهنام لای پام رفت و روی چاک کسم لیز خورد.خیلی لذت بخش بود.بهنام با سرعت بیشتری کارشو میکرد و هر دو آه می کشیدیم.ناگهانی پام رو ول کرد و نشست روی سینم.صورتش سرخ سرخ شده بود و کیرش رو می مالید. بوی تند آشنایی منو به زمستون و دفتر شرکت برد.این بار لبخند می زدم و راضی بودم. منی داغ عشقم روی پستون و صورتم پاشید.
بهنام روم دراز کشید و سرش رو روی سینم گذاشت. – بهنام ، – جانم تارا؟،-تموم شد؟،-(بهنام با خنده) نه کی گفته؟! چند دقیقه ای باهم حرف زدیم. بهنام گفت: تاراجان می خوام بزارم،آماده ای؟ – منظورت مقعدیه دیگه؟! – آره خب ،پس چی! – درد داره بهنام؟!!!- مگه ندیدی زنا چه حالی می کنن، نترس نمیزارم درد داشته باشی . . . اینو گفت و باز نشست روی سینم.خم شد و ازم لب گرفت. کیرش دوباره بیدار شده بود! اینبار آورد روی صورتم، انگارکه می خواست کیرشم منو ببوسه! تمام صورتم رو باهاش طی کرد و نوکش رو مالید به لبم. فهمیدم چی می خواد. واقعا سخت بود برام ولی نمی خواستم ناراحتش کنم.با زبونم نوکش رو لیس زدم ، دوباره و اینطوری ساک زدن من شروع شد.مجبور بودم سرم رو بالا پایین ببرم، خیلی باحال بود، خوشم میومد. بهنام هم موی سرم رو نوازش میداد. تمام دهنم رو کیرش پر می کرد و نوکش رو گاه تا حلقم حس می کردم و عوق می زدم . . . – بسه تارا . . . بچرخ . بهنام پاشد و من چرخیدم، بالشتی زیر شکمم گذاشت و رفت سراغ کشو. یه چیز روغنی ریخت روی کونم و مشغول ماساژ دادنش شد. حس راحتی داشتم تا اینکه مور مور شدم.-بهنام چیکار می کنی؟ -شل باش نترس، انگشتمه . . . چند دقیقه ای این کارا رو ادامه داد و بعد ازم خواست تا پاشم و اون بخوابه. کیرش مثل یه لوله مستقیم رو به هوا بود! خندم گرفت. گفت: بیا تارا . . بیا بشین روش . –بشینم؟! –آره دیگه! آروم بشین . یواش یواش نشستم و اون با دست کیرش رو به سوراخم هدایت کرد. مور مور می شدم، کمی دردم گرفت و فوری پا شدم.-چی شد؟!-دردم گرفت – آخی!! نترس سرش رفت تو، دوباره سعی کن! قبول نکردم و مجبور شد بلند بشه.ازم خواست جلوش قنبل کنم! بازم مالیدن و انگشت کردن رو تکرار کرد. کیرش رو که لای شیار کونم گذاشت حسش کردم. انگار داشت می پرید! با دستای بزرگش چند ضربه ی محکم به کونم زد که واقعا دردم گرفت .- هیی . . بهنام نکن درد داره . . . محکم کمرم رو گرفت .نمیدونستم دقیقا چه اتفاقی تا چند ثانیه دیگه میوفته. در یک آن چیزی مثل سیخ کباب داغ رفت توی کونم. چنان جیغی کشیدم که گوش خودم کر شد، خواستم جلو فرار کنم که بهنام با تمام زور و وزن بدنش مانع شد.دیگه به اصطلاح قنبل نبودم و روی تخت کاملا دراز کشیده بودم . بالشت لعنتی باعث می شد کونم بالا باشه ، بهنام هم پاهاشو به پاهام گره زده بود و نه اجازه می داد جمعشون کنم و نه جفت.کیر داغ بهنام اینبار توی بدنم نبض می زد و با تمام وجودم حسش می کردم. تقلا بی فایده بود، بلند گریه می کردم. التماسم با کلمات نا مفهوم هیچ اثری نداشت.تا اینکه بهنام گفت: آروم . . یواشتر، الان همسایه ها میریزن، چته تو؟! تمام سنگینی بهنام پشتم بود و با دست حلقه زده، دور کمرم رو محکم گرفته بود.ملافه ی تخت رو چنگ می زدم و آرزو می کردم زودتر تموم بشه. کمی که گذشت بهنام خان کیرش رو کمی بیرون کشید و دوباره زد تو.نفسم بند اومد . . – تارا جونم الان باز میشی، الان راحت جا میشه . . . چند بار دیگه اینکارو خیلی آروم انجام داد. بله دیگه تلمبه ها شروع شده بود و عشقم بهنام، به آرومی منو می کرد! دیگه درد اولیه کم تر شد و گریه ی منم بند اومد، یه لذت غریبی کنار درد بود که از کمرم شروع می شد و تا پشت گردنم امتداد داشت.بهنام پستونام رو گرفته بود و فشار میداد، گاه هم پشتم رو می بوسید یا گاز می گرفت. با دستام ملافه رو چنگ می زدم و ناله می کردم. این بار بهنام زودتر از من لرزید وخالی کرد.حالا دیگه شیره ی مردونه توی بدنم ریخته شده بود، انگار گرمایی درونم پخش شد. بهنام روم دراز کشید و کیرش که جمع شد از سوراخم سر خورد افتاد بیرون. عشقم پشتم رو بوسید و ازم تشکر کرد، دستش رو برد زیرم و کسمو مالید تا منم خالی شدم. نمی خواستم و نمی تونستم بچرخم و دمر افتاده بودم. بهنام جان دقایقی هم کمرم رو ماساژ داد و از اتاق رفت بیرون.تیک تیک ساعت و درد آزار دهنده ی کونم با من موندن. به زحمت نشستم، درد امونم رو بریده بود. پا شدم و تلو تلو رفتم بیرون. بهنام رفته بود حموم و تلویزیون برا خودش روشن بود. بعد از دستشویی برگشتم ولو شدم روی تخت . . . نفهمیدم کی خوابم برد، دیشب هم تا صبح بیدار بودم . . .
با صدای بهنام بیدار شدم. – خانومی، خانومی پاشو باید برسونمت خونه ها! . . . هراسون بیدار شدم. از اینکه بهنام لباس پوشیده بود و مرتب ، من هم آش و لاش بودم یه جوری شدم، برخلاف موقع شروع سکس حس خوبی نبود. یه لیوان شیر موز دستش بود . – ساعت 9شبه ها زود باش . . . رفتم حموم و با آب ولرم دوش گرفتم . توی آینه خون خشک شده ی لا چاک کونم رو دیدم. از درد نمیتونستم بهش دست بزنم. با مکافات شستمش. . . وقتی داشتم دنبال شلوارم می گشتم یادم اومد چه بلایی سرش اومده. – بهناااام . . حالا چیکار کنم. . . مجبور شدم بقیه لباسام رو با شورت بپوشم. بهنام می خندید و من کفری می شدم، انصافا خیلی مضحک شده بود. قرار شد من توی ماشین بشینم و بهنام برام شلوار بخره بپوشم. نمی دونم آخر همه ی سکس ها با خل بازی تموم میشن یا نه!! شاید این یه جوری خوب باشه، چون بعد که به یادش میوفتی کلی میتونی بخندی. . . با یه بوس کوچولو از هم جدا شدیم. ساعت تقریبا یازده و نیم جلو در خونمون بودم. بابا مامان هیچی نگفتن . فقط مامان گفت: رنگت پریده، خیلی خوش گذشته مثل اینکه! خسته ای برو اتاقت برات غذا بیارم. . . چه عجب؟!! آروم راه میرفتم تا متوجه لنگ زدنم نباشن . آخر شب قبل از خواب به ماجراهای اون روز فکر می کردم.به لذت سکس ،درد سرسام آور و خل بازی های آخر کار . درد کمی آروم شده بود. با خاطره ی یه روز به یاد ماندنی چشم بستم و به خواب سلام کردم.
پایان
از اینکه لطف کردید و داستان رو خوندید سپاسگزارم. حتما نظراتتون رو فراموش نکنید. امیدوارم همیشه زندگیتون گرم و پر از تجربه های شیرین باشه . از دختر خانومای عزیزی که صرفا مایل به ارتباط اس ام اسی هستن دعوت می کنم ایمل برام بفرستن. خدا نگهدار همه شما عزیزان

دختر جنده همسایه

این داستان من مربوط میشه به سال پیش که به دانشگاه آزاد گرگان رفته بودم.تا جایی که بتونم سری شروع میکنم و سری هم تموم میکنم که سرتونو درد نیارم.
2-3 هفته بود که رفته بودم گرگان رفته بودم خوابگاه اما با 3 تا از بچه ها تصمیم گرفتیم که یه خونه اجاره کنیم.بعد از یه هفته دیگه یه خونه کوچیک و خوب با اجاره کم گیر آوردیم.خونه هم تو منطقه خوبی بود.
باید اینو بگم که اتاقی که من برای خودم برداشتم پنجرش پشت ساختمون بود.بعد از 6-7 روز که اونجا مستقر شدیم متوجه شدم که خونه رو به رو مون 2 تا دختر دارن.خوش هیکل و سکسی.رفته بودم تو کفشون.
یه روز که اومده بودم دمه پنجره دیدم یکی از همون دخترا داره موهاشو درست میکنه.اینکه من دیدمش بخاطره این بود که پرده اتاقشو زد بود کنار.
نمی دونم چی شده که اومد جای پنجره اتاقش. منم خودمو زدم به اون راه که اصلا هیچی ندیدم.ولی یه نگاه کوچی که به من انداخت.
روز ها با دید زدن من به اتاقش میگذشت.یه روزی که اومدم جای پنجره دیدم اون زود تر از من اومده.بهم نگاه کرد و سریع رفت تو خونه.یه دفعه دیدم چراغ اتاقشو خاموش روشن میکنه.با خودم گفتم داره یه علامتی میده.منم رفتم چراغ دادم بهش.همین تور روز ها میگذشت که یه روز سرو صدا شده بود خونشون.
خواهر بزرگش با مامانش دعواش شده بود.اونی که من دیدش میزدم کوچیک تره بود.19 سالش بود.بزرگه هم 24 سالش بود.خلاصه خواهر بزرگش دعوا کرده بود با مامانه و از خونه زد بیرونو رفت.بعد از ظهر شد و هوا کم کم تاریک شده.
باز از خونشون سرو صدا اومد..اون یکی هم با مامانه دعوا کردو زد بیرون.
با خودم گفتم بهترین موقع اس که برم سراغشو دلشو بدست بیارم.
رفتم پایین دیدم سره کوچه اس.
رفتم پیشش و گفتم سلام.
– سلام
-شناختی
-نه
-من همون پسره خونه رو به رویی هستم.
– اها..امرتون.
-راستش من دعوای بین شما و مامانتونو متوجه شدم.گفتم که اگه میخواین میتونید بیاید پیشه من.
-نه.ممنون.
-چرا ؟؟تعارف میکنید.؟
-نه.راستش من شما رو اصلا نمیشناسم.
-اینکه دلیل نشد.بیاید پیشه ما اگه هم دوست نداشتید میتونید برید.
-اوکی ولی مامانم نباید منو ببینه که میام خونه شما.
-اوکی.
بعد الکی وا نمود کردم که گوشیم زنگ زده.رفتم اونور و به دوستام که تو خونه بود زنگ زدم و بهش گفتم که دارم یه دختر میارم.به بچه ها خبر بده.ما 4 نفر بودیم تو اون خونه.
دختره رو بردم تو خونه.اومد تو و بچه ها رو دید.گفت من فکر میکردم شما تنهایید.بردمش تو اتاق و یکمی قضیه رو براش آروم کردم.
از خودم گفتم و اونم از خودش گفت بهم.انقدر زود باهام گرم گرفت که برداشت گفت که علت دعوای خواهر بزرگم با مامانم این بوده که خواهرم شبا دیر میومده خونه.راستش اون شبا با پسرا هست.فهمیدم که خواهرش جندس.!!بهش گفتم تو چرا دعوا کردی و گفتم منم به خاطره طرف داری از خواهرم.!!
بهش گفتم تو اتاق بشینه تا یه چایی براش ببرم.رفتم بیرون و قضیه رو سری به بچه ها گفتم.اونا هم به کیر مالوندن اوفتادن و گفتن همین امروز باید ترتیبشو بدیم.
رفتم تو اتاق و رفتم کنارش نشستم.بهش گفتم مانتوتو در بیار.راهت باش.
مانتوشو که در آورد یه تاپ زرد زیرش داشت که تا بالای نافش بود.سوتین سفیدشم دیده میشد..با هم به حرف زدن افتادیم و از زیر زبونش ازش حرف کشیدم.معلوم شده که خودشم جندس.بهش گفتم بدنه خوبی داری.!.گفت میدونم تو چه فکری هستی.!!!!گفتم چی میگی تو بابا.!گفت حرفای ضایع تو با دوستاتو که از اتاق رفتی بیرونو شنیدم.گفتم که دوستام از اینکه تو اومدی اینجا خوشحالن و شهوتشون زده بالا.گفت یعنی میخواین ترتیبمو بدین.(با خنده)گفتم که اونجوری که تو از خودت تعریف میکنی هر کسی دوست داره باهات رابطه برقرار کنه.اومد نزدیک تر و دمه گوشم با شهوت تمام گفت مرسی.پشت گردنمو بوسید و کارو شروع کرد.دوستامو خبر کردم و لخت اومدن تو و صحنه ای که لبامون رو لبای هم بود رو دیدن.اومدن نزدیک تر و یهو دختره گفت : میخوام به همتون یه حال درستو حسابی بدم.پردمم بازه.از جلو و عقب میدم..بعد از این حرفی که زد بچه ها اومدن جلو و دختره برای همشون یه ساک باحال زد و شروع کردن به کردن.اول یکی از دوستام که اسمش رامین بود کرد تو کوسش و گفت : وای پسر چقدر گشادی..!!!
رامین در آورد و با یکمی زور کرد تو کونه دختره که دختره با آه و ناله افتاد.رضا یکی دیگه از دوستام که کیر بزرگ تر و کلفتری نسبت به بقیه داشت کرد تو کسه دختره و شروع به تلمبه زدن کردن.فکر کنم تا موقعی که من میخواستم دختره رو بکنم یه 3-4 باری ارضا شده بود.دیگه آبه رضا و رامین داشت میومد که من بهشون گفتم کثیف بازی نکنید که نوبت من میشه حالم بهم نخوره.رامین آبش زود تر اومد و نتونست کنترلش کنه.سریع کیرشو در آورد و ریخت رو سینه های دختره.منم که میخواستم سینه های دختره رو بخورم از این کار منع کردم.آبا رو رو سینه هاش مالید.رضا هم به محمد که یکی دیگه از بچه ها بود گفت که براش دستمال ببره و اونم آبشو تو دستمال کاغذی خالی کرد.من میخواستم از کس بکنمش که محمد با اصرار زیاد گفت برو از کون بکن.منم گفتم باشه.محمد رو زمین دراز کشید و دختره کسشو رو کیره محمد تنظیم کرد و نشست روش.منم از پشت کرددم تو کونش..وای چه کونی داشت.!!با هر ضربه ای که میزدم روناش و کفل های کونش میلرزید..!!جیغ و داده دختره شروع شده بود و میگفت جرم بدین..!!با این صدا ها ما بیشتر شهوتی میشدیم و ضربه ها رو تند تر میکردیم.محمد آبش اومد و کیرشو در آورد منم مجبور شدم در بیارم.محمد آبشو رو صورت دختره خالی کرد.من هنوز آبم نیومده بود که گفتم میخوام از جلو بکنمت.اونم گفت باشه و پاهاشو داد بالا.کسش گشاد شده بود و زیاد حال نکردم.دادم یکم برام ساک زد و دوباره کردم تو کونش.نمیدونم چرا آبم دیر اومد.خلاصه شدت ضزبه هامو زیاد کردم.کیرمو در میاوردم و دوباره میکردم تو کونش.با شدت میکردمو اونم جیغ میکشید.کم کم آبم داشت میومد.در آوردمو گذاشتم تو دهنه دختره.برام ساک زدو آبمو تو دهنش خالی کردم.بعد افتادم زمین.رامین و علی رفته بودن خودشونو تمیز کرده بودن.محمدم تو حموم بود.بعد از یه ربع منم رفتم حموم.خودمو داشتم میشستم که دختره هم اومدو گفت اشکالی که نداره.منم گفتم نه.وای..وقتی رفت زیر دوش قطره های آب میرفت رو کونشو لیز میخورد پایین.منظره کونش در حالت ایستاده خیلی توپ بود.کیرم شق شده بود.رفتم با دست به کونش ضربه زدم و گفتم یکمی خم شو.کونشو باز کردمو یکم سوراخشو شستم و یکمی خوردم.بعد دوباره کیرم کردم تو کونش و دوباره کردمش.کونی داشت که تو عمرم ندیده بودم.میلرزید..واییی.آبمو این دفعه تو کونش خالی کردم.خلاصه بی حال خودمونو شستیم و رفتیم بیرون.بعد از 1 ساعت دختره لباساشو پوشید و به یکی زنگ زدو اومد دنلباشو رفت..واقعا جنده بود.ما یک سال تو گرگان بودیم و تو این یک سال 3-4 بار ترتیبشو دادیم.علاوه بر ما به همه میداد.ولی دنبال خواهرشم بودیم که یه بار اومد و منو رامین کردیمش.اونم زیاد تعریف نداشت.کسش گشاد بود.کونشم به خواهر کوچیکش نمیرسید ولی سینه هاش بزرگ و خوردنی بودن.

جر دادن دختر برادر و مادرش (۱)

سلام به همه دوستان عزیزم در سایت شهوانی امیدوارم حال همه خوب باشند و روز های زندگی را با جر دادن کس های زیبا بگذرانند این داستان رو که بهترین داستان سکسم در زندگی ام بوده و خواهد بود میخام براتون شرح بدم. البته اینم عرض بکنم که این داستان آخرین داستان سکسم با مرجان خانم و مادرش استش ورنه قبل از این هر از گاهی کامی از مرجان خانم من می گرفتم که در چندین قسمت تقدیم همه بچه های سایت شهوانی می کنم امیدوارم که بیشترین لذت ممکن رو از سرگذشتم ببرید و روز های عید روزه 1390 رو با داستان من به خوشی بگذرانید .

اسمم بکتاشه و بچه افغانستان استم تو کابل زندگی میکنیم من کوچکترین پسر خانواده استم و شش برادر دارم الان که این داستان رو برای شما می نویسم 24 سالمه و برادر بزرگم حدود 17 سال قبل ازدواج کرده و حاصل ازدواجش 6 بچه استش بچه اولیش دختر استش که اسمش مرجان است الان 16 سالشه و خیلی زیبا و تپله من که عمویش استم از بچگی بهش چشم داشتم حتی از دوران 8 یا 9 سالگی اون چشم من دنبال اون بود در همون دوران من تونسته بودم مخشو بزنم و هر از گاهی دور از انظار می بردمش و کیرمو تو دهنش می کردم و اونم برام می خورد خوب زندگی روال عادی خودشو می گذراند تا اینکه منم بزرگ شدم و اونم بزرگ شد. و بزرگ ترین اتفاق تو زندگی من و مرجان با مادرش افتاد.

مادر مرجان که خانم داداشم استش خیلی زیبا و باریک اندام و خیلی جلد نرمی دارم هر گاه کسی بهش دست بزنه گویا اینکه به پنبه دست زده باشد. داستان از اونجا آغاز شد که من در اوایل همین امسال یعنی 1390 از دانشگاه فارغ شدم و چند وقتی بیکار تو خونه بودم و ارتباط من با مرجان خانم کما کان به حال سابق ادامه داشت و مرجان خانم حالا تو کلاس 10 مدرسه درس می خونه از دوران بچگی اش تا الان خیلی در روابط مون تغیرات اومده مانند اینکه قبلا من مجبور بودم مرجان رو یه جای ببرم و بهش یه مقدار پول بدم تا اون به من حال بده و کیرمو بخوره و من کس اونو بخورم در ازای پول این کارو می کردم و همون پول دم چششو می گرفت تا به کسی داستانو باز گو نکنه ولی حالا نه. هر وقتی من بخام اونو تو بغلم داشته باشم به بهانه های اینکه بیا باهات درساتو مرور کنم پیش خودم فرا می خونم و ازش کامی می گیرم چون حالا سکس داشتن با من واسه مرجان خانم حالا عادی شده معمولا این کارو از طرف شب ها می کنم چون همه فامیل بالای من اعتماد داره و هر گاه مرجان رو کسی هم صدا بزنه میگه تو اتاق بکتاشه دیگه خیال همه راحته و منم از چنین فضای اعتماد استفاده اعظمیمو می کردم و تنها درب اتاقمو قفل می کردم تا مبادا کسی یهو داخل اتاق بشه و دیگه مرجان رو که براش عادی شده بود می خوابوندم و شروع می کردم. کار من و مرجان تا اواسط شب ادامه میافت اولاً مرجان رو تو بغلم می گرفتم و از روی لباساش براش تموم بدنشو مالش می دادم طوریکه خوب حشری بشه از طرفی هم کیرم در عین حال سیخ میشد و هر آن لحظه قصد داشت مرجان رو جر بده ولی من نمیذاشتم به این زودی مرجان خانم رو از زیر پام مرخص کنم آهسته آهسته چادرشو بر میداشتم و با موهاش ور میرفتم و اونم ترغیب میکردم که کیرو از روی شلوارم تو دستاش بگیره و اونو مالش بده در اوایل از کیرم چندان خوشش نمی اومد ولی کم کم که بهش می گفتم اگه کیرو تو دستات بگیری و مالش بدی هم برای من حشری کننده استش و هم برای تو. که این کار سبب شد تا اون به کیرم چنگ بزنه و با تمام وجود اونو از خودش بدونه و باهاش ور بره. در همین حال سینه های کوچکش از دست من امان نداشت و اونارو تو دستام می گرفتم و می فشردم که داشت از لذت به خودش می پیچید بعد از اینکه سینه هاشو براش خوب می مالیدم دیگه آماده خوردن بودند. خوردنو از قسمت گلو آغاز می کردم و بسیار مرتب تا بالا سینه مرجان خانم می رسیدم و سینه هاشو نمی خوردم چون می خواستم خوب حشریش کنم هر چند او از من می خواست سریع برم سراغ خوردن و مک زدن سینه های کوچکش برم ولی من ابا می ورزیدم که این کار من اونو بیشتر تحریک می کرد و بالایم قهر می کرد از زمانیکه خوردنو براش آغاز می کنم تقریبا حدود 20 دقیقه صورتو لب و لاله های گوشو گلو تا قسمت های بالای سینه اش رو براش می خوردم. و زمان مجزا رو مدت 20 دقیقه دیگه رو برای سینه های خوشگلش اختصاص می دادم. خوب سر تونو درد نیارم دوستان عزیزم بعد از این می رفتم سراغ سینه هاش واییییییییییییییییییییییییییییییییی آیا تا حالا خوردن سینه های دختر 16 ساله رو تجربه کردید؟ اگه نکردید توصیه من به شما اینه که یه بار این کارو بکنید. نمیدونید من الان که این داستانو می نویسم از خوردن آن چی حسی دارم. خوب، مرجان رو دمر به پشت می خوابوندم و براش می گفتم هیچ تکان نخوره در همین حال اطراف سینه ها رو با بوسه هایم بدرقه می کردم و آهسته آهسته سینه راستشو به خوردنش آغاز می کردم طوریکه سینه چپشو هیچ لمس یا دست نمیزدم اگر چه مرجان بهم میگفت که در عین اینکه سینه راستشو براش می خورم میگفت سینه چپشو با دستم مالش بدم که من این کارو نمی کنم تا اون بیشتر و بیشتر تحریک بشه اطراف سینه رو خوب که مک می زدم میاومدم سراغ نوک سینه و اونو تو دهنم میذاشتم و با نوک زبانم قلقلکش میدادم و یهو واسش می مکیدم این کارو اونقدر محکم می کردم که حتی اشکش تو چشش حلقه میزد حدود ده دقیقه که سینه راستشو می خوردم میرفتم سراغ سینه چپش و مانند سینه راستش اونو نیز براش می خوردم بعد از این کار دیگه به اون فرصت میدادم تا حدود 7 و8 دقیقه راحت بشه و بعد از اون نوبت مرجان خانم بود که منو مالش بده از همون اوایل رابطمون، مرجان رو چنان حرفه ای تو سکس کردن آموخته بودم که هر که باهاش سکس داشته باشه به آخرین اوج لذت میرسونه.

وقتیکه نوبت اون می شد من براش به پشت می خوابیدم و اون با ناز و عشوه و با موهای باز میومد سراغ لبام و در عین حال من هیچ از خودم حرکتی نشون نمی دادم و تنها مرجان بود که واسم باید هر کاری که دلش می خواست بکنه اولا چندین بوس ازم می گرفت البته این کارو با وقفه های نه چندان طویل برام انجام می داد و قرار مونم طوری که گفتم این بود که من هیچ کاری براش نمی کردم حتی اینکه من اجازه نداشتم به بدن مرجان دست بزنم یا هر کاری دیگه ای. مرجان مخیر بود چقدر بوسه هاش وقفه داشته باشه بعد از اون با ناز و نوازش میومد سراغ لبام در قدم اول لب بالایی منو شروع به آهسته مک زدن می کرد و با لب های نازکش چنان این کار رو حرفه ای انجام میداد که از درد سیخ شدن کیرم می مردم ولی هیچ کاری نمی تونستم بکنم دقیقا زمانیکه اون لبشو تو لبام میذاشت و موهاش تو صورتم تماس داشت خیلی لذت بخش بود البته باز هم عرض کنم که همه کار رو با وقفه انجام می داد تا آبم نیاد و الی اگه با وقفه انجام نمی داد در عرض 10 دقیقه هر پسری رو آبشو با این کار هاش میاره. با زبانش اطراف لبامو لیس می زد ویهو باز هم لبو محکم محکم مک می زد و همین طور لب پایینمو نیز مانند لب بالایی می خورد من از اون لذت می بردم و اون از من بعد پیراهنمو در می آورد و مو هاشو تو سینه ام هل میداد یعنی اینکه مو هاشو از زیر زنخم تا بالای کیرم تو سینه و شکمم می کشید و این برام خیلی لذت بخش بود بعد از چندین دقیقه این کار سینه هامو می خورد و لیس میزد که خیلی آدمو حشری می کنه تا همین قسمت که میرسید باز به من نوبت می داد من که دیگه قبلاً همه بدنشو تا بالای کسش خورده بودم دیگه به اون جاهای قبلی کار نداشتم و تنها درین نوبت باید طبق برنامه مون باید سریع شلوارشو در میاوردم و از کف پاش خوردنو آغاز می کردم که همین کارو براش کردم طوریکه اول پای راستشو تا نزدیکی های کسش خوردم و بعدم پای چپشو تا نزدیکی های کسش خورم که اونو به حد ارگاسم رسوندم مخصوصاً زمانیکه کشاله های رانشو می خوردم و نزدیک کسشو لیس میزدم خیلی براش لذت بخش بود و آهسته آهسته ناله هاش در اومده بود و داشت برام التماس می کرد که کسشو بخورم اما من این کارو واسه چند دقیقه بعد موکول کرده بودم تا یه لحظه از حشرش کاسته بشه و هم اینکه آب منم نیاد. خوب واسه همین کار دست از ادامه خوردن کشیدم و 10 دقیقه تفریح کردیم و اون از بس حشرش زده بود بالا از چشاش داشت آب میومد. خوب بعد از استراحت ده دقیقه ای رفتم روش و این دفعه دیگه به جایگاه اصلی قدم گذاشتم و اون کسسسسشششششششششش بود واییییییییییییییییییی چقدر عطر دل انگیز داشت چند لحظه که تنها داشتم از عطر کسش لذت میبردم و یه کم با نوک زبونم بدون اینکه هیچ جای از بدنم با بدن اون تماس داشته باشه آهسته نوک زبونمو تو کسش گذاشتم که یهو خودشو جمع کرد و وایییییییییییییییییییییی گفت فهمیدم که خیلی واسه این کار زمانو گذشتانده بود نمیدونید اونقدر پاهاشو از هم باز کرده بود که کسش حالت افقی رو بخودش گرفه بود منم دیگه باید کارمو کم کم بیشتر می کردم زبونمو برداشتم از کسش و خوب از پایین کسش لیسیدنو تا بالای ناف مرجان خانم آغاز کردم اصلا یه ذره مو هم نداشت حتی تا هنوز تو کسش مو نروییده است با هر دفعه که من کسشو لیس می زدم اون کسشو بلند می کرد و خیلی برام شهوت انگیز بود. این کارو طوری می کرد که اگه می خاستی سه دونه خیارو پشت سر هم تو کسش می کردی باز هم کم بود و سرد نمی شد. ولی من نمی خاستم. داشت اشک می ریخت و مدام التماس می کرد که دیگه بسه و بیا منو جر بده ولی من کوتاه نمی اومدم چون اولا نمی خاستم پرده شو بزنم دوما میخاستم اونقدر بهش حشر بدم که راه رسیدنمو به مادرش هموار کنم چون از قبل یه برنامه های واسه مادرش داشتم و اون برنامه ها رو جز از طریق مرجان خانم نمیشد اجرا کرد. از همین رو کار هامو خوب انجام میدادم در همین لحظه ها بود که از جاش بر خاست و کیر مو تو دستش گرفت میخواست که کیرمو تو کوسش بکنه که من مانعش شدم و اونو دوباره آروم کردم و بهش گفتم که قرار مون طوری بود که هیچ یک از طرفین در حال اجرای کارش نباید از جاش تکون بخوره چون این قرارداد رو از قبل طرح کرده بودیم و اون نمی تونست زیر قرارداد بزنه که دیگه گریه هاش زیاد شده بود و مدام پشت سر هم ازم التماس میکرد که لطفاً بسه دیگه و منو بگا. دیدم دختره داره خیلی التماس میکنه براش گفتم که من قصد ندارم آیندتو خراب کنم ک پردتو بزنم اگه خدا خواسته باشه تو رو شوهرت باید پردتو بزنه من نمیخام این کارو بکنم که دیگه یه کم این حرفام براش آرام کننده بود و ازم تشکر کرد ولی داشت میگفت بیا دیگه به این ما جرا پایان بده که من براش گفتم دختر داداش عزیزم من تو رو به اندازه قلبم دوست دارم من میخام باهات تا زمونیکه شوهر نکردی در کنارت باشم و باهم باشیم و هر آن لحظه ای که خواسته باشی من در اختیارتم و میتونی ازم کام بگیری و با کیرم ور بری ولی نه به اندازه ای که من تو رو از جلو بگام اون به این حرفام دقیق گوش می داد و براش آرام بخش بود وقتی من گفتم تو میتونی ازم کام بگیری و از کیرم استفاده کنی نه به اندازه که من کوستو بکنم یه لحظه دیده شاد شد و لبخندی زدو گفت پس اگه منو نمیخای از جلو بکنی از عقب که دیگه باید منو بکنی. چون قبل از این ماجرا در طول رابطه 8 و یا 9 ساله مون من به کونش بیشتر توجه میکردم و واسش میخوردم و اون هم از دادن کونش به من باکی نداشت وراحت هر وقت که می خاستم اونو از عقب بگام برام نه نمی گفت ولی تا همین ماجرا حتی اونو از عقب هم نگاییده بودم. زمانیکه دید من از بابت گاییدن کونش براش چراغ سبزو نشون دادم دیدم خیلی خوش حال شد و این حرف من براش اونقدر تاثیر کرد که دیگه برخاست و گفت که من حالا باید برم تا دفعه بعد خودمو آماده کنم تا منو از عقب بگایی منم گفتم مانعی نداره ولی برات یه کار دارمو ویه حرف. اونم با کمال میل قبول کرد من براش گفتم وقتیکه تو میخای حالا بری باید برام جلق بزنی تا آبم بیاد که اونم بدون درنگ کیرمو تو دستاش گرفت اولا یک ساک جانانه زد که از تماس موهاش در اطراف کیرم بیشترین لذت دنیا رو بردم بعدش با تخمام بازی کرد که دیگه داشت آبم میومد گفتم داره آبم میاد دهنتو باز کن میخام تو دهنت خالیش کنم که همین کارو کرد و منم کیرمو تو حلقومش فرو وتا ته کیرمو تو دهنش جا کردم و همه آبمو با تمام قوت ریختم تو حلقش و همشو قورت کرد و در آخر گفت که خیلی مزه دار بود و ازم تشکر کرد. بعد از اینکه یه کمی حالمون سر جاش اومد گفت حالا حرفتو بگو! من براش گفتم اگه بگم شوکه نمیشی؟ گفت که نه ازش قول گرفتم و براش گفتم که میخام دفعه بعد تو و مادرتو یه جا جر بدم که یه لبخندی زد و گفت چگونه میخای این کارو کنی من براش گفتم که اون دیگه با تویه که چگونه میتونی مادرتو واسم ردیفش کنی اسم مادرش مرضیه استش و خیلی نازه علاوه از اینکه مدت 17 سال میشه که اون عروسی کرده ولی وقتیکه اونو می بینی انگار دختر باشه . مرجان برام گفت که اگر چه این کار خیلی برام دشواره ولی من کارامو آغاز میکنم ببینم تا کجا این کارو برات انجام داده میتونم. در آخر یه لب نسبتا طویل از همدیگه گرفتیم و اونو مرخص کردم. اینکه دفعه بعد مرجان و مادرشو چی جوری ترتیبشونو دادم میذارم واسه دفعه بعد که در همین روز های نزدیک براتون می نویسم. اونم خیلی ماجرای حشری استش فراموش شما نشود تا در آینده نزدیک.
آدامه داره

نوشته:‌ بکتاش