نبض عشق لای پای تارا (۲)

هزارویکی فکر به ذهنم می رسید، یعنی بهنام چیکار می کنه؟ متوجه نوشته میشه؟! . . . اگه کس دیگه ای پیداش کنه؟! . . . تا اینکه بهنام نصف شب بهم اس ام اس زد که جمعه بعد از ظهر مهمون من هستی.خیلی خوشحال شدم.از ذوق می خواستم بال در بیارم! تقریبا تا صبح بیدار بودم. فرداش که پنجشنبه بود کلی به خودم رسیدم،تا جایی که بلد بودم!! به مامان گفتم فردا عصر تولد یکی از بچه هاست و جشن دعوتم. ته دلم ناراحت بودم از این دروغ ها ولی چاره ای هم نبود.
بالاخره جمعه شد .حالا دیگه عقربه های ساعت سریعتر از دیروز حرکت می کردند. لباسایی که پوشیدم: شورت و کرست توری مشکی،تاب سفید و بلوز سفید با گل های ریز .شلوار استرچ و کفش سفید پاشنه بلند بندی .
یعنی خوشگل تر شدم؟ آینه ی اتاقم پر مشغله ترین روز خودش رو تجربه می کرد. مانتو کوتاه سفیدم رو با شال سفید ست کردم و راه افتادم. دل توی دلم نبود.سر قرار حاضر شدم. آقا بهنام به موقع رسید و من برای اولین بار برای رفتن به خونش سوار ماشینش شدم. بهنام هم به خودش رسیده بود.چیزی نگفتیم.یه سلام کوتاه و لبخندی که به لب داشتیم گویای همه چی بود. به خونه ی آپارتمانی بهنام جان رسیدیم.وارد خونه که شدم جاخوردم، همه چی مرتب بود و اصلا نمی خورد خونه ی مجردی باشه.به خاطر سلیقه ی بی نظیر، کلی تحسینش کردم.بهنام ازم خواسته بود با کفش وارد بشم، میدونستم این از فانتزی هاش برای سکس بود.ولی انگار به حدی شور داشت که نمی دید من چی پوشیدم، شلوار استرچ که تنم کرده بودم محال بود با کفش دربیاد. به هرحال ! کلا به این چیزا فکر می کردم، به برنامه ی بهنام برای شروع و . . . کمی اضطراب داشتم. بهنام دو گلاس شربت آلبالو آورد و کنارم نشست. تلویزیون رو روشن کرد که یه فیلم پورن احساسی بود. کمی جمع و جور شدم، یعنی می خواست چه جوری شروع کنه؟! رو بهم گفت: تارا جان میشه مانتو رو درآری؟! منم تبسمی کردم و گفتم معلومه که میشه! دوباره که کنارش نشستم سرم رو تکیه دادم به شونش، اونم دستش رو انداخت دور گردنم. خیلی آروم پستونم رو فشار داد.خندیدم و رو به صورتش برگشتم.یه نگاه عمیق توی چشم های همدیگه انداختیم و لب هامون بهم قفل شد.به همون داغی بار اول بود و حتی کمی داغ تر.بهنام یکی یکی دکمه های بلوزم رو باز کرد ودستش رو به تن لختم رسوند. لبی که اینبار ازم گرفت کمی متفاوت تر بود. اول خیلی آروم شروع کرد و کم کم بوسه عمیق تر شد. –عشق من ،تارای من . . . بهنام بی امان صورتم رو غرق بوسه کرده بود و گاه می لیسید.با هم بلوزم رو در آوردیم.با نوازش بازوهام حالم یه جور شد.انگار تازه گر گرفتم. تاب رو هم درآورد و از روی کرست توری پستونام رو بوسید، از جناقم تا چاک سینه لیس آبداری کشید.نفهمیدم کی کرستم رو درآورده و مشغول خوردن پستونام شده بود. – آرره همینه .. اناری، همونی که فکر می کردم . . . وقتی پستونم رو به دهن می کشید نفسم باهاش می رفت و با مکش انگار جونم رو قلقلک می داد. محکم سرش رو به سینم فشار میدادم و آه می کشیدم که با هر آه بهنام جلی تر می شد و با دستاش محکم تر کمرم رو می مالید.رفت پایین تر سراغ نافم که خیلی بهش حساس بودم.همه چیز داشت به سرعت پیش می رفت.پایین تر که رفت ، گفتم: بزار پاشم شلوار رو درآرم . . . بی توجه به حرف من کارد روی میز رو برداشت و جلوی نگاه مبهوت من شلوارم رو پاره کرد!! تازه فهمیدم دقیقا چه خبره!! . . . هر دو به حدی غرق شور بودیم که نمیتونستیم حرف بزنیم.با عجله تکه های شلوارم رو از پام کند و بی معطلی رون و زانوهام رو لیسید. یک دقیقه ای فقط با پاهام ور رفت . رفت سراغ شورتم، اول یه بویی کشید و بعد بندش رو باز کرد.باورم نمی شد که به راحتی تا اینجا رسیده بودیم. بهنام لباس تنش بود و من لخت لخت، حس عجیبی داشتم . . . چیزی از درون قلقلکم می داد، زبون گرمش وقتی با ولع تمام شیار کسم رو طی کرد انگار تمام درونم رو بی حس کرد، قلقلکه همراه شد با این حس عمیق و از دهنم پرید- آرره . . جندتم به خدا . . .آییییی آه ه ه آآه ، بهنام با گفتن : جوو و ونمی تارا، محرک آه ها و ناله های بعدیم شد.انقدر با کسم ور رفت تا اون حس خلاء بهم دست داد. نیم نگاهی به پایین انداختم، ریش پروفسری بهنام خیس آبم بود.چشم بستم و روی کاناپه ولو شدم.میشنیدم که عشقم داره لباس هاشو در میاره، ولی نمی خواستم چشم باز کنم.- تارا . . تاراجونم . با صدای زنگ دارش چشم باز کردم.برای اولین بار توی عمرم یه مرد لخت جلوم وایستاده بود و من تماشاش می کردم.کیر بهنام کاملا راست ایستاده بود و نبض می زد! انگار یه موجود زنده ی دیگه بود و منو نگاه می کرد!! بهنام منو بغلش گرفت و راه افتاد به طرف اتاق خواب .آروم گذاشتتم روی تخت و کنارم دراز کشید.تمام بدنمون به هم مماس شده بود و جالب بود که هنوز کفش سفید پاشنه دارم پام بود! این مردها واقعا موجودات عجیبی هستن! بدن لختمون بهم گره خورده بود و همدیگرو می مالیدیم.هرجا که گیر میومد! لب هامون رو هم به هم دوخته بودیم. نرم نرمک آقا بهنام کاملا روی من بود و فشار تنش رو با تمام وجود حس می کردم؛ اما کیر لیز و سفتش که روی شکم و گاه رونم بود بیشتر منو به هیجان میاورد. بهنام روی سینم نشست و من لای پاهاش قرار گرفتم.موی بلند سیاهم رو ناز کرد . از زیر یه جوری دیده می شد. از این که تسلیمش بودم حس خوبی بهم القا می شد و یه جور مظلومانه نگاهش می کردم،انگار داشتم التماسش می کردم ! براش کمی نازیدم و یه جور انگار زیرش نارحتم ورجه ورجه می کردم.بهنام هم لبخند به لبش بود. یه تف بزرگ به پستونام انداخت، آب دهنش رو مالید و چند ضربه ای به پستونام زد.دیگه اون قلقلکه درونم داشت منو می کشت.کیرش رو گذاشت به سینه چاکم و از طرفین پستونام رو فشرد. انگار داشت کباب لای نون می کشید! حس خوبی داشتم ازینکه مرد عاشقم داشت با من کیف می کرد. – حیف . . . پستون اناری برا خوردن خوبه ،لایی درستی نمیشه بهش زد. . . رو من جلو عقب می رفت تا کیر داغش چاک سینم سر بره. هر دو به هم نگاه می کردیم و تبسم رو لبمون بود. کمی بعد بلند شد و پاهامو بالا داد، انقدر که زانوهام نزدیک سینم اومدن. – آیی کمرم بهنام . . . اعتراض من بی جواب بود. کیر تشنه ی بهنام لای پام رفت و روی چاک کسم لیز خورد.خیلی لذت بخش بود.بهنام با سرعت بیشتری کارشو میکرد و هر دو آه می کشیدیم.ناگهانی پام رو ول کرد و نشست روی سینم.صورتش سرخ سرخ شده بود و کیرش رو می مالید. بوی تند آشنایی منو به زمستون و دفتر شرکت برد.این بار لبخند می زدم و راضی بودم. منی داغ عشقم روی پستون و صورتم پاشید.
بهنام روم دراز کشید و سرش رو روی سینم گذاشت. – بهنام ، – جانم تارا؟،-تموم شد؟،-(بهنام با خنده) نه کی گفته؟! چند دقیقه ای باهم حرف زدیم. بهنام گفت: تاراجان می خوام بزارم،آماده ای؟ – منظورت مقعدیه دیگه؟! – آره خب ،پس چی! – درد داره بهنام؟!!!- مگه ندیدی زنا چه حالی می کنن، نترس نمیزارم درد داشته باشی . . . اینو گفت و باز نشست روی سینم.خم شد و ازم لب گرفت. کیرش دوباره بیدار شده بود! اینبار آورد روی صورتم، انگارکه می خواست کیرشم منو ببوسه! تمام صورتم رو باهاش طی کرد و نوکش رو مالید به لبم. فهمیدم چی می خواد. واقعا سخت بود برام ولی نمی خواستم ناراحتش کنم.با زبونم نوکش رو لیس زدم ، دوباره و اینطوری ساک زدن من شروع شد.مجبور بودم سرم رو بالا پایین ببرم، خیلی باحال بود، خوشم میومد. بهنام هم موی سرم رو نوازش میداد. تمام دهنم رو کیرش پر می کرد و نوکش رو گاه تا حلقم حس می کردم و عوق می زدم . . . – بسه تارا . . . بچرخ . بهنام پاشد و من چرخیدم، بالشتی زیر شکمم گذاشت و رفت سراغ کشو. یه چیز روغنی ریخت روی کونم و مشغول ماساژ دادنش شد. حس راحتی داشتم تا اینکه مور مور شدم.-بهنام چیکار می کنی؟ -شل باش نترس، انگشتمه . . . چند دقیقه ای این کارا رو ادامه داد و بعد ازم خواست تا پاشم و اون بخوابه. کیرش مثل یه لوله مستقیم رو به هوا بود! خندم گرفت. گفت: بیا تارا . . بیا بشین روش . –بشینم؟! –آره دیگه! آروم بشین . یواش یواش نشستم و اون با دست کیرش رو به سوراخم هدایت کرد. مور مور می شدم، کمی دردم گرفت و فوری پا شدم.-چی شد؟!-دردم گرفت – آخی!! نترس سرش رفت تو، دوباره سعی کن! قبول نکردم و مجبور شد بلند بشه.ازم خواست جلوش قنبل کنم! بازم مالیدن و انگشت کردن رو تکرار کرد. کیرش رو که لای شیار کونم گذاشت حسش کردم. انگار داشت می پرید! با دستای بزرگش چند ضربه ی محکم به کونم زد که واقعا دردم گرفت .- هیی . . بهنام نکن درد داره . . . محکم کمرم رو گرفت .نمیدونستم دقیقا چه اتفاقی تا چند ثانیه دیگه میوفته. در یک آن چیزی مثل سیخ کباب داغ رفت توی کونم. چنان جیغی کشیدم که گوش خودم کر شد، خواستم جلو فرار کنم که بهنام با تمام زور و وزن بدنش مانع شد.دیگه به اصطلاح قنبل نبودم و روی تخت کاملا دراز کشیده بودم . بالشت لعنتی باعث می شد کونم بالا باشه ، بهنام هم پاهاشو به پاهام گره زده بود و نه اجازه می داد جمعشون کنم و نه جفت.کیر داغ بهنام اینبار توی بدنم نبض می زد و با تمام وجودم حسش می کردم. تقلا بی فایده بود، بلند گریه می کردم. التماسم با کلمات نا مفهوم هیچ اثری نداشت.تا اینکه بهنام گفت: آروم . . یواشتر، الان همسایه ها میریزن، چته تو؟! تمام سنگینی بهنام پشتم بود و با دست حلقه زده، دور کمرم رو محکم گرفته بود.ملافه ی تخت رو چنگ می زدم و آرزو می کردم زودتر تموم بشه. کمی که گذشت بهنام خان کیرش رو کمی بیرون کشید و دوباره زد تو.نفسم بند اومد . . – تارا جونم الان باز میشی، الان راحت جا میشه . . . چند بار دیگه اینکارو خیلی آروم انجام داد. بله دیگه تلمبه ها شروع شده بود و عشقم بهنام، به آرومی منو می کرد! دیگه درد اولیه کم تر شد و گریه ی منم بند اومد، یه لذت غریبی کنار درد بود که از کمرم شروع می شد و تا پشت گردنم امتداد داشت.بهنام پستونام رو گرفته بود و فشار میداد، گاه هم پشتم رو می بوسید یا گاز می گرفت. با دستام ملافه رو چنگ می زدم و ناله می کردم. این بار بهنام زودتر از من لرزید وخالی کرد.حالا دیگه شیره ی مردونه توی بدنم ریخته شده بود، انگار گرمایی درونم پخش شد. بهنام روم دراز کشید و کیرش که جمع شد از سوراخم سر خورد افتاد بیرون. عشقم پشتم رو بوسید و ازم تشکر کرد، دستش رو برد زیرم و کسمو مالید تا منم خالی شدم. نمی خواستم و نمی تونستم بچرخم و دمر افتاده بودم. بهنام جان دقایقی هم کمرم رو ماساژ داد و از اتاق رفت بیرون.تیک تیک ساعت و درد آزار دهنده ی کونم با من موندن. به زحمت نشستم، درد امونم رو بریده بود. پا شدم و تلو تلو رفتم بیرون. بهنام رفته بود حموم و تلویزیون برا خودش روشن بود. بعد از دستشویی برگشتم ولو شدم روی تخت . . . نفهمیدم کی خوابم برد، دیشب هم تا صبح بیدار بودم . . .
با صدای بهنام بیدار شدم. – خانومی، خانومی پاشو باید برسونمت خونه ها! . . . هراسون بیدار شدم. از اینکه بهنام لباس پوشیده بود و مرتب ، من هم آش و لاش بودم یه جوری شدم، برخلاف موقع شروع سکس حس خوبی نبود. یه لیوان شیر موز دستش بود . – ساعت 9شبه ها زود باش . . . رفتم حموم و با آب ولرم دوش گرفتم . توی آینه خون خشک شده ی لا چاک کونم رو دیدم. از درد نمیتونستم بهش دست بزنم. با مکافات شستمش. . . وقتی داشتم دنبال شلوارم می گشتم یادم اومد چه بلایی سرش اومده. – بهناااام . . حالا چیکار کنم. . . مجبور شدم بقیه لباسام رو با شورت بپوشم. بهنام می خندید و من کفری می شدم، انصافا خیلی مضحک شده بود. قرار شد من توی ماشین بشینم و بهنام برام شلوار بخره بپوشم. نمی دونم آخر همه ی سکس ها با خل بازی تموم میشن یا نه!! شاید این یه جوری خوب باشه، چون بعد که به یادش میوفتی کلی میتونی بخندی. . . با یه بوس کوچولو از هم جدا شدیم. ساعت تقریبا یازده و نیم جلو در خونمون بودم. بابا مامان هیچی نگفتن . فقط مامان گفت: رنگت پریده، خیلی خوش گذشته مثل اینکه! خسته ای برو اتاقت برات غذا بیارم. . . چه عجب؟!! آروم راه میرفتم تا متوجه لنگ زدنم نباشن . آخر شب قبل از خواب به ماجراهای اون روز فکر می کردم.به لذت سکس ،درد سرسام آور و خل بازی های آخر کار . درد کمی آروم شده بود. با خاطره ی یه روز به یاد ماندنی چشم بستم و به خواب سلام کردم.
پایان
از اینکه لطف کردید و داستان رو خوندید سپاسگزارم. حتما نظراتتون رو فراموش نکنید. امیدوارم همیشه زندگیتون گرم و پر از تجربه های شیرین باشه . از دختر خانومای عزیزی که صرفا مایل به ارتباط اس ام اسی هستن دعوت می کنم ایمل برام بفرستن. خدا نگهدار همه شما عزیزان

درباره dokhtarone
.........

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: