صندوق مهر رضا (۱)

سلام دوستان من مهرانم واین اخرین خاطره منه..البته از اول میخواستم که همین رو بزارم ولی از ترس برخورد و فحاشی کردن بعضیها بعد از چند تا خاطره تصمیم گرفتم بهترین اوقات زندگیم رو با شما قسمت کنم خدارو شکر دوستان از نحوه نگارش من خوششون اومده وایراداتم رو گرفتن..این یه خاطره سه قسمتیه تا اونجا که تونستم سعی کردم که خلاصه بنویسم..اگه دست خودم بود میخواستم سی قسمت ادامش بدم..صحنه سکسی زیاد نداره،پس دنبالش نگردین،اصرار ندارم بگم واقعیه پس به چشم یه داستان نگاش کنین ونظر بدین..خواهشن فحاشی نکنین چون آدمهای این داستان برام خیلی عزیزن..
خیلی وقت بود که تصمیم داشتم که کارگاه مبلم رو گسترش بذم ولی دست بالم تنگ بود..یکی از دوستان بهم گفت که صندوق مهر امام رضا وام میده اونم بهره پایین ..صندوق تو مسیر خونم بود به خاطر همین صبح وقتی که میرفتم سر کار و ظهر که برمیگشتم میتونستم یه سر اونجا بزنم ،سنگ مفت،گنجشک مفت..فرداش رفتم صندوق،با کلی پرس جو اتاق مورد نظر رو پیدا کردم…رفتم داخل، خیلی شلوغ بود،جای سوزن انداختن هم پیدا نمیشد، دوتا زن نشسته بودن که یکیشون فکر کنم 100کیلویی وزن داشت،هیچی ازش مشخص نبود!! بالا تا پایینش چادر بود و صورتش با روبنده پوشونده بود.تو یه جمله بگم که انگار یه گونی سیب زمینی رو با برزنت سیاه پوشونده باشین.. یکی دیگشون یه خانوم تقریبا 40ساله بود که از بس قیافه جدی و خشکی داشت که یاد ناظمهای مدرسه میفتادم،اونهم تو حجاب دست کمی از اون خانومه نداشت تنها فرقش این بود که صورتش مشخص بود..سرم درد گرفت،از اتاق زدم بیرون..موقع ظهر یه سر زدم اونجا خلوت خلوت بود،رفتم داخل خبری از اون ماموت نبود..دو نفرمرد دیگه هم تو اتاق بودن..اون خانوم با چنان جدیتی با یارو حرف میزد که خایه منو یه مرد دیگه چسبید پس کله مون…پیش خودم گفتم ای دل غافل!!! خوردم به دیوار آجری..مردی که کنارم نشسته بود بهم گفت این خانوم مرادی (مستعار) رو با یه من عسل هم نمیشه خورد!!یه نگاهی به اون مرد انداختم و یه نگاهی به اون خانوم که از قرار اسمش خانوم مرادی بود..با یه غرور خاصی برگشتم گفتم:مهم اینه که طریقه حرف زدن با خانومها رو بلد باشی که اگه بلد باشی به شما روی خوش هم نشون میدن..طرف یه نگاهی بهم کرد گفت:درست میگی،ولی نه تو اینکاره هستی و نه هیچکس دیگه..بهم بر خورد خواستم جوابشو بدم که نوبتش شد… با این حرفش یه کرمی افتاد تو جونم که هر طور شده باید من یخ این خانوم رو بشکنم،یه حس مبارزه،یه هیجان مثل مسابقه دادن،شایدم مرض داشتم ولی خودم خبر نداشتم..نوبت من شد خیلی رسمی ولی با قیافه بشاش رفتم جلو..من:سلام خانوم مرادی،میخواستم بدونم مدارک مورد نیاز برای وام چیه؟مرادی:اگر کمی دقت میکردین روی تابلو زده بود..من با یه نیشخند:ولی من میخوام که شما برام توضیح بدین،فکر کنم اطلاعاتی که شما به من میدین از تابلو خیلی مفیدتر باشه..یه نگاهی به من انداخت وبا بی حوصلگی که نشانه از خستگی اون روز بود شروع کرد به توضیح دادن..من شرایط وام رو نداشتم ولی با لایی کشی تونستم مدارکشو جور کنم..بعدها فهمیدم که خانوم صارمی بعدازظهرها اضافه کاری وایمیسته به خاطر همین مدارکمو وقتی اداره خلوت بود بردم..وارد اتاق شدم بعد از سلام واحوالپرسی مدارک رو گذاشتم روی میز..تنهای تنها بود..برگشت گفت لطفا در رو باز بزارین..یه نگاه بهش انداختم گفتم شما به خاطر نفر سوم میگین دررو باز بزارم..مرادی:ببخشید؟من:از قدیما گفتن اگه دوتا نامحرم تویه اتاق دربسته باشن نفر سوم شیطانه،با این حال چون من آدم چشم پاکی هستم و کولر روشنه وباز کردن در اتاق اسرافه،وشما هم یه خاااانوم به شدت جدی هستین که شدیدا تصمیم گرفتین نخندین فکر کنم این نفر سوم هیچ کاری نمیتونه کنه،پس بهتره که اسراف نکنیم ومن در رو ببندم…
به زور فکشو نگه داشت که پایین نیاد،با لکنت گفت:آقا از شما بعید میدونستم…نزاشتم حرفش تموم بشه:خانوم مرادی من که به شما توهین نکردم!!!فقط خواستم فضای اتاق عوض بشه،ولی الحق شما خانوم خیلی خشکی هستین،حیفه واقعا..اینهمه تواسلام به قیافه بشاش و خوشرویی تاکید شده، نمیدنم شاید شما حق دارین اگه منم جای شما بودم و با این همه مشعله کاری حال روزی بهتر از شما نداشتم
براق تو چشمم نگاه کرد:اولا من رابطه اجتماعیم خیلی خوبه پس به خاطر همین هست که اینجا هستم دوما کارای ما خیلی سنگینه،وقت نداریم پای صحبت ارباب رجوع بشینیم..(بعد هم با یه حالت عصبی)کی گفته من خشکم..با یه حالتی گفت که ناخودگاه آروم خندم گرفت گفتم:تصحیح میکنم خانوم مرادی،شما کم حوصله تشریف دارین،با این حال هنوز هم دارین با حالت عصبانیت منو نگاه میکنین و قلب من ضعیف!!همینجا سکته میزنم بهتون بگم…با گوشه چادر جلو صورتشو گرفت وآروم زد زیر خنده بعد گفت: ماشاالله هرچی من میگم شما یه چیز میزارین روش،بفرما بشینید..
با خنده و بدون اینکه جلف بازی در بیارم وبا حرف اضافه قضیه رو لوس کنم کنارش نشستم پرسیدم خانوم مرادی امیدی به وام ما هست:گفتش:خوشبین باشین انشاالله درست میشه..من:اتفاقا من آدم خوشبینی هستم نگاه کنید رو لباسمو،یه گنجشک روش خراب کاری کرد(بیچاره باورش شد واخماش رفت تو هم)منم با خنده رو به آسمون کردم واز خدا بابت اینکه گاوها پرواز نمیکنن تشکر کردم وخوشحال شدم…یه آن دوزایش افتاد که این یه جکه وزد زیر خنده این بار یادش رفت که چادر رو بزاره جلو صورتش و یه ریز میخندید…منم خندم گرفت،رو کرد به من گفت:شما از جک خودتون هم خندتون گرفته؟یه نگاه آروم بهش انداختم وبهش گفتم:نه،از خنده شما خندم گرفت!!! آخه شما خیلی قشنگ میخندین..از خجالت هفت رنگ عوض کرد،تودلم گفتم دمت گرم مهران!!! آخر این زنه خشکه مذهبی رو نرمش کردی…بیچاره شوهرش ازش چی میکشه؟انگار صورتشو با بتون درست کردن..صورتش سرخ سرخ شده بود کاملا مشخص بود که تا الان هیچ نامحرمی باهش اینجوری حرف نزده..نمیدونست چی جوابمو بده،چون هیچ بی ادبی نکرده بودم و اگه میخواست ترش رویی کنه باز متهم به خشک بودن و جدی بودن میکردمش…
سرشو کرد تو پروندم ومن هم زیر چشمی داشتم دستش رو نگاه میکردم که میلرزید..از یه زنه 40ساله بعید بود ولی خیلی حول کرده بود..رو کرد بهم گفت: شما چند تا بچه دارین؟گفتم:من هنوز مادر بچه رو پیدا نکردم چه برسه به خود بچه!! اصلا حواسش به مدارکم نبود..تا همینجا برام بس بود،تو تمام اون صحبتها حتی یک ثانیه هم موضوع سکس به مغزم خطور نکرده بود،فقط به چشم یه بازی بچه گانه داشتم بهش نگاه میکردم،ولی دلیل اصلیش سنگینی و وقاری بود که اون خانوم داشت..
مرادی:شما مجردین؟من:بله من تنها هستم مرادی:خوب تشریف ببرین من خبرتون میکنم..گفتم:مسیر من هر روز از همین سمته ایرادی نداره که بابت پیگیری کارم اینجا سر بزنم؟مرادی:نیازی نیست ولی هرجور راحتین..
کلا برای کارهای اداری اینقدر پیگیری میکردم که به نتیجه برسم،اگه به امید کارمندها میخوای باشی ول معطلی..پس فردا همون موقع رفتم داخل کسی نبود با قیافه خیلی جدی نگام کرد،انگار به زور میخواست بهم بفهمونه که از پسرخاله شدن خبری نیست!! تو دلم بهش میخندیدم،معلوم بود تو کارش آدم دقیق وزرنگیه ولی تو این مسائل یه زنه سادست..یه ان کسخل شدم وعین بچه مدرسه ایها گفتم: خانوم مرادی اجازست در رو ببندم..یا باز این نفر سوم نامرد میاد بینمون..باز گوشه چادرشو گرفتو گفت:استخرفرالله…میشه تورو خدا اینقدر به در بند نکنین..ای بابا عجب گیری کردیما.. هرجور راحتین،اینقدر هم با من خودمونی حرف نزنین خواهشن،اینجا یه محیط کاریه…
گفتم:باشه چشم هرچی شما بفرمایید اگه راحتین من موقعی میام که دو تا همکار دیگتون هم تشریف داشته باشن،گفت:کدوم دوتا همکار؟گفتم:همین دوقولوی بهم چسبیده ای که کنار میزتون هستن..
با یه حالتی که به زور میخواست جلو خندشو بگیره،وهمچنان صورت جدیشو حفظ کنه گفت:لطفاااا شمااااا همون موقع تشریف بیارین..در مورد همکارم هم اینطوری حرف نزنین..زشته آقا.. منم با حالت خنده بهش و در حال خارج شدن گفتم:امروز هم خنیدید،البته از دو روز پیش قشنگتر..
مرادی:برووو دیگه …خجالت بکش..آدم اینقدر بی حیا.. وقتی که از اتاق رفتم بیرون صدای بلند خندشو شنیدم برام بیشتر جنبه تفریح داشت تا چیز دیگه! دور برم پر بود از دخترها و زنهایی که راحت پا میدادن واصلا حتی یک درصد بهش نظر سوئ نداشتم …دو روز بعد ساعت ده رفتم محل کارش..بازم شلوغ بود..تا منو دید کمی خودشو جمع کرد،منم گفتم امروز هم باید یه سوژه ناز بیام.. رفتم یه گوشه اتاق سرمو کاملا گرفتم پایین و دستامو گذاشتم رو دستم..مثل یه بچه محجوب وکاملا خجالتی روبروش ایستادم عین ادمهای کسخل ومحجوب به حیا شده بودم..از دیدن من تو اون وضعیت شوکه شد..وقتی که نوبت من میشد،نوبتم میدادم به یه نفر دیگه ومیگفتم:خواهش میکنم برادر(خواهر) شما واجبتر هستین..همینکه دعا کنین کار ما به سرانجام برسه برام کافی…التماس دعا یا اخوی(خواهر)و از این دلقک بازیها..یه چند نفر هم فکر کردن من واقعا آدم خجالتی و کسخلی هستم شروع کردن به سر به سر گذاشتن من،پیش خودم گفتم:به تخم!! اینهمه ما ادمها رو گذاشتیم سر کار بزار اینها هم دلشون خوش باشه منو بزارن سر کار..شروع کردم مثل بچه آخوندها در مورد بسته و باز بودن در حرف میزدم..اتاق بزرگ وشلوغی بود..ولی جایی ایستاده بودم که صدامو خانوم مرادی میشنید..اون دوتا مرده هم دلقک بازیشون گل کرده بود فکر میکردن که یه کسخل واقعی گیر آوردن..
به زور داشتیم خودمونرو کنترل میکردیم که نخندیم..وضعیت مسخره ای بود اونها فکر میکردن منو اوس کردن و من هم فکر میکردم اونها رو..تنها کسی که میدونست جریان چیه خانوم مرادی بود که به زور داشت خودشو کنترل میکرد که نخنده..از بس گوشه چادرشو گاز زده بود که کاملا خیس شده بود..تو همین اوضاع بودم که دیدم یه اس برام اومد:آقای….شما برین همون بعدازظهر تشریف بیارین،از قرار همینطور میخواین نوبتتون رو بدین،یه دفعه بگین هدفتون آزار من دیگه آقا..
شماره منو از توی پرونده در آورده بود یه نگاه بهش انداختم دیدم صورت ارومی داره و از روی عصابانیت این اس رو نفرستاده..با یه لبخند سرمو به علامت تایید تکون دادم و وسط کسشر گفتن اون دوتا یارو از اتاق زدم بیرون…
بعد از اون روزهفته ای سه بار به اداره سر میزدم وپیگیر کارم میشدم..البته اصلا نیاز نبود و کارم داشت روال عادیشو میرفت..ولی زحمتی هم برام نداشت چون تو مسیر خونم بود..
قبل از اینکه برم داخل اتاقش پشت در ایست میکردم چندتا جک خنده دار ولی مودبانه براش میفرستادم وقتی که صدای خندش رو میشنیدم بعد از چند دقیقه میرفتم داخل..تقریبا هر بار به این صورت داخل اتاقش میشدم..وقتی میرفتم داخل صورتش خندان وشاد بود..میدونست اگه بخواد قیافه بگیره متلک بارونش میکنم..منم الحق بی جنبه بازی در نمیاوردم و پامو از گلیمم دارازتر نمیکردم.. حتی یک بار هم ازش درخواست نکردم که کارم رو زودتر یا خارج از نوبت انجام بده..یه حس اطمینان و دوستانه ای بینمون ایجاد شد..تو نیم ساعتی که پیشش بودم بیشتر به جک گفتن وخندیدن یا پشت سر همکاراش حرف زدن میگزشت..یه روز تو همون خندها گفتم:خانوم مرادی شوهرتون باید خیلی خوش به حالش باشه که شما اینجا کار میکنین چون نیاز نیست مثل ما بدو بدو کنه..
خنده از رو صورتش محو شد،سرشو آورد پایین گفت:آقامون فوت شدن..یه نگاه بهش انداختم وبا حالت تاثر گفتم شرمنده هستم نمیخواستم ناراحتتون کنم..منو ببخشید..واقعا بابت همسرتون متاسفم.. یه نگاهی بهم کرد با یه لبخند تلخ گفت:ناراحت نیستم !! اونهم لیاقت تاسف رو نداره..
با چنان نفرتی همین جمله رو گفت که انگار دل پر خونی از شوهرش داره…یکم رفت تو فکر نمیدونستم باید چی بگم..انتظار این جمله رو ازش نداشتم..یه آن خودش به حرف اومد وبا خنده ادامه حرفی که قبل از این صحبت بود رو ادامه داد..منم همراهیش کردم..هردو داشتیم فیلم بازی میکردیم وخنده های دوروغی بهم تحویل میدادیم..ولی چاره ای نبود،لازم بود که این کار رو انجام بدیم.. باهاش خداحافظی کردم واز اتاق زدم بیرون..

چند روزی بود تو فکرش بودم یه جوری دلم براش میسوخت..درست بود که زن جدی وخشکی بود ولی خانوم خوبی بود از اون خشکه مذهبیهای عقده ای نبود که تا به یه جایی میرسن میخوان دهن ملتو سرویس کننن..یه ده روزی بود دیگه بهش سر نمیزدم ولی با اس دادن باهاش در تماس بودم.. هیچوقت جوابمو نمیداد،تا این که یه روز بهم زنگ زد داشتم شاخ در میاوردم اول جوابشو ندادم. سریع تمام اس ها رو خوندم که مبادا سوتی نداده باشم اخه خیلی خیلی بد سابقه هستم دیدم خدارو شکر خبری نیست..خودم بهش زنگ زدم وبعد از کلی سلام واحوالپرسی شروع کرد سوال در مورد اینکه قیمت یه دراور چنده واز این حرفها،میخواست که نجار همسایشون براش بسازه ولی قبلش قیمت میخواست تو دستش باشه..بهش گفتم:دستتون درد نکنه خانوم مرادی!!!یعنی ما رو قبول نداری که نمیخوای من براتون بسازم..گفت:آخه درست نیست،نمیخوام تصور بدی ایجاد بشه(منظورش رشوه بود)گفتم:نترسین من قیمتشو دو برابر میزنم که تصور بدی ایجاد نشه..با کلی اصرار ازم قبول کرد ازم خواست که من یا راننده بار رو براش ببریم چون خودش ومادر پیرش توان بلند کردن رو ندارن وقتی آدرس رو داشتم مینوشتم یه چیز نظرمو جلب کرد:بنبست شهید مرادی.. چند روز بعد که کارش آماده شد خودم بردم دم خونشون بعد از خالی کردن بار تو حیاط راننده رو فرستادم بره..یه خونه قدیمی ولی بزرگ بود داخل حیاط یه پیرزن که داشت با تسبیح ذکر میگفت،یه خونه باغ قشنگ با کلی درخت جای باصفایی بود ..خانوم مرادی از پشت آیفون در رو باز کرده بود وفکر میکرد من با راننده باهم کاررو داخل میاریم..به همین خاطر پیرزن به حرف اومد و گفت:سهیلا مادر بیا به اقا کمک کن..من گفتم نیازی نیست مادر جان خودم میبرمش بالا..دو تا از کشوها رو در اوردم و شروع کردم به بردن تو خونه..انگار رفتی تو دوره قاجار..مشخص بود که خونواده با اصل نصبی هستن..
پس اسمش سهیلا بود..وقتی که داخل شدم سهیلا رو دیدم که با عجله سمتم اومد گفت:ای وای بد شد که ..میزاشتین کمکتون کنم..رو کردم وبهش گفتم:سلام سهیلا خانوم،چرا شما؟من کارم اینه..شما فقط بگین که کجا باید بزارم..انتظار نداشت با اسم کوچیک صداش کنم ولی به روی خودش نیاورد و با خوشرویی گفت که لطفا بزارین تو این اتاق..اتاق خودش بود..وقتی رفتم داخل از در دیوار اتاقش عکس یه شهید بود..دراور رو جابه جا کردم وچند تا عکس رو اون شهید رو گذاشتم رو دراور… باچنان ظرافت ودقتی عکسها رو جابه جا میکرد که انگار به جونش بستن…
نمیدونم چی شد که بی مقدمه گفتم:سهیلا خانوم خیلی دوسش داشتی؟اونم انگار تو یه دنیای دیگه بود گفت:معلومه که دوسش داشتم..اخه خان داداشمه..وبا بغض شروع کرد از داداشش حرف زدن..از قرار برعکس کل خوانوادش که ادمهای یخی بودن این یکی خیلی زیاد شوخ وشاد بود..وهمیشه هوای سهیلا رو داشت..نمیذاشت که آب تو دلش تکوم بخوره..وقتی که بود از دوچرخه سواری تا فوتبال باهاش بازی میکرد،نه با اون بلکه با تمام برادر خواهراش ولی جون سهیلا ته تغاری بود بیشتر بهش محبت میکرد….وقتی که شهید میشه تازه تمام مشکلات این زبون بسته شروع میشه..
قاطی عکسها چند تا عکس از جوونیهای سهیلا با روسری دیدم..از اون دخترهایی که ابروی کت وکلفت دارن ویه سیبیل هم پشت لبشونه…بعد از تموم شدن کارم تو اتاقش رفتیم تو پذیرایی، بعد از حساب کتاب خواستم برم که گفت:نرین تو رو خدا،این جوری که نمیشه حداقل یه شربتو میتونین بخورین آقا مهران.. چیزی نگفتم ورو مبل نشستم،خوشحال بودم که با من داره احساس راحتی میکنه. کی فکرشو میکرد اون زنی که یکی دو ماه پیش جرات حرف زدن باهاشو نداشتم حالا اینقدر داره با من راحت حرف میزنه..اونم چه زنی؟خانومی شدیدااااا و بسیار بسیار متوسط!از همون زنهایی که هر روز تو صف تاکسی یا شیر..میبینمشون،بدون هیچ گونه مشخصه خاصی که حتی برای چند ثانیه هم تو ذهنمون باقی بمونن..فوق العاده معمولی
داشتم شربتو میخوردم که گفتم دل رو بزنم به دریا و سوالی که تو ذهنم بود رو ازش سوال کنم!! گفتم:سهیلا خانوم از شوهر خدا بیامرزت خیلی شاکی بودی؟یه نگاهی بهم کرد انگار میخواست انکار کنه ولی دلش طاقت نیاورد و آروم شروع کرد مثل دختر بچه ها ناخونش رو خوردن،چشماش نمناک شد..شروع کرد به حرف زدن خلاصه حرفاش این بود که بعد از شهادت داداشش خونوادش که به اندازه کافی مذهبی بودن مجبور میشن تو محفلهای که به این مناسبتها میزارن شرکت کنن.. سهیلا هم که بچه بود تحت تاثیر این مجالس عین خوانوادش به طور افراطی والبته ریاکارانه توسط برادراش مقید و مذهبی میشن..اونم وقتی که بزرگتر میشه فکر میکنه نجابت یعنی اینکه سیبیل بزلره یا از تمام هیکلش پشم اویزون باشه و هر مرد غریبه ای که بهش گفت سلام مثل سگ پاچش رو بگیره..خواستگار زیاد داشت ولی شروع کرده به گذاشتن ایرادات وتوقعات بیجا رو مردم که فقط پسر پیامبر میتونست براورده کنه….دیگه نمیدونست تو این بحران کمبود شوهر که پسرهای مردم اگه معتاد یا هرزه یا عرق خور نباشن باید کلاهتوهفت آسمون بندازی هوا..تا چه برسد به کار وخونه دیگر چیزها..سن خانوم وقتی میره روی 28،30تازه دوزاریش میوفته چه خبره واز خواستگارها پشت در خبری نیست..بعدشم برادرهای مصلحت اندیش(نامرد)وارد کار میشن وخواهرشون رو به عقد یه حاج آقای دم کلفت پیر،مردنی در میارن..نکته جالبش اینه که زن سوش بود…مجبور بود با هووها واین پیرمرد وزندانی که ساخته بود بسازه،از همه بدتر تحقیر و دست بزن این پیر کفتار بود که ازارش میداد…هیچی از زندگی نفهمیده بود..بعدشم که طرف میمیره به هزار خون دل خوردن سهمشو از زندگی طرف میگیره….خیلی از این حرفها رو خودش زد خیلیها هم برداشت من بود بعد از اون با برادراش رابطشو کمتر میکنه..داداشاش هم که فهمیده بودن چه گوهی خوردن دیگه کار به کارش نداشتن…
بعد از اینکه حرفاش تموم شد با چشمهایی پر از اشک خیره خیره تو چشمم زل زد و محکم گفت:حالا خوب منو نگاه کن اقا مهران!! این اتفاقیه که ممکن برای یه زن پیش بیاد که از سنگ هم بی روحتر بشه..من ادم شادی بودم وحرفش به انتها نرسیده بود که بغضش ترکید و با صدای بلند زد زیر گریه…
تنها کاری که میتونستم انجام بدم دلداری دادن بود..به معنای واقعی کلمه زجر کشیده بود..بعد از اینکه اروم شد،بابت اینکه ناراحتم کرده معذرت خواست..کمی تعارف تیکه پاره کردم گفتم این چه حرفیه از این جور صحبتها…ازم تشکر کرد که به حرفاش گوش دادم با یه صمیمیت خاصی گفت: از این مهران به حرفام گوش دادی ممنون..خیلیییی سبک شدم…زیر لب خندیدم وگفتم منم همینطور سهیلا..تازه متوجه شد که اسم منو بدون پس وند یا پیشوند صدا کرد …وقتی که تو حیاط بودم مادرش هنوز داشت ذکر میگفت باهاش خداحفظی کردم..ولی صدامو نشنید سهیلاگفت:گوشش سنگینه نمیشنوه من از طرفت خداحافظی میکنم…
فرداش رفتم اداره.اینبار کمی دیرتر..خیلی راحت رفتم داخل بدون اینکه بخواد حجابشو درست کنه یا اینکه قیافه بگیره سلام واحوالپرسی کرد.بهم گفت اقا مهران دیگه کارت اینجا تموم شده یک ماه دیگه پول تو حسابته..از دست فیس افادهای من هم راحت میشی..نگاش کردم گفتم:نمیدونم خوشحال باشم به خاطر وام یا ناراحت از این که دیگه نمیدونم کیه رو آزار بدم..زد زیر خنده گفت:دیگه خودتو لوس نکن..من تا 15سال دیگه هم پشت همین میزم..شمایی که بری دیگه پشت سرتم نگاه نمیکنی..
گفتم:سهیلا…گفت:سهیلا نه،خانوم مرادی،تازه با کلی تخفیف سهیلا خانوم…بعدشم عین ناظمهای مدرسه(یکی از تیکه هام این بود که بهش میگفتم ناظم)گفت:دیگه تکرار نشه…منم یهو از صندلی بلند شدم و به صورت حمله صورتمو نزدیک صورتش کردم وخیلی جدی بهش گفتم:سهیلا امروز نهار دعوت منی..اگه قبول نکنی خودت بهتر میدونی چی میشه..باید بیای.. بیچاره از هول یه جیغ کوچیک کشیده بود وخودشو تو صندلیش جمع کرده بود. بعد از اینکه خیالش راحت شد گفت: برو کنار ترسوندیم!!! بلد نیستی از یه خانوم دعوت کنی،؟ منم با این وضعیتش بدجوری خندم گرفت.. سهیلا:چه خبره؟کم تابلو بازی تو اداره در اوردی؟مجبور شدم به همه بگم خواهرزاده منی!!!بعد با یه شیطنت زنانه گفت:یک کاره!!!خجلت نکشی یه وقت؟…تهدید هم میکنه..مثلا میخوای چه کار کنی؟ با حرفاش خندهام بلند تر شد و گفتم:هیچی خاله!!!میام به این دوقلوها گیر میدم..حالا اگه تونستی جلوی خندتو بگیر..سهیلا:تورو خدا کار به کارش نداشته باش..گناه داره مهران..باشه میام..
من :دستت درد نکنه خاله جون..سهیلا:گمشو دیگه خودتو لوس نکن..کار رو تعطیل کرد و باهاش رفتم یه رستوران توپ بعد از کلی شوخی و خنده موقع نهار..دیم سهیلا سرشو اندخت پایین گفت: اقا مهران میشه تو رو خدا این اخرین ملاقاتمون باشه؟ میدونستم که میخوا د چی بگه ولی با حالت تعجب ازش پرسیدم آخه چرا سهیلا؟ با یه صدای نازک و از رو ی شرم گفت:نمیشه دیییییگه..هرچی باشه منو شما نامحرمیم..تا النشم کلی گناه کردیم که تا الان با هم بودیم درسته که من ده دوازده سالی از شما بزرگترم،ولی….درست نیست دیگه.. معلوم بود که داره راست میگه از این اویزونها نبود که فیلم بازی کنن ناز قر بدن و قیمتشون رو ببرن بالا..گفتم:تو رو نمیدونم ولی من پیشت میام..تو باسه خودت یه راهی پیدا کن..سهیلا اگه میتونی یه روز بدون من رو تحمل کنی اشکال نداره!!ولی میدونم که نمیتونی!!!.. خدا منو ببخشه تنها قصدم آزار دادنش بود هیچ حسی بهش نداشتم..فقط میخواستم ببینم اخرش چی میشه،بهش علاقه داشتم ولی در حد یه دوست..اصلا به هم نمیخوردیم.
گفت:خوب که چی؟من تو که نمیتونیم باهم ازدواج کنینم..نمیدونم اون لحظه چی شد که از دهنم در رفت گفتم:صیغه که میتونیم کنیم!! نه؟!!!..هنگ کرد،ساکت ساکت شد،مطمئن بودم تا چند لحظه دیگه یه جواب منفی میده و با چند تا قطره اشک قضیه تموم میشه..منم با افتخار پیش دوستام سرمو بالا میگیرم ومیگم که مخ یه خانوم حزب اللهی رو زدم(به این میگن رذالت مردانه) ولی این بار من بودم که شوکه شدم برگشت وگفت:باید فکر کنم..به زور خودمو شاد نشون دادم،گفتم منتظر جوابتم به شرطی که مثبت باشه وگرنه خودم مثبتش میکنم..انگار صاعقه منو زده بود..خدا داشتم چه کار میکردم؟دیگه این بازی نبود!واقعیت بود..عذاب وجدان داشت پارم میکرد..نمیتونستم مثل احمقها همه چیز رو بهش بگم و افه صادق بودن رو بگیرم..داغون میشد..جلوم سیخ،عقبم میخ تو این فکرها بودم که گفت:تا پس فردا بهت جواب میدم تا اون موقع نه اس میدی نه زنگ میزنی بعدشم با حالت خیلی جدی که روز اول دیدمش گفت:اخرین بارت باشه که منو تهدید کردی حتی تو شوخیهاتم نمیخوام این کاری کنی..بعد از نهار رسوندمش خونه،..تا دوروز مثل ادمهای منگ بودم..نمیدونستم که چه طور باید جمعش کنم..داشتم دیوانه میشدم..که گوشیم زنگ زد مثل برق گرفته ها گفتم:سلام خانومی چه خبر؟ با یه حالت شرمی گفت:آقا مهران اگه چندتا از شرطهامو قبول کنی جوابم مثبته..گفتم مگه چی هست؟گفت :اول از همه یه صیغه موقت شیش ماهه بعدشم..بقیه شو نشنیدم،یعنی مثل همه حرفهایی بود که زن وشوهرها به هم میزنن…یه نفس راحت کشیدم..شیش ماه هم یه ماجرا داشته باشیم ببینم که چی میشه..گفت فردا نوبت اقا گرفته منم گفتم باشه میام دنبالت..فردا پنجشنبه بود به دوستام گفتم که خونه رو تمیز کنن وسر وکلشون اونجا پیدا نشه خودمم یه سر رفتم و هرچی به قول گفتنی لوازم لهو لعب بود رو جمع کردم..با هم رفتیم یه امامزاده که داخلش یه سید نشسته بود..شروع کرد عربی یه چیزایی خوندن بعدشم ازمون خواست یه چیزایی به عربی بگیم..ما هم گفتیم…بعدش گفت مبارکه!!! نمیدونستم باید بخندم یا تعجب کنم..تا حال چیزی از از این جور مراسمات نمیدونستم..ولی اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر ساده(مسخره)باشه..یعنی چی؟بدون کوجکترین امضا یا چیز دیگه ای ما حلال هم شدیم..من با خودم از شناسنامه تا حلقه رو اوردم…هیچ تعهد کتبی تو کار نبود..
رومو کردم سمت سهیلا و چادر نمازشو زدم بالا تا صورتشو ببینم،عین دختر بچه ها سرخ شده بود.. برای اولین بار دستم بهش خورد.. ودستشو بالا اوردم وحلقه تو انگشتش گذاشتم..دیدم اون سید و سهیلا دارن میخندن..سهیلا:مهران جان انگشت رو اشتباهی گذاشتی!!!گفتم:ببخش تورو خدا هول کردم..هرچی باشه اولین بارمه..(شانس اوردم تو امامزاده ازش لب نگرفتم).کارم که تموم شد دستشو گرفتم ورفتم خونه..باورم نمیشد من زن داشتم…ناخوداگاه میخندیدم..سهیلا هم فکر میکرد من از زوقمه..رسیدیم خونه..وسط راه شیرنی و غذا گرفتم..بعد از خوردنش سهیلا گفت:مهران اگه اشکال نمیکنه میخوام حلقه رو در بیارم..اخه باید به خیلیها توضیح بدم..نمیدونم چرا ولی ناراحت شدم ولی گفتم اشکالی نداره چون خودم هم میخواستم همین کار رو کنم ولی سهیلا با اون سادگیش ازم مخفی نکرد و گفت.. وقتی نهار رو خوردیم رفت تو اشپزخونه که ظرفها رو بشوره..تو اون لحظه تمام هیکلشو ورانداز کردم یه زنه 41 ساله با یه هیکل پر..قد تقریبی160یا165 وزنشم فکر کنم 60میشد داشت از خونم ودکورش حرف میزد..یه دامن وروسری سرش بود یه ارایش مختصر تو صورتش بود..از پشت بهش نزدیک شدم ودستمو حلقه کردم دور کمرش..با یه دستم با سینش ور میرفتم..شروع کردم به بوسیدن پشت گردنش و لاله گوشش..اول شوکه شد انتظارشو نداشت اینقدر سریع باشه..ولی بعد از چند ثانیه شل شد..به زور گفت:تو رو خدا مهران جان..میشه بزاری برای فردا..بهش گفتم:خانومی امروز پنجشنبست،میدونی که نزدیکی با شوهر ثواب مکه رفتن رو داره..
با یه صدای شهوتی :تورو خدا مهران..امروز اماده نیستم..باید یه سر برم خونه..
با خنده گفتم:حداقل بزار یه لاپایی بزنم که تا قم رفته باشم..خندید گفت:شما اقای ما هستین هرچی شما بگین ولی ای کاش میشد فردا که من استرس کمتری داشته باشم.
..برگردوندمش و پیشونیش رو بوس دادم و گفتم:عزیزم شوخی کردم هرچی تو بگی..مهمترین چیز برای من لذت تو هست..با این حرفمم کلی خوشحال شد یه جورایی از طرف مقابلش که ادم وحشی نیست راحت شد..میدونستم که خونه بهونشه ..تمام هیکلمون بوی گند عرق میداد کلی توامامزاده علاف شده بودیم..تو این مدت که باهم بودیم فهمیده بود که تمیزی برام خیلی مهمه..اون روز من هم رو حس سکس نبودم ولی درست هم نبود بهش کم محلی کنم از اینکه منو پس زده بود حتی راضی هم بودم…شهوت داشت میخوردش ولی خودشو کنترل کرد نمیدونم چرا ولی میخواست خونشون حموم کنه..تا نزدیکی خونشون رسوندمش و کلید خونه رو بهش دادم..فهمیده بود که یه خونه تیمی ولی چیزی بهم نگفت..بعد ازاین که رسوندمش سریع زنگ زدم به منصور که بیاد…

نوشته: مهران

درباره dokhtarone
.........

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: