آرایشگاه خاطره انگیز

اسمم م-ب ، 28 سالمه ، متولد و ساکن شیرازم خاطره ای رو که براتون تعریف میکنم مربوط به وقتی که فقط 13 سالم بود و دوم راهنمایی می رفتم حدودا یکی دوسالی بود که با مسائل جنسی آشنا شده بودم و هراز گاهی با خودم ور میرفتم و خود ارضایی می کردم. به لحاظ فیزیکی اندامی متناسب و پوستی روشن، موهای لخت و مشکی و چهره ای پاک و دلنشین داشتم. من و چند تا از بچه های دیگه کم و بیش بین هم سن و سالامون به بچه خوشکل و از این دسته عناوین معروف بودیم و بعضی از پسرهای هم سن و یا بزرگتر مدرسه و محله و فامیل که حشری تر از بقیه بودن دور و بر مارو میگرفتن و هر از گاهی از غفلت ما استفاده می کردن. من هم شاید اوایل از رفتار اونا بدم می اومد و فکر می کردم کسی که سکس میده خیلی کثیفه اما به اقتضای طبیعت انسان درون سن و سال ازدست مالی های بقیه خوشم می اومد ولی بروشون نمی آوردم. اولین تجربه جدی رو با معلم علوم مدرسه داشتم که یک جون مجرد بود اصالتا ترک قشقایی بود یادم هست که امتحان عملی ثلث دوم آزمایشگاه میگرفت همه رو توی آزمایشگاه جمع کرده بود و اسمها رو میخوند و امتحان می گرفت. هرکس که امتحان می داد راهی خونه میشد. اسم من رو آخرین نفر خوند بطوری که توی آزمایشگاه باهاش تنها شدم وقتی در آزمایشگاه رو از داخل بست و با نگاه گرسنه بطرفم اومد دلم ریخت ولی از اینکه موقع امتحان گرفتن خودش رو بهم می چسبوند و به بهانه های مختلف بهم دست میزد لذت می بردم و کاملا تسلیم بودم . به جرات می تونم بگم هیچ آدمی وجود نداره که از لمس شدن بدنش توسط دیگری لذت نبره.

یادم هست یکی دو ماهی یک مرتبه مسئولین مدرسه به موهای بچه ها گیر میددان و ما معمولا تا جایی که امکان داشت مقاومت می کردیم و خودمون رو از دید مسئولین مدرسه پنهان می کردیم و درنهایت مجبور بودیم بریم آرایشگاه و موهارو کوتاه کنیم. من هم از اون پسرهایی بودم که بخاطر توجهی که بقیه بهم میکردن خیلی به تیپ و موهام وابسته شده بودم. خاطره من از اینجا شروع می شه که یک صبح جمعه از فصل بهار بود و پدر و مادرم قصد رفتن به عیادت یکی از اقوام روداشتن من هم بلندی موهام رو و سخت گیری مدیر مدرسه رو بهونه کردم و پول وکلید رو از پدرم گرفتم و بعد از رفتن اونها راهی آرایشگاه نزیک منزل شدم. تقریبا 6 ماهی می شد که دو تا برادر خوزستانی آرایشگاه رو اجاره کرده بودن و باهم اونجا رو اداره می کردن. توی این مدت هم حرف و حدیث دربارشون زیاد بود و برای همین معمولا مغازشون زیاد مشتری نداشت. یادم هست که زن چاق وخپل همسایمون با لحجه شیرازی غلیظش به مادرم می گفت دوتاشون اذب هستن و خیلی چشم چرونی دختر های محله رو میکنن.
وقتی وارد مغازه شدم هیچکس توی مغازه نبود و تنها یکی از دوبرادر روی صندلی مغازه نشسته بود و مشغول خوندن مجله بود سلام کردم سرش رو بطرف من برگردوند و جواب داد از جاش بلند شد و اومد بطرفم و گفت میخوای موهات رو کوتاه کنی؟ گفتم بله. به صندلی اشاره کرد و من روی صندلی نشستم. جونی حدودا 23 ساله و خوش تیپی بود و با اندام نسبتا باریک و ورزیده در نگاه اول احساس خوبی بهش پیدا کردم اصلا توی این حال وهواها نبودم من رو یاد برادر بزرگم می نداخت که برای تحصیل به هند رفته بود. به یاد پچ پچ های زن همسایه افتادم و خندم گرفته بود که با صدای جون آرایشگر به خودم اومدم که داشت وسایل رو آماده میکرد.
بچه همین محلی؟
بله.
کجا می شینین؟
انتهای همین کوچه روبرویی.
تا حالا ندیده بودمت.
جواب ندادم. از صحبت کردن باهاش لذت می بردم.
زیر چشمی از توی آینه نگاهم می کرد.
پسر آقای ……. نیستی؟
نه پدرم آقای …….. هست.
نمی شناسم. شیرازی نیستی؟
چرا شیراز بدنیا اومدم.
لحجت به تهرونی ها مخوره ؟
مادرم تهرانیه.
دو تا از دکمه های پیرهنم رو باز کرد و با مهارت یقه پرهن رو به داخل برگردوند و دستمال رو با سنجاق به دورگردنم بست. ماشین رو توی برق زد و پرسید
چه شماره ای؟ در این حال دستش رو توی موهام میکشید.
گفتم با ماشین نه. فقط کوتاه اصلاح کنید. از حرکت دستش توی موهام لذت می بردم.
ماشین رو روشن کرد و شروع کرد به زدن شقیقه و پشت موهام .
در حالی که از توی آینه باهام صحبت می کرد گفت حتما مدرسه ازت خواسته کوتاه کنی!
بله.
حیف موهای قشنگی داری به صورتت می یاد.
از اینکه از زیبایی موهام تعریف کرده بود داشتم بال در می آوردم.
از سنم و اینکه کلاس چندم هستم پرسید منم همه رو براش توضیح دادم.
متوجه رفتار و نگاه عجیبش شده بودم. وقتی با شانه و قیچی موهام رو کوتاه میکرد کاملا به پاهم می چسبید پاهاش رو به پاهم می مالید .کارش که تموم شده با برس موها رو از روی صورتم و سرم پاک کرد ساعت دور و بر 11:30 بود و دوست داشتم برم خونه و درس بنویسم از جام که بلند شدم می خواستم یقم رو درست کنم که گفت هنوز تموم نشده و رفت شیر آب روشویی رو باز کرد و گفت سرت رو بگیر زیر شیر . می خواستم بگم خونه میرم دوش میگیرم ولی نگفتم. به طرف شیر رفتم گفت پیرهنت رو در بیار خیس نشه. پیرهن رو درآوردم گفت زیرپوش تنت نیست؟ خجالت کشیدم. خم شدم روی روشویی و سرم رو زیر شیر گرفتم تا این لحظه هم متوجه منظورش نشده بودم و توی این حال وهواها نبودم فقط رفتارش بنظرم عجیب بود. از پشت بهم چسبید و سرم رو زیر شیر دست میکشید یک دستش رو روی دوشم گذاشته بود و گاهی روی کمرم می کشید احساس می کردم بدنش می لرزه بعد مقداری شامپو روی موهام ریخت و سرم رو چنگ زد ولی دیگه چنان به پشتم چسبیده بود که به روشویی چسبیده بودم با دست دیگش که خشک بود بازوم رو گرفته بود بازوم رو که رها کرد دستش رو آروم روی پهلوم گذاشت کارش خیلی طولانی شده بود دیگه متوجه شده بودم که داره باهام حال میکنه.احساس سه گانه ای داشتم هم خوشم می اومد و هم احساس می کردم من رو تحقیر کرده و درعین حال احساس ترس میکردم گاهی هم فکر می کردم شاید اشتباه می کنم و منظوری نداره.
کارش که تموم شده یک حوله بهم داد سرم رو خشک کرده و نکرده لباس پوشیدم زیر چشمی نگاهم می کرد پول رو بهش دادم و تشکر کردم به سمت در که رفتم خودش جلوتر راه افتاد و قفل در رو باز کرد. تازه متوجه شدم که وقتی پیرهنم رو در میآوردم در مغازش رو قفل کرده بوده که مزاحم نداشته باشه . دیگه مطمئن بودم که اشتباه نکردم. خیابون خلوت بود و من با احساس تحقیر راهی خونه شدم. تا شب سرم رو با درس گرم کردم و خیلی با کسی حرف نزدم. مدام با خودم کلنجار می رفتم که اگر این ارتباط بد هست پس چرا ازش لذت می برم. تمام وقت به صحبت بچه ها و تجربه های جنسی بچه گانه ای که داشتیم و احساس لذتی که با معلم علوم داشتم فکر می کردم. شب که توی رختخواب رفتم حال و هوا عوض شد و از فکر کردن به ماجرای صبح لذت عجیبی می برم یاد لمس دستش تو موهام و روی بدنم داشت دیونم میکرد دوست داشتم الان کنارم بود و خودم رو توی بغلش می انداختم و می بوسیدمش حسابی حشری شده بودم دستم رو روی پهلوم میکشیدم و احساس صبح رو تداعی میکردم وقتی مطمئن شدم همه خواب هستن چند برگ دستمال کاغذی برداشتم و شروع کردم به زدن. تازه فکرم آزاد شده بود که بخوابم .
دوسه هفته ای از اون شب می گذشت هروقت به اون ماجرا فکر میکرم احساس خوبی داشتم. بیشتر به خودم و لباس پوشیدنم اهمیت می دادم و کمتر با بچه های کلاس که سراغم می اومدن تندی می کرم وقتی بچه ها خودشون رو بهم می چسبوندن وانمود می کردم که متوجه کارشون نیستم. حتی یه یکی از پسر های کلاس که خودش هم خیلی خوشکل بود اجازه دادم من رو بغل کنه و ببوسه. ولی دیگه این چیز ها من رو ارضا نمی کرد دیگه وارد مرحله جدیدی شده بودم دیگه نگاه های تند معلم علوم برام کافی نبود. دیدن بعضی اندام ها تحریکم می کرد دوست داشتم سکس رو تجربه کنم اما خجالت می کشیدم. هروقت می تونستم از مقابل آرایشگاه رد میشدم و داخل مغازه رو نگاه می کردم معمولا جون آرایشگر تنها بود و برادرش کمتر مغازه می اومد. یکبار پسر خاله 8 ساله ام رو که با خالم مهمون ما بودن به آرایشگاه بردم تمام مدت که جون آرایشگر مشغول بود من زیر چشمی نگاهش می کردم و خودش هم متوجه این قضیه شده بود.
دفعه بعد که برای کوتاه کردن موی خودم به آرایشگاه رفتم اواخر سال تحصیلی بود ساعت چهار بعد الظهر رفتم که مشتری نداشته باشه روی صندلی نشسته بودم خیلی هول شده بودم. دوست داشتم توجه ش رو جلب کنم. همین که روش رو بر می گردوند سر تا پاش رو نگاه میکرم. خیلی سریع کار اصلاح موهام رو انجام داد و در طول اصلاح مرتب باهام صحبت می کرد می گفت که نقاشی می کشه و می فروشه و بهم می گفت اگه خانوادت بخوان میتونن طرح بدن و من براشون بکشم مرتب بهم نگاه می کرد اما هیچ کار غیر مربوطی انجام نداد. احساس می کردم که علارقم همه توجهی که بهش دارم اون به من بی توجه شده. دوست نداشتم اینجوری تموم بشه. از روی صندلی که بلند شدم گفت پیرهنت رو در بیار. دلم ریخت. دیدم که به سمت در رفت و در رو قفل کرد و پرده کرکره مغازه رو هم تاریک کرد. پیرهنم رو درآورده بودم ولی با توجه به دفعه قبل زیرش زیرپوش هم داشتم به طرف روشویی رفتم که آب رو باز کنم پشت سرم بود برم گردوند و زیرپوش رکابی رو آروم از تنم درآورد خجالت کشیدم سرم رو پایین انداخته بودم. قلبم مثل قلب گنجشک می زد احساس دوگانه ای داشتم احساس شرم و لذت از نگاه کردن اون به بدنم. شیر رو باز کرد و دست روی کمرم گذاشت فهمیدم که باید خم بشم.سرم رو زیر آب بردم مثل دفعه قبل از پشت بهم چسبید با یک دست سرم رو ماساژ می داد و این دفعه بی پروا دستش دیگرش رو روی کمرم می کشید کلفتی آلتش رو روی پشتم حس می کرم دوباره ترس به سراغم اومد. ولی لمس دستاش داشت دیونم می کرد کاملا تسلیم بودم دستش روی کمرم حرکت می کرد و روی پهلوهام می رفت صدای نفسش روکه شنیدم احساس آرامش کردم حالا مقداری روم خم شده بود ولی فشارش به پشتم رو بیشتر کرده بود. بر ترس غلبه کرده بودم و احساس لذت داشتم. دستش رو روی باسنم هم می کشید کاملا متوجه لذت بردن من شده بود بدون اینکه شامپو استفاده کنه شیر آب رو بست یک حوله بهم داد و گفت موهامو خشک کنم حوله رو روی سرم می کشیدم درحالی که رو به دیوار ایستاده بودم چون هم خجالت می کشیدم بهش نگاه کنم و هم برجستگی آلتم از روی شلوار معلوم بود.
چند لحظه که گذشت گفت بیا بریم بالا نقاشی هام رو بهت نشون بدم. میدونستم اگر باهاش برم ممکنه بیشتر باهام حال کنه من تا همین اندازه راضی بودم ولی اون با چنان قدرتی بهم نگاه کرد که نتونستم بگم نه. به سمت پله کان انتهای مغازه رفت و من ناخودآگاه به طرف لباسهام رفتم که گفت لباس لازم نیست کسی بغیر من بالا نیست. قلبم داشت از جا کنده می شد. خودم رو بدست شرایط دادم به دنبالش از پله ها بالا رفتم تنها لذت دستاش بود که به من جرات رفتن می داد. بالا که رسیدم متوجه شدم که جوون آرایشگر مغازه رو با اتاقک روی مغازه اجاره کرده و توی اون اتاقک زندگی می کنه. فرش، یخچال، بخاری برقی و اجاق گازکهنه، بوم نقاشی و نقاشی هایی که دیوار رو کاملا پوشونده بود حیرت کرده بودم به نقاشی های نگاه می کردم تصویر یک دختر و یک پسر که کاملا عریان دستای هم رو گرفته بودن توجه من رو جلب کرده بود. دستش رو روی گردنم احساس کردم من رو بطرف خودش کشید از پشت سر بغلم کرد گفت از نقاشی ها خوشت می یاد؟ باز هم احساس دلشوره پیدا کردم دوست داشتم فرار کنم ولی نمی تونستم. با حس لذتی که می بردم خودم رو تسکین می دادم. از اینکه بهم توجه داشت و توی بغلش بودم خوشحال بودم. روی زمین نشستیم بس که هیجان داشتم از حرفاش چیزی یادم نیست یادم هست که می گفت وقتی همسن من بوده دوست های بزرگتر از خودش داشته که لختش می کردن و با بدنش بازی میکردن و تمام بزرگترها بغل کردن کوچکتر از خودشون رو دوست دارن. حرفهاش من رو تسلی میداد کاملا تسلیم شده بودم روی زمین دراز شده بودم. پشت هم صورت و گردنم رو ماچ میکرد و دستش رو روی سر و سینه و شکمم می کشید. میگفت بعد از اولین بار که دیدمت همیشه از پشت پنجره مغازه مواظبت بودم ساعت رفتن و برگشتنت رو به مدرسه میدونم همه این مدت منتظر بودم دوباره برای اصلاح بیای پیشم. گاهی نوک سینم رو می گرفت و فشار میداد و یا مک میزد. حسابی راست کرده بودم. هیچی نمی گفتم. سرش رو روی قلبم گذاشت و با خنده گفت چرا اینقد تند می زنه شاید ترسیدی؟
در حالی که لباش رو روی گونم چسبونده بود دستش رو بطرف آلتم برد و اون رو گرفت من خجالت می کشیدم تن صداش شهوت آلود شده بود از لمس کردن سر آلتم کاملا شهوتی شده بودم و دیگه احساس ترس و خجالت رو رها کرده بودم. خیلی حرفه ای بود معلوم بود که تاحالا چند بار این کار رو با پسربچه ها کرده دکمه و زیپ شلوارم رو باز کرد شلوارم رو از پام بیرون آورد فکر می کردم اگر بخواد شرتم رو بیرون بیاره مقاومت کنم. حالا خودش داشت لخت می شد فقط یک شرت چسبون پاش بود. بدن تمیز و کم مویی داشت. برجستگی آلتش از زیر شرتش نمایان بود کنارم خوابید تازه فهمیدم من نسبت به اون چقد ظریفم.روی سینم خوابید شکم و سینم رو ماچ میکرد و با دستش رون و باسنم رو مالش میداد. به پهلو خوابوندم روی رونم دست میکشید و حرفهای شهوت آلود میزد دستش رو از روی شرتم لای باسنم می کشید کاملا ترسم ریخته بود و توی آسمون پرواز می کردم. پایین پاهام رفت و پاهام رو از زانو به طرف بالا رو میمکید به آلتم که رسید دو تا پاهام بالا داد و آروم شرتم را از پا درآورد باورم نمی شد روز کسی این کار رو با من انجام بده و من نتونم مقاومت کنم با سر آلتم بازی می کرد و رونم رو می خورد دوست داشتم بدونم چه احساسی داره دوباره به پهلو خوابوندم شرتش رو درآورده بود آلتش رو چرب کرد و آروم لای رونم کرد و حرکت می داد خیلی گرم بود با لحن شهوت آلود مپرسید : خوشت میاد؟ با دست سرآلتم رو لمس می کرد. تند تر نفس می کشیدم و حال خودم رو نداشتم خیلی زودتر از زمانی که جلق می زدم آبم روی دستش ریخت دستش رو که خیس شده بود روی سینم می کشید. دیگه بیحال شده بودم و لذتی نمی بردم حالا آلتش رو لای باسنم می کشید و گاهی هم جلق می زد. نزدید به ده دقیقه طول کشید که آبش سرازیر شد شرتش رو جلوش گرفته بود که روی زمین نریزه و سینه و صورتم رو غرق بوسه کرده بود. چند لحظه بی حرکت شد. درحالی که از جاش بلند میشد گفت بلند شو باید بری پدر و مادرت نگران میشن از جام بلند شدم گیج و مبهوت بودم سریع شلوارم رو پوشیدم سرم رو پایین انداخته بودم خجالت می کشیدم نگاهش کنم بطرفم اومد و دستش رو زیرچونم گرفت و بلند کرد گفت ببین پسر جون کاری که الان ما کردیم کسی نباید بدونه حتی پدر ومادرت اگر بفهمند هردوتامون راهی زندون می شیم . خودش از لحن خشن صحبتش پشیمون شد. اروم گفت کسی نفهمه باشه؟ سرم رو تکون دادم. بی حال شده بودم با هم پایین رفتیم سینم رو با دستمال تمیز کردم و پیرهنم رو پوشیدم از مغازه که بیرون می رفتم بهم گفت اگر دوست داشتی بازهم بیا پیشم من اینجا تنها هستم ما حالا باهم دوستیم. ولی دیگه تا زمانی که از محلمون رفتن دیگه پیشش نرفتم نمیدونم چرا. شاید ازش خجالت می کشیدم و فکر می کردم اون به من به چشم تحقیر نگاه میکنه و یا ….
بعدها فهمیدم اسم اون جوون دانیال بوده . دانیال و برادرش 7 ماه پس از اون ماجرا از محله ما رفتن چرا که صاحب مغازه بخاطر حرف وگفت همسایه ها حاضر نشده بود قراردادشون رو تمدید کنه. حالا 15 سال از اون ماجرا میگذره دوره دبیرستان هم تجربه رابطه جنسی رو با بعضی پسرها داشتم هم سکس می دادم و هم می گرفتم. امروز من همجنس باز نیستم و اگر هم بودم خجالت نمی کشیدم، فوق لیسانس گرفتم و توی شرکت معتبر شاغل هستم. دوست دختر دارم و لذت سکس رو باهاش تجربه کردم ولی باشهامت و بدور از خویش سانسوری اعتراف می کنم با این وجود لذت رابطه با دانیال رو از یاد نبردم طی این مدت هروقت توی شیراز آرایشگاهی رو میبینم ناخودگاه می رم داخل شاید اون رو اونجا ببینم. باور کنید دلم براش تنگ شده. همگی ما نیاز داریم دوست داشته بشیم. کسی لمسمون کنه. و احساساتش را در بوسه ای به ما هدیه کنه حتی یک کودک 13 ساله. عشق، جنس مخالف و موافق نمی شناسه .اگر با خودمون صادق باشیم میل به جنس موافق و حتی بچه ها کم و بیش در همه ما وجود داره. بچه ها فرشته های خداوند روی زمین هستن. برای همین همه ما دوست داریم اونها روبغل کنیم، ببوسیم و حتی احساسات بعضی هامون فراتر میره و دوست داریم بااونا سکس کنیم. عشق جاذبه عجیبی که ذرات عالم را با نظم در کنارهم نگه داشته. عشق همه زندگیه. همسو شدن با بقیه مخلوقاته. در یک هم آغوشی گم شدن و خود رو فراموش کردنه. اونجایی که دیگه من وجود نداره. امیدوارم همتون تجربش کنید.

درباره dokhtarone
.........

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: