چگونه زنی همیشه آماده ی سکس داشته باشیم؟

هیچ کدام از شما دوست نداريد با یک «عاشق خسته کننده» ارتباط برقرار کنيد. برای اینکه به شما کمک کنیم تا این تقدیر وحشتناک را برگردانید، لیستی از 7 موردی که به نظر خانم ها در روابط جنسي ملال آور است را جمع آوری کرده ام. پس اگر می خواهید همسرتان را در حالتی نگه دارید که همواره تقاضای بیشتری از شما داشته باشد، مقاله زیر را بخوانید؛

1- اجازه گرفتن
هیچ چیز شهوانی در مورد مردی که برای برقراری رابطه جنسی از همسر خود اجازه می گیرد، وجود ندارد. یک عاشق واقعی به درستی می داند که چگونه با رفتار خود می تواند به خانمش بفهماند که در موقع بخصوص آماده انجام آن کار است و به هیچ وجه نیازی به سوال پرسیدن ندارد. برای شروع، یک نگاه عمیق و عاشقانه و یا لمس کردن محل بخصوصی می تواند گویای همه چیز باشد.

2- قابل پیش بینی بودن
اگر مدتی است که با هم رابطه دارید، پس این گزینه شاید حالا به صورت یکی از مشکلات شما در آمده باشد. یکی از دلایلی که در ابتدای رابطه، شما و همسرتان احساس نیاز شدیدی به هم می کردید تنها به این خاطر بوده که از چگونگی روحیات و تمایلات یکدیگر آگاه نبودید. اگر شما برای سالیان دراز همان روش های جذب کردن قدیمی را به کار بگیرید، دیگر هیچ جذابیتی برای او نخواهید داشت.

از امتحان کردن روش های جدیدی که ممکن است هر دوی شما از آن لذت ببرید، ترس و واهمه نداشته باشید. هیچ گاه اجازه ندهید رابطه شما به جایی برسد که همسرتان بتواند به راحتی حرکات شما را پیش بینی کند. به عنوان مثال اگر همیشه 5 دقیقه صرف پيش نوازی می کردید این بار 15 دقیقه این کار را انجام دهید، و او را بیش از پیش به وجد بیاورید. از این طریق او دیگر نمی تواند حرکات بعدی شما را پیش بینی کند و خیلی زود خودتان هم متوجه آنها نخواهید شد.

3- سکس مکانیزه
امروزه اکثریت خانم ها معتقدند که سکس بدون احساس، خسته کننده و بیهوده است. هیچ خانمی دوست ندارد که به او مثل یک بازیچه نگاه شود. البته منظور من این نیست که شما مجبورید تمام خواست ها و تمایلات خود را کنار بگذارید، اما او هر چقدر هم که خونسرد باشد باز هم یک زن است و هیچ چیز را بیشتر از این دوست ندارد که مانند یک خانم با او رفتار شود. بنابراین سعی کنید که مرد رویایی او باشید و هر چند وقت یکبار با او معاشقه کنید.

4- فرا نرفتن از مرزها
هرچند بسیاری از خانم ها ( و همچنین آقایون) احساس می کنند که باید نسبت به هر نوع عمل جنسی که با شریک زندگی شان انجام می دهند، در آخر به رضایت دست پیدا کنند؛ اما حقیقت این است که بالاخره یک روز از روال عادی امور خسته میشوند و به این فکر می افتند که به دنبال یک کیس جدید بگردند. پس اگر نمیخواهید که او هیچ وقت از دست شما خسته شود، هر چند وقت یکبار تلاش خود را بیشتر کنید و پایتان را فراتر از مرزها بگذارید.

این جاست که صحبت از کلمه ترسناک «ر» می آید. بله درست حدس زدید: رمانتیک. خانم ها به هیچ وجه دوست ندارند که فضای رمانتیک موجود در رابطه از بین برود، آقایون هم می توانند از این مسئله به نفع خود استفاده کنند و هر چند وقت یکبار تبدیل به یک مرد رمانتیک بشوند. به من اعتماد کنید، مطمئن باشید که او تعجب میکند و به فکر فرو می رود که شما از کدام سیاره پای خود را بر روی زمین گذاشتید.

به عنوان مثال برای او نامه های عاشقانه بنویسید و در آنها بگویید که دوست دارید: او برایتان چه کارهایی انجام دهد، شما چه کارهای دوست دارید با او انجام دهید، و زمانی که منتظر ورود شماست چه کارهایی انجام دهد و یا ندهد. برای او یک شام دونفره رمانتیک درست کنید، موسیقی آرام بگذارید و با حرکات خود او را به وسوسه نمایید. سعی کنید که او را به آخرین درجه رضایت و خشنودی برسانید آنوقت او نه تنها از دستتان خسته نمی شود، بلکه تمام تلاش خود را نیز به کار می گیرد تا شما را راضی نگه دارد.

5- مکان همیشگی
اگر همسرتان شکاف های روی سقف اتاق خواب را از حفظ شود، آنگاه شما در دردسر بزرگی افتاده اید. اما نگران نباشید راه حل شما تغییر مکان است. می توانید این کار را در حمام، اتاقهاي ديگر، هنگام مسافرت و… انجام دهید. مکان های متفاوت بیشماری وجود دارند. از قوه تخیل خود استفاده کنید و سعی کنید که جایی نروید که شما را دستگیر کنند.

6- صدای بیش از اندازه یا بی صدا بودن
به همان اندازه که بی صدا بودن آزار دهنده است، نالیدن بیش از اندازه و یا تکرار کلمات بخصوصی موجب رنجش می شود. بنابراین سعی کنید همیشه حد تعادل را حفظ کنید، تا هم او متوجه شود که شما در حال لذت بردن هستید و هم اینکه تمام محله خبر نشوند. انتخاب کلمات مناسب، حرارت و اشتیاق همسرتان را افزایش می دهد. و لزوما هم نباید حرف زدن را به آخرین مرحله موکول کنید.

به او بگویید که کارهایش موجب لذت بردن شماست، چهره جذابی دارد، چه کارهایی دوست دارید در قبال او انجام دهید و اینکه او از شما چه انتظاراتی دارد. همه و همه موجب می شود که شما هیچ گاه از در کنار هم بودن خسته نشوید.

7- کارهای تجربه نشده
اگر مدت زمانی از رابطه شما با همسرتان می گذرد و همچنان تمایل دارید که احساسات یکدیگر را پر حرارت نگه دارید، بهتر است چند وضعیت جدید را امتحان کنید، آرزوهایتان را جامه عمل بپوشانید، برای هم نقش بازی کنید و هر عملی را که فکر میکنید باعث تحریک پذیری بیشتری می شود انجام دهید؛ چرا که در غیر اینصورت محکوم به ملالت و خستگی در اتاق خواب خواهید شد.

برای خودتان یکی دو لیوان نوشيدني بریزید و در مورد چیزهایی که شما را تحریک میکنند با هم صحبت کنید. آنوقت متوجه می شوید که شما خیلی زودتر از آنچه که تصورش را می کنید به آرزوهایتان خواهید رسید.

عاشق رویايی
این موارد 7 نمونه از بدترین خطاهای ممکنه در زمينه رابطه جنسي بودند. اما اصلا نترسید. همسرتان انتظارات جنون آمیزی از شما ندارد، بلکه فقط دوست دارند که شما هر چند وقت یکبار تلاش بیشتری در این زمینه از خود نشان بدهید.

به خاطر داشته باشید که چاره مبارزه با خستگی و ملال، انجام کارهای برانگیزنده و غیر قابل پیش بینی است. بنابراین اگر گاهی اوقات دومی را امتحان کنید، او هیچ گاه از دست شما خسته نخواهد شد. فقط مطمئن شوید که با خانمی ارتباط برقرار می کنید که هیچ چیز جز خشنود کردن و ایجاد رضایت در شما برایش مهم نیست

کاش بازم مي کردمش

حدود سه سال پيش بود كه در يكي از محله هاي غرب تهران زندگي مي كرديم.من در اون محل با دختري به نام رعنا كه حدود يك سال از من بزرگتر بود آشناشده بودم.رعنا يك دختر خوشگل و خوشهيكل بود.با صورتي سفيد مثل برف و بدني خوشتراش و بازم مثل برف.مدتي بود كه از حرفهايش فهميده بودم به سكس علاقه داره بدش نمياد با من رابطه داشته باشه.منم تو حرفهام بهش مي گفتم يه روز بيا خونمون يا مثلا تو بيا از اين حرفها.مدتي گذشت تا اينكه يك روز جمعه صبح كه خونمون خالي شد منم مطمئن بودمكه تا شب هم كسي نمياد فرصت مناسب ديدم. سريع تلفن برداشتم ورعنا خبر كردماونم به درخواستم جواب رد نداد.اومد خونمون.البته قبلش گفتم مواظب باشه كسي نبينه كه مياد خونمون.خوب اون روز اومد منم يكراست بردمش تو اتاقمو شروع كردم به نشون دادن اتاق بدهم دوتائي نشستيم رو تخت.رعنا يك دامن قرمز تنگ پوشيده بود كه تا بالاي زانوهاش رو پوشنده بود و نمايش زيبائي به بدنش مي داد.و پاهاي سفيدشو كه كاملا بدون جوراب بود مثل يك تيكه طلا نشون مي داد كه چند وقت يكبار چشمايمنو اسير خودش مي كرد.و يك پيراهن تنگ قرمز هم كه نمايش جالبي به پستوناشميداد پوشيده بود.و بند كرستش كه سياه بود از كنارش گوشه گردنش زده بود بيرونونوك پستوناش كه مقداري متورم بود از زير پيرهنش معلوم بود.يك روژلب قرمزهم زده بود كه چشمهاي هر مردي نوازش مي داد.در ميان صحبت خودمو بهش نزديك مي كردم.كه بدون مقدمه رفتم طرفش و لباموبه لباش چسبوندمو شروع كردم به لب گرفتن اولش خودشو كشيد عقب بعد مدتياونم جلو زبونش در همان لحظه لب گرفتن من كرد تو دهانم ومن احساس داغي شديدي تو دهانم احساس كردم و يواش يواش ديدم كيرم داره بلند ميشه وخون توياون مثل آتشفشان داره فوران مي كنه.در همون حال دستامو دورش حلقه كردم شروع كردم به نوازش گوش و گردنشوهمينطور سينه هاش كه ديگه داشت از تو پيراهش مي زد بيرون سريع بادستهام پيراهن چسبناكشو كشيدم بيرون.و ازروي كرستش شروع به بوسيدن پستوناش شدم .رعنا دستشو برد پشت كمرشو كرستشو باز كرد و پستوناي بيقرلرشو انداختبيرون و منم شروع كردم به مكيدن و ليسيدن نوك پستوناش.كه با ليسدن و مكيدن من هر چه بيشتر متورم مي شدند.رعنا هم بيكار نبود با دستش كير منو از روي شلوار لمس مي كرد.بعد از اين كه كاملا از پستوناش سير شدم بلند شدم و پيراهنمو در آوردم و رعنا هم زيپ شلوارمو كشيد پائين و منم از پاهام درآوردمش.و رعنا در همون حال كه من ايستاده بودم شرتمو كشيد پائين وكير منم كه حسابي شق كرده بود كرد تو دهانشوشروع كرد به مكيدن ليسيدن اون.با حركاتب منظم اونو ميبرد تو دهانش و خارجش مي كرد و اين كارش هر چه بيشتر كير منو متورم ميكرد ديگه لحساس كردم آبم داره مي آد. گفتم رعنا ديگه بخواب روي تخت اونم بروي كمر خوابيد و منم با يك حركت دامنشو در آوردم و شورت سياهش جلوي چشمانم نمايان شد.شرتشو از پاش درآورد و كس زيباش رو ديدم كه تازه تراشيده بودش و كاملا سفيدنمايان بود.و با زبانم به كسش حمله كردم صداي جيغ هاي كوتاهش كه از روي خوشي بود گوشمو نوازش مي داد.وقتي به طرف چوچولش مي رفتم اونو ميليسيدم به خودش تحركي مي داد جيغ كوتاهي ميزد.ديدگه بايد كيرمو آماده مي كردم بهش گفتم بلند شو و از پشت بخواب و كونتو بده بالامنم كاندوم كه ار قبل اماده كرده بودمو كشيدم رو كيرم تا كيرمو گذاشتم رو كسش اونوبا دست زد كنار گفت نه بكون تو كنم و پرده دارم منم بي معطلي كيرمو يواش يواش كردم تو كونش كه نسباتا تنگ بود و خيلي داغ بود و شروع كردم به تلمبه زدن و بالا و پائين رفتن روي كون رعنا جوري كه تخت با حركات من تكون مي خورد.ديگه احساس كردم آبم داره مي اد كه كه كيرمو كشيدم بيرون و كاندومو سريع از رويش خارج كردم و ابمو با فشار بروي كون سفيدش پاشيدم .اون روز خيلي براي خوب بود چون مي گفت كه خيلي حال كرده و خوشحاله و اميدوارهبازم بتونيم با هم حال كنيم

اينم پارتي رفتن ما

اين ماجراي که مي خوام براتون تعريف کونم واقعيت داره واتفاق افتاده.من با مامانم خيلي راحتم واو هم با من همينطوره من با او تنها زندگي ميکونم پدر وتنها خواهرمو چند سال پيش توي يک سانحه از دست دادم ومن
موندمو مامانم مامانم 42 سال بيشتر نداره وخيلي خوشکله جوري که ديدم خيلي واسه اون شق مي کونن من با مامانم توي يک مهموني که خونه دوستش بود دعوت بوديم تا حلا دفعات زيادي با مامانم به مهموني رفته بوديم مهموني که نه يه جور پارتي بود که هرچند وقت يک بار تو خنه دوستاي مامانم بر گذار ميشود تو اون پارتي ها ديده بودم که خيليا با هم سکس دارن از جمله مامانه خودم با پسر دوستش بود منم چند فعه مامان اونو کرده بودم وترتيب ابجيشو داده بودم ولي خيلي دلم ميخواست مامانم دودر کونم وترتيبشو بدماو نروز موقعي که اونجا رفتيم همه از ديدن مامانم کف کرده بودن از بدو ورود ديدم که دوست مامانم به اون گفت مريم چيه خيلي رسيدي به خودت وهمونجا حي مامانم دستمالي مي کرد مامانم يه زن همجنس بازه واز لز خوشش مياد خلاصه وسطاي مهموني بود که بچه ها به من ومامانم ودکا تعارف کردن وما خورديم حسابي که ديگه هيچي حاليمون نبود هي ديدم که بچها دارن با بند کرست مامانم که از کنار لباسش زده بيرون حال مي کونن وتا ميديدن من دارم اونارو نگاه ميکونم از کارشون دست مي کشيدن يه نفر اومد وچند تا قرص اکس تازي بهمون داد من خوردم ومامانم هم خورد ديگه تو اسمونا بوديو هيچي حاليم نبود بعداز يه مدت که بخودم اومدم احساس سوزشي در کونم مي کردم يه زره که به خودم اومدم ديدم لوختم وروي تخت به شکم خوابيدم چيزي نمي فهميدم بعد ديدم که يه نفر داره ناله مي کونه ونزديکمه سرمو که بر گردوندم ديدم دارن مامانمو از کون مي کونم اومدم پاشم که يکي منو حل داد روتخت ومنو از کون کرد حاله ناله کردن م نداشتم 3 نفري حسابي منو مامانمو کردن منم از ديدن کوس وکون دادن مامانم شق کرده بودم وداشتم خود به خود ارضا مي شودم که همينجور شود مامانم هي ميگوفت که چون من کير ميخوام وحسابي اونو مي کردن يکي از اونا بود خيلي کير کلفتي داشت که هرموقه از تو کوس مامانم بيرون ميومد ميديدم مامانم دارهنفس راحت مي کشه اومد پشت من وگفت حالا بايد تو جور منو بکشي تو کونم که کرد تا مغز سرم درد گرفت واز حال رفتم وقتي بهوش اومدم ديدم مامانم داره با کونم بازي مي کونه بعد
گفت شيطون خوب از کون مي ديا بايد دختر مي شودي داسته مامنم قرمز بود معلوم بود کونم پاره شوده وخون اومده چون خيلي مي سوخت مامنم پاشود که لباساشو بپوشه منم که حسابي از ديدن سکس مامنم حال کرده بودم دلم مي خواست اونو بکنم پاشدم اونو از پشت گرفتم وکيرمو که داشت از جاش بلند مي شود گذاشتم لي رونش گفت چيه گفتم تو که به همه ميدي به منم بده گفت اه مگه از کوس من خوشت مياد گفتم اره مخصوصا اون ک.ن قلنبت گفت باشه واومد روتخت نشست گفت که منم کير پسرمو که کون دادنش از مامنش ياد گرفته مي خوام خلاصه شروع کردم به لب گرفتن توي دهنش هنوز مزه اب کير اونارو مي داد خيلي خوشمزه بود من حسابي داشتم حال مي کردم که خوابيد روتخت ومنم خوبيدم روش وشروع کردم به خوردن اون سينه ها بزرگ وسفتش حسابس حال مي داد گفت کوس مامنتو مي خوري براش شروع کردم به خوردن کوس اون خيلي حال مي کردم خيلي بوي خوبي ميداد مامانم داشت داد مي زد حسابي وتمام اوتاقو صداش بر داشته بود منم که کيرم قد گرز رستم شوده بود . مامانم کمکم داشت ارضا ميشود از حالتش معلوم بود چون حسابي خيس شوده بود داشت بازو هاي منو چنگ ميزد وسرمو فشار ميداد يک دفع ديدم داخل دهنم گرم شود معلوم بود که تمام اب بدنش اومده بود تو دهنم من تا اخرشو خوردم بعد به اون گفتم حالا نوبت منه اونم قبول کرد و اومد کيرمو گرفت وشرو ع کرد به خوردن گفتم من کونتو مي خوام اونم برگشت گفت بکون تو کسم منم از عقب کيرم کرد متو کوسش موقعي که تور فت يه حسي داشتم که اينهمه کوس ي که کرده بودم اين طور نبود به چند روش اونو از کوس کردم کم کم داشت ابم ميومد که چشمم به کون قلنبش افتاد که همه تو کفش بودن از بچه 13 ساله گرفته تا پيرمرد 70 ساله کيرمو کشيدم بيرون وسر اونو فشار دادم تا اومد بگه نکون تو کونم من کيرمو کردم تو کون اون کونش نرم وگرم بود کمي هم گشاد معلوم بود بخاطر دادن به اون سه نفر بود به من مي گفت کونمو جر دادي مگه خودت درد کون دادنو نکشيدي منم که حسابي داشتم حال مي کردم با دستم داشتم با چوچولش که از تو کوس اون اومده بودبيرون بازي ميکردم وحال ميکردم که اونم رفت تو کيف وهي مي گفت منو بکون زودباش جرم بده که دارم ميميرم مامانم براي دوم که داست با من حال ميکرد ارضا شود من اونگرماي اب کوسشو حس مي کرد انگار ميومد تو کون اون من که حسابي کيف کرده بودم منم داستم بعداز 30 دقيقه حال کردن با اون مي ومدم واون لحظه تاريخي رسيد ومن تمام ابمو ريختم تو کونش بعد که کشيدم بيرون افتادم روتخت اونم بي حال بود موقعي ه پاشود ابمن که با رنگ زرد قاطي شوده بود از تو کونش زد بيرون . از اون روز به بعد من ومامانم حسابي از خجالت هم در ميايم .
بعد که از تو اتاق اومديم بيرون دوست مامنم گفت خسته نباشين مامانو پسر حسابي از خجالت هم در اومدينا

من و دختر عمو

من و دختر عموم از بچگی با هم بزرگ شدیم. به قول معروف همبازی دوران بچگی همدیگه بودیم. از همون دوران یه علاقه ای بین من و اون بود ولی چون بچه بودیم چیزی نمی فهمیدیم تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدیم. یادمه موقعی که 18 سالم بود عموم اینا رفتند تهران.
دیگه کمتر دختر عمومو میدیدم. بعضی وقتا که میرفتم تهران و میدیدمش دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و یه ماچ آبدار ازش بکنم. ولی تا حالا رابطه ما اینطوری نبود. تا اینکه یه روز که من و داداشم و دختر عموم و خواهرش رفته بودیم سینما توی سینما کنار من نشست.
من اصلا حواسم به فیلم نبود. دلم میخواست از این فرصت یه جوری استفاده کنم. گرمای بدنشو احساس میکردم که یه دفعه دستمو گرفت. نگاهش که کردم دیدم داره پرده سینما رو نگاه میکنه. دستشو فشار دادم. میدونستم معمولا توی سینما فقط میشه مالوند و بس. ولی برای شروع همینم خوب بود.
دستمو به طرف رونش بردم و شروع کردم به مالیدن رونش. بعدش کم کم رفتم سراغ لای پاش.
یه کمی از روی شلوار از خجالتش در اومدم. حاج عباس آقا بیدار بیدار شده بود. میگفت چرا معامله یه طرفه است؟ همینطور که داشتم لای پاشو میمالیدم دکمه شلوارشو وا کرد تا دستم توش جا بشه.
دستمو برد توی شلوارش. منم شروع کردم به مالیدن. دستم خیس شده بود که دیدم با دستش عباس آقا رو گرفت.
نفسم بند اومد. پاهامو روی هم انداختم تا داداشم که بغلم نشسته بود نبینه.
زیپمو باز کردم. میترسیدم یه نفر متوجه بشه. تا آخر فیلم اون ارضا شد ولی من نه.
میخواستم یه جوری یه سکس با حال و بی دردسر داشته باشم.
خلاصه چند روزی گذشت. یه روز که میخواستم برم بلیط قطار بگیرم واسه برگشت یه فکری به سرم زد.
به عموم گفتم: شما که خیلی وقته از اون طرفا نیومدین بذارین براتون بلیط بگیرم با هم بریم. عموم مخالفت کرد ولی دختر عموم یه دفعه گفت: بابا من دلم واسه عمو و زن عمو تنگ شده بریم دیگه عموم بازم مخالفت کرد ولی دختر عموهه کوتاه نمی اومد.
بالاخره عموم گفت تو با آرمان برو بعد خودت برگرد.
من که میخواستم از خوشحالی داد بزنم. سریع رفتم و چهار تا بلیط واسه یه کوپه دربست گرفتم ولی فقط دو تا از بلیطها رو به اونا نشون دادم. موقع رفتن عموم خیلی سفارش کرد که مواظب دخترش باشم. منم بهش قول دادم که بهش خوش بگذره. وقتی وارد قطار شدیم رفتیم توی کوپه. قطار که حرکت کرد الهام(دختر عموم) گفت:دو نفر دیگه نیومدن.
منم گفتم :آره جا موندن. وقتی که رئیس قطار واسه چک کردن بلیطها اومد پریدم بیرون کوپه و چهار تا بلیطو بهش دادم تا الهام متوجه نشه.
شامو که خوردیم تختها رو آماده کردم واسه خواب. الهام رو تخت پایین خوابید.
منم خوابیدم رو تخت کنارش. همش تو این فکر بودم که چه جوری کارو شروع کنم.
بالاخره دلو زدم به دریا رفتم کنار تختش و گفتم: الهام من سردمه میتونم کنارت بخوابم.
الهام که خودشم بی میل نبود و منتظر یه حرکت از طرف من بود پتو رو زد کنار.
پریدم زیر پتو، یه کمی که گذشت دستمو یواش انداختم گردنش. اولش یه کمی ناز کرد ولی بعد چند دقیقه آوردمش تو راه. از کنار لبش تا بغل گوششو لیسیدم.
گردنشو خیلی نرم خوردم و با یه دستم سینه هاشو می مالیدم.حالا دیگه داغ داغ شده بود.خیلی آروم پیرهنشو از تنش در آوردم. یه سوتین خوشگل کرم رنگ داشت که نوک سینه هاش ازش زده بود آروم بند سوتینو وا کردم سینه هاش افتاد بیرون. باورم نمیشد. سینه های سفید و خوشدستی داشت که آبم اومد.
شروع کردم به خوردن. آه و نالش در اومده بود.
توی پنج دقیقه هیچ کدوم از ما لباس تنش نبود.حالا من و الهام سر و ته خوابیده بودیم. اون واسه من ساک میزد، منم سرم لای پاهاش بود.
توی یک ربع سه بار آبش اومد. حالا دیگه وقتش بود. خوابوندمش روی تخت و یکی دو تا بالشت گذاشتم زیر شکمش. میخواستم برم سراغ کونش ولی یه دفعه برق گرفتش. گفت چیکار میکنی؟هیکلم خراب میشه. از جلو بکن.
از تعجب شاخ در آوردم، آخه الهام اپن نبود.
بعدا بهم گفت که توی کلاس ژیمناستیک به خاطر تمرینات پردش پاره شده.
من که از خدا خواسته بودم کیرمو گذاشتم درش و هول دادم تو.
جیغ کوتاهی زد و آه و ناله هاش شروع شد. فهمیدم اولین بارشه. از من تلم و از اون قربون صدقه من و کیرم رفتن. همه جوره کسشو کردم. سوئدی، گوسفندی، لنگ سر شونه، درختی.
آبم که می خواست بیاد دادم بهش ساک بزنه، اونم کرد تو دهنش.
بد جوری می مکید. آبم که اومد از حال رفتم ولی تا صبح خیلی وقت بود.
در ثانی نمیتونستم از خیر کونش بگذرم.
بعد چند دقیقه که حالم جا اومد برش گردوندم، از زیر دستمو بردم و سینه هاشو گرفتم. کرم نداشتم یه تف سر کیرم انداختم و با یه دستم یه کمیشو مالیدم در کونش.
یه دفعه کیرمو گذاشتم در کونشو فشار دادم تو. یه جیغ بلند زد. گفتم الان همه میریزن اینجا ولی خدا رو شکر خبری نشد.
کونش خیلی تنگ بود، کیرم داشت میشکست ولی یه کمی که عضله هاش شل شد حالش شروع شد.
شکمم که به باسنش میخورد لرزش با حالی به کونش میداد. بیچاره درد می کشید ولی چیزی نمیگفت.
آخرش که شد تندتر تلم میزدم. از آخر موقع ارگاسم کونشو محکم کشیدم طرف خودم و آبمو ریختم توش. دیگه نا نداشتم. بعد یکی دو ساعت باز اومد سراغم که باز بکنمش.
من که دیگه نمیتونستم ولی خودش همه کارا رو کرد. عباس آقا رو بیدار کرد نشست روش حالشو کرد و رفت.
چند روزی که خونه ما بود یکی دوبار دیگه فرصت شد که بکنمش.
موقع رفتن گفت:خیلی مردی. به قولت وفا کردی. خیلی بهم خوش گذشت.
بهترین سفر عمرم بود

داستان سکسی با سیمین

اسم من سيمين 29 سالمه و 4 ساله كه ازدواج كردم اون موقع كه دختر خونه بودم هميشه تو خونه آزاد ميگشتم مخصوصا موقعي كه بابا خونه نبود آخه اون بعضي وقتا گير ميداد كه جلوي ياسر مراعات كنم ياسر دادشمه 6 سال از من كوچيك تره خيلي خوشگله و خوش هيكله خيلي از دوستام طلبه بودن باهاش دوست بشن بعضي وقتا از حموم كه ميومدم بيرون ميديدم لباسم رو كه آماده كردم جا به جا شده ميدونستم كار ياسره ولي به روش نمي آوردم يه بار هم كه فكر كرده بود من خوابم اومده بود تو اتاقم گوشه پتو رو بلند كرده بود داشت به پاهام نگاه ميكرد صداي نفسش رو ميشنيدم هم خنده ام گرفته بود هم نميخواستم بهش زياد رو بدم ولي گاهي هم بهش حال ميدادم مثلا ميگفتم بيا من رو ماساژ بده ميفهميدم كيف ميكنه چند بارم كيرش بزرگ شده بود كه من ديدم ولي چيزي بهش نگفتم خلاصه كه ياسر از هر موقعيتي براي ديد زدن من استفاده ميكرد منم زياد بهش سخت نميگرفتم يه بار از توي كمدش يه فيلم سكسي پيدا كردم كره خر عجب فيلمي داشت حسابي خوشم اومده بود از فيلمه يه بار مسافرت رفتيم چون همه تو يه اتاق خوابيده بوديم ياسر كنار من بود وسط شب داشت با كونم بازي مي كرد كه از خواب بيدار شدم ولي نفهميد تا اينكه ديدم دامنم رو زد بالا و كيرش رو گذاشت لاي كونم و يه كم تكون تكون داد بعدم آبش رو ريخت و كثافت همونجوري شرتم رو كشيد بالا پشتش رو كرد خوابيد كه فرداش مجبور شدم برم حموم اينا گذشت تا اينكه من شوهر كردم شوهرم تو يه شركت كار ميكرد گاهي مجبور بود بره ماموريت براي همين نزديك خونه بابام خونه گرفتيم و هر موقع اون مي رفت ياسر شب ميومد پيشم يا من ميرفتم اونجا تو يكي از اين ماموريتا احسان مجبور شد يك ماه بره خارج از كشور خيلي حالم گرفته بود يه هفته آخر قبل از رفتنش هر شب برنامه داشتيم مثلا ميخواست تو رفتنش به من سخت نگذره نگو من بد عادت شده بودم يه هفته بعد از رفتنش يه شب ياسر اومد كه پيش من بخوابه هر موقع ميومد رو تخت كنار من ميخوابيد ولي ديگه كاري به كار من نداشت ولي اونشب من بدجوري حالم خراب بود غروبش هم يه كم اين شبكه پر بركت اسپايس رو نگاه كردم ديگه بد تر شده بودم قبل از اومدن ياسر يه حموم رفتم كه حالم بهتر شه ولي نشد كه نشد ياسر اومد مامانم برامون شام داده بود شام خورديم و يه كم ماهواره نگاه كرديم من گفتم من ميرم بخوابم تو هم هر وقت خواستي بيا رو تخت دراز كشيدم ياد كارهاي ياسر افتادم يه فكري مثل برق از ذهنم گذشت بلند شدم زود يه لباس خواب پوشيدم و زيرش فقط يه شرت پام بود 20 دقيقه گذشت كه ديدم ياسر تلويزيون رو خاموش كرد فهميدم داره مياد بخوابه خودم رو زدم به خواب از قصد پتو رو هم از روي زدم كنار تو اتاق يه شب خواب روشن بود معلوم بود من چي تنمه ياسر كه اومد انگار نفهميد اومد كنارم خوابيد يه دفعه ديدم گفت اوه اوه بعد آروم گفت چه بدني كوفتت بشه احسان اين آبجي مارو مفت مفت ميكني خندم گرفت به زور خودم رو نگه داشتم پاهام رو تو شكمم جمع كردم كه كونم بيشتر بره سمتش ديدم آروم دستش رو گذاشت روي كونم و يه كم ماليد بعد وقتي فكر كرد من خوابم دستش رو انداخت روم و پستونم رو گرفت و آروم گفت جون عجب هلويي يه كم ماليد كيرش رو هم چسبونده بود به كونم يه كم گذشت ديدم ازم فاصله گرفت ولي خيلي زود دوباره چسبيد به من بله آقا شلوار و شرتش رو درآورده بود لباس خواب منم كه كوتاه بود بالا هم رفته بود شرتم رو هم ياسر پائين كشيد و كيرش رو چسبوند به كونم اينبار مثل مسافرتمون نبود چون من مزه سكس رو چشيده بودم و بد جوري هوس كرده بودم از داغي كيرش خيلي خوشم اومد يه كم كه گذشت يه دفعه برگشتم سمتش نزديك بود پس بيافته زبونش بند اومده بود چشماش داشت از كاسه در ميومد گفتم چيه چرا ترسيدي مگه چي شده داداش جون گفت سيمين … گفتم چيه نترس من كه ناراحت نشدم تازه خوشم هم اومد چون احسان نيست منم هوس كردم ادامه بده داداش گلم بعد بدون اينكه بذارم حرف بزنه لبم رو گذاشتم روي لبش و شروع كردم به خوردن يه كم گذشت اونم راه افتاد توله سگ خيلي وارد بود از احسان بهتر لبم رو ميخورد دستشم گذاشته بود روي كونم و ميماليد هر دو به پهلو خوابيده بوديم و ياسر موقع ماليدن كونم من رو به خودش فشار ميداد كه كسم بچسبه به كيرش منم كه منظورش رو فهميدم خودم كمكش كردم اولين باري كه با كيرش كسم رو لمس كرد لبام رو گاز گرفت تو همون حالت يه اومممممممممممممممم گفت منم لاي پام رو باز كردم كه قشنگ كيرش بخوره به كسم تو همون حالت لب تو لب ياسر خودش رو تكون ميداد بعد با دستش شروع كرد به ماليدن پستونام واي كه چه خوب اينكارهارو انجام ميداد لبش رو از لبم جدا كرد شروع كرد به خوردن پستونام با دستش كسم رو ميماليد انگشتش رو مي كرد تو كسم من ديگه كنترلي به خودم نداشتم و شروع كردم به ناله كردن ياسر من رو به كمر خوابوند خودش خوابيد روي من از گردنم شروع كرد به خوردن اومد پائين يه مكث كوتاه سر پستونام كرد بعد بازم رفت پائين يه كمي به نافم زبون زد كه من قلقلكم گرفت آروم آروم رفت پائين و رسيد به كسم اولش با ملايمت زبونش رو ميماليد به كسم ولي بعد از چند لحظه حركاتش سريع شد و همش زبونش رو به لاي كسم ميماليد و اوم اوم ميكرد با دستشم پستونام رو چنگ ميزد منم ديگه داشت اشكم در ميومد بهش گفتم بسه بيا بكن توش گفت نه اول بايد با زبونم آبت رو بيارم بعد شروع كرد دوباره به خوردن كسم زبونش رو ميكرد تو كسم دماغش ميخورد به تاجكم واي كه چه حالي ميداد ديگه نتونستم خودم رو نگهدارم با صداي بلند شروع كردم ناله كردن وايييييييييييييييييي آخخخخخخخخ آيييييييييييييي بخخخخخووووووووورررر بببببببخخخخوووووووووورررررررررر آآآآآآآآآآيييييييييييييي و اورگاسم شدم خيلي به من مزه داده بود ياسر رو كشيدم روي خودم ازش يه لب گرفتم بعد اون رو خوابوندم روي تخت خودم مثل آدمهاي گرسنه شروع كردم به ساك زدن كيرش واي با اين سن و سالش چه كيري داشت نوش جونش بشه اوني كه زنش ميشه كيرش از كير احسان درشت تر بود حسابي براش ساك زدم ياسر طوري من رو نشونده بود كه خودش بتونه با انگشت كسم رو بماله با اين كارش منم وحشيانه تر براش ساك ميزدم كه ديدم سرم رو از كيرش جدا كرد گفت بسه سيمين الان آبم مياد گفتم خوب بياد گفت نه ميدوني چند ساله من تو كف اين و كس و كونتم بايد امشب با كيرم بهشون حال بدم من رو خوابوند روي تخت به كمر مچ پام رو گرفت برد بالا فكر كردم ميخواد بذاره روي شونه هاش ولي ديدم پاهام رو گذاشت كنار سرم نفسم بند اومده بود بعد كيرش رو گذاشت جلوي كسم و در عرض چند ثانيه تموم كيرش رو تو كسم جا داد وقتي ديد من سختمه پاهام رو ول كرد يه كم نفس كشيدم بعد شروع كرد تلنبه زدن صدائي راه افتاده بود تو اتاق معركه يه كم كه كرد گفت سيمين خوب ميكنمت گفتم آررررررررررهههههههه بكن ميگفت ميخوام بگامت ميخوام جرت بدم آبجي جون بعد تند تر كيرش رو تو كسم ميكرد حس ميكردم كيرش تا نافم مياد يه كم گذشت گفت سيمين ميخوام كونتم بكنم گفتم نه ياسر دردم مياد هر چي اصرار كرد بهش اين اجازه رو ندادم چون زنايي كه از كون سكس دارن كوناشون خيلي بزرگه و تو لباس مجلسي خيلي زشته من به احسان هم اجازه ندادم كيرش رو تو كونم بكنه ياسر كه ديد موفق به اين كار نميشه من رو به حالت سجده خوابوند و كيرش رو از پشت كرد تو كسم با گفتن جون چه كسي داره آبجي سيمينم شروع كرد به تلنبه زدن با دستش پستونام رو ميماليد خودم هم با تاجكم بازي ميكردم نزديكاي اورگاسم دومم ديدم صداي نفسهاي ياسر بلند شد منم تند تر تاجكم رو ماليد هر دو در حال انفجار بوديم گفت سيمين كجا بريزم منم گفتم همونجا تو كسم اونم با يه تكون تموم آبش رو تو كسم خالي كرد و تو كسم داغ داغ شد انگار آبش جوش اومده بود بعد ياسرشروع كرد به آههههههههههه كشيدن منم همزمان با ياسر اورگاسم شده بودlديگه دستم خسته شده بود خوابيدم روي تخت ياسر هم افتاد روم تو همون حالت خستگي و بي حالي گفت سيمين حامله نشي كار دستمون بدي گفتم نترس الان بلند ميشم قرص ميخورم يه خنده كرد گفت دستت درد نكنه گفتم دست تو هم درد نكنه داداش جون گفت سيمين به من نگو داداش از اين به بعد به اسم صدام كن گفتم چرا گفت آخه كدوم خواهر برادري با هم از اينكارا ميكنن كه ما كرديم گفتم عذاب وجدان داري گفت آره گفتم بي خود تو باعث شدي كه من نرم به غريبه ها كس بدم گفت يعني اينقدر حشري هستي كه نميتونستي جلوي خودت رو بگيري گفتم پس چي ميخواستم زياد به خودش عذاب نده بعد بلند شديم خودمون رو تميز كرديم رفتيم دستشويي و اومديم لباس پوشيديم اول ياسر رفت تا من از دستشوئي بيام ديدم ياسر رو تخت خواب خواب انگار چند ساعت بود خوابيده بود منم ديگه حموم نرفتم كنارش خوابيدم صبح ياسر رفت خونه منم رفتم حموم ولي ياسر از حركاتش معلومه كه از اين اتفاق خوشحال كه نيست هيچ يه كمي هم ناراحته

داستان سکس با دختر همسایه

سال بيشتر نداشتم يه شب تو پارك محل نشسته بودم كه ديدم يه دختره داره مياد به طرفم. يه كم كه اومد جلو ديدم مهساست. مهسا و مهديس با هم خواهرند ولي چه خواهرايي. از اون دخترايي هستند كه مورد دارند ولي اگه يه پسري تو محل چيزي بهشون بگه مثه سگ پاچش رو ميگيرند. انگار اون شب ندا تنش خيلي مي خاريد. اومد جلو داشت چيپس مي خورد! با هم سلام و احوال پرسي كرديم. گفت فرزاد بلند شو بريم آخر پارك چون اونجا تاريكه و اگه اونجا صحبت كنيم كسي ما رو نمي بينه! داشتيم صحبت مي كرديم كه يهو گفت من بايد برم گفتم آخه چرا؟! گفت خالم تو خونه تنهاست و منتظر منه! بايد برم نگران ميشه. با پرو بازي گفتم منم باهات ميام. دنبالش راه افتام و با هم رفتيم در خونشون. بهم گفت فرزاد نيا … بابا ، مامانم خونه اند. اينو كه گفت فهميدم كه با خالش تو خونه تنها هستند رسيديم در خونشون. گفت برو ميخوام برم تو خونه. گفتم منم ميام. مهسا گفت تو چقدر پررويي …! برو ديگه مي خوام برم بابام تو خونه است. گير دادم گفتم منم ميام مي خوام بيام پيش بابات. زنگ زد خالش با آيفون در رو باز كرد مي خواست بره تو پا گذاشتم جلو در و نذاشتم در و ببنده. گفت بزار برم تو الان بابام مياد. گفتم نه …. گفت خالم رو صدا مي كنما. يهو صداي خالش اومد گفت مهسا با كي هستي! گفت هيچي خاله دوستمه. خالش با يه شلوارك و يه تاپ اومد جلوي در راهرو. تا منو ديد يهو رفت تو گفت ندا تو كه گفتي دوستمه. مهسا گفت خوب دوستمه ديگه.(حس كردم نمي خواد جلو خالش كم بياره). گفت مهسا در رو ببند بيا تو. زشته يكي ميبنت! تو در و همسايه خوب نيست… . نزديك نيم ساعتي با هم صحبت كرديم . زد به سرم يكم اذيتش كنم. دكمه هاي مانتوش رو تو چارچوب در باز كردم (دستش به در بود كه من نرم داخل) يه تي شرت سفيد با عكس ميكي موس تنش بود و سينه هاي كوچيكش از زير تي شرتش معلوم بود. دست گذاشتم رو سينه هاش و يكم مالوندم . هيچ كاري نميتونست بكنه چون جرأت نداشت دستش رو از جلوي در برداره مي ترسيد برم داخل. منم همونجا سينه هاش رو فشار دادم و شروع به لب گرفتن كردم. يه دفعه هولم داد گفت برو عقب كثافت ، بي شعور. دستت رو بكش عوضي … . دوباره رفتم جلو نزديك يه ربع ديگه با هم صحبت كرديم . يهو صداي خالش اومد گفت مهسا بسه ديگه دوستت رو رد كن بره، بيا داخل الان بابات مياد. اونم گفت فرزاد برو الان بابا، مامانم ميآند. گفتم يه لب بده تا برم … بهم گفت اگه يه لب بدم ميري؟ منم گفتم آره، يه لب باحال گرفتم و رفتم عقب بهم گفت خيلي خري، عوضي … ! در و بست و رفت! نزديك يك ماه از اين ماجرا مي گذشت. قرار بود طبقه بالاي خونمون رو كرايه بديم يه روز تو خونه تنها بودم كه ديدم در ميزنند . در رو كه باز كردم ديدم مهديس (خواهر مهسا ) با شوهرش و دخترشون پشت در قرار دارند. گفتم بفرمائيد امري داشتيد. شوهرش گفت مي خوايم خونتون رو ببينيم . گفتم خواهش ميكنم بفرمائيد. رفتن بالا و يه بازديدي كردن و گفتن فردا دوباره ميآند واسه صحبت كردن … . نزديك يك ربع از رفتنشون مي گذشت كه دوباره زنگ خونه به صدا در اومد آيفون رو زدم و رفتم داخل راهرو . ديدم مهسا در خونمونه .سلام كرد . گفتم سلام مهسا خانم از اينطرفا، كاري داشتين؟ گفت خواهر و شوهر خواهرم اينجا هستند؟! يهو تو يه لحظه فكر كثيفي به سرم زد. گفت آره چطور مگه؟! گفت انگار قرار بوده بيان خونه شما رو ببينند. پرسيد هنوز هم اينجا هستند؟ گفتم آره رفتن بالا خونه رو ببينن! گفت ميتونم برم بالا؟ گفتم چرا كه نه. وايسا خودم هم ميام! با هم رفتيم بالا. يه حسي بهم دست داد بهترين موقعيت بود مي تونستم هر كاري كه ميخوام با مهسا بكنم چون كسي تو خونه نبود. در رو باز كرد رفت داخل. گفت پس كجان؟ سريع در رو قفل كردم و گفتم اينجا هستند. شوكه شد … گفت در و باز كن … وگرنه داد ميكنم . بهش گفتم اي قدر داد كن تا خسته بشي چون كسي صدات رو نمي شنود. مهسا گفت بزار برم. منم گفتم شرمندتم … . گفت مي خواي چي كار كني؟! بهش گفتم هيچي بابا يه چند دقيقه اي با هم هستيم بعد برو خوبه؟ دستش رو به زور گرفتم و بردمش تو آشپزخانه و نشوندمش رو سراميكهاي كف آشپزخانه. كاملا تسليم شده بود انگار خودش هم دلش ميخواست. خم شدم طرفش و روسري اش رو از سرش برداشتم يه چنگ تو موهاش زدم و شروع كردم به لب گرفتن. آخ كه عجب لبهايي داشت. همونطور كه در حال لب گرفتن بودم شروع كردم به باز كردن دكمه هاي مانتوش هيچ اعتراضي نمي كرد منم مانتوش رو در آوردم زير مانتوش يه تي شرت نارنجي تنگ پوشيده بود. تي شزتش رو يكم دادم بالا تا دكمه شوارش رو باز كنم. گفت فرزاد چي كار ميكني؟! گفتم ببين مهسا چند دقيقه مي خواهيم با هم حال كنيم قول مي دهم هيچ آسيب جسمي بهت نرسونم. شلوارش رو تا سر زانوهاش كشيدم پايين نشستم رو پاهاش. تي شرتش رو از تنش در آوردم و شروع كردم به خوردن سينه هاش. بعد رفتم بالاتر و شروع كردم به مكيدن زير گلوش ، خيلي بهش حال ميداد چون بد جوري صداي آه و ناله اش در اومد. گفتم مهسا يكم آروم تر همسايه ها صدات رو ميشنوند آبرو مون ميره! گفت من كه ميخواستم سر و صدا كنم گفتي اينقدر داد كن تا خسته شي حالا … . از رو پاهاش بلند شدم و شلوارش رو كاملا از پاهاش بيرون آوردم. دستم رو بردم طرف شرتش تا شرتش رو در بيارم ولي نذاشت. گفتم مهسا ضد حال نزن. بذار حال كنيم قول ميدم كه بهت آسبي نزنم. گفت نه شرت رو ديگه نميذارم! گفتم مهسا … و زوري شرتش رو از پاهاش بيرون آوردم. سريع دستش رو گذاشت رو كسش! بهش گفتم آخ كه ندا تو چقدر نجيبي . گفت نميزارم! گفتم چي رو نميزاري؟! گفت اجازه نميدم ديگه به اينجام دست بزني! زوري دستش رو كنار زدم .واي كه عجب كس تميزي داشت! مثل يك غنچه گل رز بود. پاهاش رو دراز كردم و افتادم روش اينقدر عجله داشتم كه يادم نبود لباس هاي خودم رو در بيارم. تي شرتم رو از تنم در آوردم بعد دكمه هاي شلوارم رو باز كردم و شلوارم رو به سختي كشيدم پايين آخه كيرم اينقدر بزرگ شده بود كه ديگه اچازه پايين كشيدن شلوار رو بهم نميداد ، بعد از شلوار شرتم رو در آوردم و مهسا رو به زور خوابوندم رو زمين . بهم گفت جون هر كسي كه دوست داري بلند شو سراميكا خيلي يخ هستند! گفتم عيب نداره خودم گرمت ميكنم. دوباره از بالا شروع كردم به خوردن گردن و بعد سينه تا رسيدم بالاي كس اش! از رو ندا بلند شدم و اومدم جلوي پاهاش نشستم . كمرش رو گرفتم بالا و از ساق پاش شروع كردم خوردم رفتم بالا تا رسيدم به رونش. نزديك كس اش كه رسيدم ديگه نفس مهسا بند اومد و داشت از حال ميرفت! رفتم سراغ كس اش و شروع كردم به خوردن و مك زدن يكم بد مزه بود ولي خوب اينقدر حال ميداد كه چيزي از مزه اش نمي فهميدي! انقدر كس اش رو مكيدم كه مهسا به غلط كردن افتاد و قسمم داد كه بس كنم! كمرش رو آروم گذاشتم رو زمين و خوابيدم روي مهسا و كيرم رو گذاشتم بين پاهاش و ده، پونزده بار عقب جلو كردم. يهو مهسا دست گذاشت رو كس اش و گفت خواهش ميكنم به اينجام كاري نداشته باش! گفتم تا الان واسه خودت حال كردي حالا كه نوبت من شد! گفت خواهش ميكنم … . مهسا رو برگردوندم و دست گذاشتم زير شكمش و بلندش كردم. لباسها رو كشيدم زير زانوهاش و خوابوندمش رو زمين . دوباره كيرم رو گذاشتم بين پاهاش و چند بار جلو عقب كردم . زياد حال نميداد واسه همين مجبورش كردم خم بشه دستاش رو بزاره رو زمين و تكيه كنه رو زانوهاش. كيرم رو گذاشتم رو سوراخ كونش و يكم فشار دادم ولي فايده نداشت چون خيلي تنگ بود. ديدم اينجوري اذيت ميشه گفتم مهسا تو كيفت كرم ، مرم پيدا نميشه گفت چرا دارم . در كيف اش رو باز كردم يه تيوپ پر داخل كيفش بود نصف بيشترش رو ماليدن سر كيرم و از پشت گذاشتم در كونش يكم فشار دادم به سختي رفت داخل ، ولي مهسا خيلي دردش گرفت از چشماش معلوم بود . همونطور كه رو زانو هاش خم شده بود شروع كردم به تلمبه زدن يك بار دو بار …. يك لحظه دچار جنون شدم وقتي به خودم اومدم ديدم مثل اينكه خيلي درد داره چون جيغ ميكشيد . گفتم مهسا جون آروم تر ما آبرو داريم ديگه داشت آبم ميامد كيرم رو در آوردم و گذاشتم لاي پاهاش ، مهسا دستش رو گذاشت رو كيرم و چسبوندش به كسش و آبش رو ريختم تو دستش . مهسا هم كير بي حالم به همراه آبش مي ماليد به كسش. برش گردوندم دلم سوخت براش بنده خدا سر زانو هاش سياه شده بود هيچي هم نگفته بود. يه چند تا لب اساسي ازش گرفتم يه چند ثانيه اي رو هم خوابيديم بعد با دستمال كاغذي كه تو كيف مهسا بود آب رو از روي كس و لاپاش پاك كردم كمكش كردم لباساش رو بپوشه سريع لباس هاي خودم رو هم پوشيدم ديگه هوا تاريك شده بود . از مهسا بخاطر حال دادن تشكر و براي اذيت شدنش معذرت خواهي كردم وقتي مي خواست بره كمكم كرد تا كف آشپزخونه رو تميز شستيم بعد هم در و واسش باز كردم فرستادمش

سکس محمد با حکیمه

این داستان نیست بلکه یه واقعیته که واسه من تازگی ها اتفاق افتاده
این اتفاق دو سه روز قبل از محرم اتفاق افتاد , یادمه یه روز رفیقم داشت صحبت سکس و از این جور چیزا که آره : من دو سه بار تا حالا سکس داشتم و فلان و از این جور چیزا من خیلی زیاد در بند این حرفا نبودم واسه اینکه خوشم نمیومد از این جور کثافت بازی ها اما کاره دیگه یه موقع دیدی خودت از همه کثافت تر شدی خلاصه رفیقم رو کرد به من گفت : محمد دلت می خواد با یک تیکه ی توپ آشنات کنم من گفتم نه اون گفت میترسی یک قرون از جیبت کم شه من که اون لحظه گرم بودم گفتم چی من ,, من اگه بخوام یکی رو بگام که اصلا مشکل پول ندارم فقط کافیه لب تر کنی من هم که اون موقع گرم بودم و حالیم نبود چی میگم بعدا تازه متوجه شدم چه آشی واسه خودم پختم سرتون رو درد نیارم آقا قرار شد اون دختره رو بیاره خونه خالی ما هم بریم اونجا خیلی گذشت تا اینکه من گفتم بابا پول من رو بدین من نمی خوام دوستم گفت دیدی ممد خان کم آووردی من که اصلا کم نمیاووردم گفتم چی کار کنم گفتم : نه دیگه محرم نزدیکه منم اصلا تو محرم دور خلاف رو خیط قرمز میکشم پس لطفا اصرار نکنید . رفیقم گفت :: اه اه اه اه اه اینجوریه باشه من زنگ میزنم به دختره واسه فردا ساعت 10 ردیفش میکنم پیش خودم گفتم :بلا نصبت چه گوهی خوردم آقا من تا صبح تو این فکر بودم چیکار کنم که در برم نشد که نشد اون رفیقمم که فکر کنم بو برده بودم من سر دو راهی گیر کردم شورش رو در آورده بود تا صبح واسه من sms میزد که آره دختره فلان گفت دختره اینجوریه اونجوریه تیکش ردیفه آسه اسه از اینجور خوزعولات منم که تو ذهن خودم ازش هوری ساختم معذرت می خواما همچین ماملمون سیخ شده بود که نزدیک بود شلوار و شرتم رو پاره کنه خلاصه صبح لعنتی هم رسید رفیقم زنگ زد بیا فلان خیابون روبروی فلان مغازه من اونجا ایستادم منم رفتم دیده ایستاده کنار موتور گفتم : خوب کجاست گفت : تو یه خونست گفتم :: تاکسی تلفنی بگیر بریم گفت : نه موتور هست منم که از موتور یه خاطره ی بدی داشتم (در مورد تصادف خودم و پلاتین و از این جور چیزا) گفتم : موتور نه یه موقع تصادف میکنیم باز بگا میریم
گفت : بچه بازی در نیار موتور و آوردم که یه موقع اگه لو رفتیم در بریم مثل اینکه همه چیز جور بود تا ما به مقصد اصلی برسیم از اونجایی هم که رفیقم موتور سواری بلد نبود من نشستم پشت موتور رفتیم به قول خودش یه ذره راه و از نظر من یه فرسخ راه رسیدیم به یه باغ که توش یه خونه بود همچین مثل کلبه یا بگم آلاچیغ رفتیم تو دیدم یکی دیگه هم اونجاست گفتم :: آقا سعید (دوستم رو میگم ) معرفی نمیکنی سعید گفت : این آقا علی که واسه ما زحمت جا و طرف رو کشیده منم تو دلم بهش یه فحش دادم خلی اصرار کردن که من برم اول کار و انجام بدم تا اینکه بالاخره حولم دادن تو اتاق کوچیک در که باز شد هم من خشکم زد هم دختره چون چون دختره همساییه دیوار به دیوارمون بود شاید بعضی ها بگید که خوب اشکال نداره ما هم همسایه ها مون رو گاییدیم ولی من فرق دارم نه اینکه من تبارم فرق کنه یا تبعم بالا باشه نه چون من زیاد با دخترای محل کاری نداشتم بچه هر وقت به خواهر مادر یه نفر از بچه محل ها فحش میدادن من اعصابم کیری میشد مگفتم تخمه جن بچه محلته ناموسته خجالت بکش حتما منم برم اونطرف به منم فحش میدی دیدم دختره داره میلرزه /,,,, بهش گفتم : حکیمه خانوم ( اسمش حکیمه بود معروف به بیست تومنی ) تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟ اوم افتاد به گریه و نمیدون کاری و غلط کردم و ببخشید تو محل آبروم میره و از این جور کس و شعر ها دلم به حالش سوخت اعصابم کیری شد داد زدم گریه نکن بسه دیگه صدای رفیقم رو از پشت در میشنیدم که میگفت محمد چیکار میکنی داری میزنیش یا میکنیش گفتم تو تو محل که دختر سر به زیری بودی اونم که یه ذره واسش عادی شده بود آروم شد و گفت : راستش من یه بار دختر عمم بهم یه فیلم داد و گفت تنهایی ببینمش وقتی دیدم اولش یه ذره تعجب کردم که این مرده با این زنه چیکار داره میکنه بعدا فهمیدم قضیه چیه و اون فیلم …. فیلم ســــــــو پپپپره دختر عمم من رو با دو سه تا پسر آشناکرد اولش یه ذره دوستی کردیم بعد یواش یواش اونا از من سوئ استفاده کردن ازم لب گرفتن و سینه هام و تو خیابون چنگ میزدن منم خوشم میومدش یواش یواش اومدم تو این کار تو محلم آبرو داری میکردم
از اونجایی که اون لخت بود منم مثل این دیوننه ها داشتم به حرفاش گوش میکردم ولی کیرم سیخ شده بود چون اون از همون اولش تو اتاق لخت بود فقط شرتش پاش بود بعد از صحبت کردنامون از من قول گرفت که تو محل به کسی نگم منم قول دادم بهش که چیزی نگم خواست از اتاق برم بیرو که دیدم نگام کردو گفت تو به من یه لطف میکنی منم می خوام بهت یه لطفی کنم من نگاش کردم و گفتم نه تو مرام ما نیست خیانت تو کار من نیست دختره گفت من می خوام کنار بزارم این کارا رو تو کمکم کن بهم گفت یه کاری کن این پسرا رو دک کن منم رفقتم بیرو بهشون گفتم نمیشه دختره پا نمیده پسره رفیقمم اومد تو دختره رو نگاه کرد گفت : ما کلی زحمت کشیدیم پول دادیم جا پیدا کردیم اونوقت تو نمی خوای کس بدی دختره که از نقشه ی من بو برده بود داد زد گفت : پولت بخوره تو سرت هر سه تاتون گم شین برن بیرون او پسره که دختره رو آوورده بود رو کرد بهش گفت : حکیمه مگه من و تو حرفامون رو نزده بودیم دختر گفت : مرده شور تو اون حرفاتو ببرن بعد گفت : یه ماشین بگیرین من می خوام برم منم تا موقعیت رو دیدم زنگ زدم به همون آژانسی که خودم توش کار میکردم یکی از بچه های آشنا رو گفتم بیاد تا دختره رو ببره خلاصه دختره رفت ما موندیم سرمون بی کلاه التبه خودم این کار و کرده بودم زیاد ناراحت نبودم الکی خودم رو جلوی رفیقام ناراحت نشون میدادم یهو رفیقم سعید گفت :ممد تو اون اتاق صاحاب مرده یک ساعت چیکار میکردی من یهو یخ شدم با تته پته گفتم :: ممممن داداداشتتتم مخش رو میزدم آخه دختره هی میگفت نه من نمیدم از تو بدم میاد از همتون بدم میاد منم به زور داشتم لباساشو در میاوردم که نمی زاشت خلاصه سریع جیم شدم اومدم خونه تا اینکه یه روز که داشتم طبق معمول که (من هر روز ساعت 4:30 از خونه بیرون میرم) داشتم میرفتم بیرون داشت سر کوچمون میرسیدم دیدم یکی داره صدام میکنه برگشتم دیدم حکیمه سرش رو از پنجره ی خونشو ن انداخته بیرو ن میگه بیا اول تعجب کردم بعد یه نگاهی کردم خلاصه به دور و بر یه نگاهی انداختم دیدم کسی نگام نمیکنه رفتم زیر پنجره بهش گفتم : من در مورد اون روز به هیچ کس چیزی نگفتم تو هم بی خیال من شو باشه حکیمه گفت : آخه خره من بهت اعتماد کردم که گفتم اون پسرا برن و الا کون لق تو هم کردن بعد گفت در باز میکنم بیا تو هیچ کس خونمون نیست منم که دیدم دختر سه پیچیه واسه حفظ آبرو که کسی من رو با اون یه لحظه نبینه رفتم تو دیدم یه لباس نازک که از زیرش همه چیز معلووومه یعنی تا فی خالدونش معلوم بود اومد بهم دست داد و رو بوسی کرد گفت بیا تو منم رفتم تو رفتم رو مبل نشستم رفت واسه من یه ذره میوه با شیرینی با چای آوورد و نشست درست کنارم بعد گفت من از کار اون روزت خیلی ممنونم چون من به اشتباهم پی بردم و همچنین تو دیگه مال من شدی من یه لحظه انگار کیر تو کونم کرده باشن صورتم رنگ خون شد تو دلم گفتم :: نه دستی دستی خودمون رو به گاییدن دادیم حکیمه گفت : یادته اون روز گفتم از خجالتت در میام گفتم :: آره گفت :: امروز روزش رسیده من یخ کردم بعد لباسش رو که از حریر یک دست بود آروم آروم زد بالا دست من رو بردش گذاشت همونجایی که نباید میزاشت خیلی گرم بود من گرماشو خیلی دوست داشتم بعد پاهاشو جفت کرد دستم اون لا گیر کرده بود خیلی لا پاهاشو به هم میمالید مثل این فیلم سوپر ها ی حرفه ای این کار رو میکرد من داشتم از خجالت به همرا لذت میمردم بعد اومد زیر گردنم رو بوس کرد با یه دستش شروع کرد به در آووردن لباسم که یهو انگار برق از کون من بیرون زده باشه گفتم حکیمه الانه که پدر مادت بیان خنده کردو گفت کسش بابا یه جور پریده گفتم شاید آبت اومده نترس خیالت به مدت سه روز تخت باشه تعجب کردم گفتم : به مدت سه روز چی جورشه با خند ه گفت : پدر مادرم به مدت سه روز رفتن مسافرت دور گفتم ::: داداشت چی گفت :: اونم با خودشون بردن من بهونه ی کلاس و درس رو آوودم نرفتم الکی گفتم دختر عمم میاد اینجا می خوابه پیشم و از این جور کس شعر ها تحویلشون دادم رفتن با دختر عمم هماهنگ کردم اگه ازش پرسیدن بهشون بگه ما این سه روز رو پیشه هم بودیم خلاصه با خیال راحت شروع کردیم اون شروع کرد به در آووردن لباسام پیرهنم رو که در آوورد شروع کرد به لب گرفتن هی من لب میگرفتم هی اون لب میگرفت زبون به حدی نرم بود که نگو نپرس که داشتم میمردم همچین آمپرم زده بود بالا پاشد رفت یه سی دی آوورد گذاشت تو دستگاه روشن کرد دیدم فیلم سوپره اونم از نوع فرانسوی با بازیگریه اوماریو و پارلومو خیلی ردیف دوباره اومد سراغم دیگه از لب رفت سراغ لیسیدن تنم که نگو با اون زبون داغش دیگه دیونم کرده بود سینه هامو لیس میزد حتی نافم رو همینطور دیگه داشتم از اوج شهوت میمردم بعد من درازش دادم لباسشو از تنش در آووردم سینه های سفت و مست کرده ای داشت شروع کردم به بوس کردن و لیسیدن سینه هاش نگو چه تمیز تو دهنم جا میگرفت سر سینه هاش تیز شده بود در حد انفجار مثل کیر پسرا صاف همینطور اومدم پایین تا رسیدم به مقصد اصلی شرتش رو با یه حرکت مثل این فیلم های خارجی پاره کردم اولش ناراحت شد بعد خوشش اومد شروع کردم به لیس زدن چه با حال بود تمیز تمیز ازش تپرسیدم با خودت چیکار کردی انقدر تمیز شدی گفت :: کرم پریزن زدم مو بره خلاصه خیلی ردیف بود نوبتی هم باشه نوبت اون بود که کیرم رو ساک بزنه از روش کنار رفتم افتادم رو مبل اونم که اینکاره بود فهمید منظورم چیه اومد سراغم شلوارم رو در آوورد کیرم رو در آووورد گفت ::: این غول پیکر رو می خوای کجام بزاری منم یه خنده ی حوس بر انگیزی تحویلش دادم گفتم درست میکنیم شروع کرد به ساک زدن که از اون کس های داخل فیلم هم بهتر ساک میزد منم هم دختره رو نگاه میکردم هم فیلم سوپر رو که اونم خیلی توپ و ردیف بود حکیمه به چنانی ساک میزد که داشت همیهجوریش آبم میومد هم دندون میزد هم تو حلقش فرو میکرد هم با لپاش با هاش فر میرفت چنان میکی از کیرم میزد که هر چی آب کمر از تو کمرم بود میخواست بکشه بیرون داشتم دیونه میشدم که بهش گفتم : حکیمه تا آبم رو در نیاووردی بس کن اوونم خنده کرد و گفت ک خوشت اومد ؟ بعد گفتم : پشت کن حکیمه که حالا وقتشه دیدم انگار چشماش پر از اشک شده باشه گفت : از پشت نه تو رو جون هر کی دوست داری از جلو هر کاری دلت می خواد انجام بدی بده اینجا دیگه داشتم دیوونه میشدم گفتم:: یعنی تو از جلو بازی گفت : راستش یه دفعه که سکس داشتم یه پسره ی احمق با دوستش به زور زدن جلومو باز کردن منم که از خدا خواسته رفتم سراغ جلو بندیش سر کیرم رو که آروم کردم توش یه آه آه آه آه آه آه سر داد که میدونستم چون من آروم دادم تو داره حال میکنه بعد از دو سه بار آروم دادن تو سوراخش سرعت تلمبه زدن رو زیاد کردم اونم تند تند آه آه میکرد بعد دیگه مثل این فیلم سوپر های غربی شروع کرد به جای آه آه آه آه آه گفت یه یه یه یه یه یس گفتن منم با ریتم آهنگ اون میکردم تو یه ذره که خسته شدم گفتم : نو بت توئه که بالا پایین کنی حکیمه جان اونم از جاش بلند شد رفت رو کیرم نشست دستامون رو تو هم قفل کردیم بهش کمک کردم تا اون بالا و پایین کنه کسش مثل ساک زدنش چنان مکشی داشت که کیرم رو تا ته قبول میکرد تازه یام رفت بگم چه کس تنگی داشت انگارقالب کیر من بود بعد گفت : این دودولی تو هم عجب بزرگه که همچین تو نافم احساسش میکنم منم که داشتم میمردم گفتم : قابل حکیمه خانوم رو نداره خنده ای سر دادم و آووردمش از رو کیرم پایین گفتم : حالا میریم سراغ پشت خیلی معصومانه گفت : نه تو رو جون هر کی دوست داری بهش گفتم : غصه نخور من بلد چیکار کنم که دردت نیاد که دیدم آروم تر شد رفتم سراغ پشتش, انگشتم رو تف زدم کردم تو خیلی آروم اولش یه آخ کوچیک گفت بعد شروع کردم یواش یواش عقب جلو کردن که گفت دارم پاره میشم گفتم یه ذره تحمل کن بعد دو انگشتی کردم تو خیلی ور رفتم که دیدم داره یواش یواش جا باز میکنه خیلی حال میدا خیلی بدن تو پری داشت لپ های کونش خیلی نرم بود به حدی که با کوچیکترین تکون به اندازه ی زلزله 8 ریشتری میلرزید کونش رو که اگار سر خ آب کرده باشن دو تا لکه ی قرمیز یکی اینور لپ کونش یکی اونور داشت خیلی چیز توپی بود همینجوری که انگشتامو اضافه میکردم بیشتر باز میشد انگار اونم داشت حال میکرد که داره باز میشه درد داشت ولی دیگه عادت کرده بود
گفتم حکیمه خانوم با اجازه : دیدم میگه یواش یواش گفتم : باشه سر کیرم و تف میزنم که آروم بره تو آروم کردم تو دیدم آخش در اومد شروع کردم به تند تند تلمبه زدن دیدم هم حال میکنه هم درد میکشه خیلی تلمبه زدم دیگه داشت آبم میومد پیش خودم گفتم : اگه آبم بیا د کجا بریزمش شاید از آب بدش بیاد دیگه داشت میومد نمی تونستم نگرش دارم بهش گفتم داره میاد دیدم برگشت دهنش رو باز کرد که گفتم : خوب اینم حل شد یه ذره جق زدم تا آبم اومد ریختم تو دهنش یه ذره رو هم ریختم رو تنش رو سینه هاش و رو نافش کیرم رو رو سینه هاش میمالیدم اونم می خندید آخرش پاشد خودش رو پاک کرد گفت : تا حالا سکس به این خوبی با هیچکس نداشتم تو مثل اینکه واسه این کار ساخته شدی بلدی چی جوری سوراخ های تنگ رو باز کنی
اون داشت میرفت حمام منم خسته شده بودم گفتم من دارم میرم خونمون دیدم ناراحت شد گفت : کجا من تازه بهت عادت کرده بودم گفتم : نه دیگه واسه امروز بسه دیگه اونم گفت : امشب باید بیای خونه ی ما بخوابی آخه من تنهام منم از خدا خواسته اولش گفتم نه نمیشه بعدش نرم شدم گفتم : باشه من میرم بیرو یه سر بزنم یه خریدی واسه شب میکنم میام اوم خوشحال شد گفت منتظرتم اومدم بیرون رفتم همون آژانسی که کار میکردم یه ذره نشستم تا اینکه شب شد یه ذره خرط و پرت خریدم رفتم خونشون از همونجا زنگ زدم خونمون گفتم : من شب خونه ی عمو می خوابم رفتم دیدم داره تو آشپز خونه غذا میپزه اونم لخت لخت گفتم : حکیمه این چه کاریه که میکنی با تعجب پرسید مگه چی شده گفتم : اگه روغن بریزه رو تنت من چیکار کنم گفت : راست میگی الان میرم لباس میپوشم اونشب با کلی خنده و شادی رفتیم بخوابیم که ساعت 1 یا 2 نصف شب بود که دیدم یکی داره کیرم رو ساک میزنه نگاه کردم دیدم حکیمست شب باز مست مستیش کرده بود داشت حال میکرد گفتم : حکیمه بزار بخوابم اوم گفت : خوب بخواب منن چیکارت دارم من فقط با کیرت کار دارم منم خنده خنده گفتم : ا ا ا ا ا ا ا منم چنان میکنمت خلاصه شب رو صبح کردیم با گاییدن حکیمه از اون روز به بعد کار من شده بود گاییدن حکیمه بیست تومنی روز سوم قرار گذاشتیم که دختر عمه شم که یک سال از خودش بزرگتر بود رو بیار خونشون چون دختر عمش در جریان من و حکیمه بود اونم یه روز به حکیم زنگ زد که آره من هم هوس کردم میشه اجازه بدی منو محمد باهم سکس کنیم اول حکیمه خیلی ناراحت شد بعد بامن در میون گذاشت منم که لم حکیمه رو داشت مخش رو زد م راضیش کردم که اجازه بده که دختر عمش بیاد دختر عمش رو من تا اون روز ندیده بودم ای کاش زود تر میدیدمش دختر عمش خود هوری بود از هوری هم زیبا تر مثل اینکه دختر عمش قبلا شوهر داشته بعد از 2 ناه از شوهرش طلاق گرفته بوده اینجورکه من میدیدم دختر عمش خیلی مامان بود درسته دست خورده بود ولی به نظر من چیز ردیفی بود حکیمه رو میکرد تو کونش اصلا من میگم شما یه چیزی میشنوین اولش روم نمیشد که باهاش سکس رو شروع کنم واسه همین به حکیمه گفتم : تو با من شروع کن تا دختر عمت روش بشه حکیمه اومد کنارم نشست شروع کرد به لب گرفتن ,, کونش رو هم کرد طرف دختر عمش من یواشکی دختر عمش رو میپاییدم که داشت با انگش با کسش ور میرفت دیدم یواش یواش اومد جلو شروع کرد با کس حکیمه ور رفتن منم معطل نکردم سریع حکیمه دول کرد منم بلند شدم کردم تو کسش همیطور که حکیمه خم شده بود و من میکردم تو کسش دختر عمش با سینه هاش ور میرفت و از حکیمه لب میگرفت بعد من کیرم رو در آوووردم اونم اومد جلو شروع کرد به ساک زدن کیرم یه جور آرایش کرده بود که انگار این عروس رو از آرایشگاه آوورده بودن اوج سکس رو داشتیم میدونستم به غیر من هر دو تای اونا دارن از حشریت میمیرن دختر عمش که یه ذره کیرم رو ساک گرفت از دهنش کیرم رو در آوورد یه ذره تف زد با دست کردش تو کس حکیمه حکیمه هم که تا اون لحظه استراحت کرده بود شروع کرد خودش عقب جلو کردن که دهن من رو بگاد با اون کس تنگ و گرم ونرمش معطل نکردم این دفع نوبت دختر عمه ی حکیمه بود رفم سراغش شلوارش رو سه صوت در آوودرم کردم تو کسش درسته یه ذره باز بود ولی همچین ملس ملس بود از سفیدیش بگم که نگو نپرس کیر من در مقابل اون انگار نوشابه ی پارسی کولا بود خیلی حال میداد از اون حرفه ای هاش بود که بعدا از حکیمه پرسیده بودم که اون جندست دیگه داشت آبم میومد حکیمه هم که با بدنم ور میرفت هینطوری هم از من لب میگرفت سکس با دو تا کس آخر حال و شهوت که آدم دیوانه میشه نگو نپرس دگه داشت آبم میومد کیرم رو در آوودم وایستادم اونا ایستادن زیر کیر م شروع کردن نوبتی کیرم رو ساک گرفتن منم شروع کردم به اوه یه اوه یه کردن که یعنی داره آبم میاد اونا هم دهناشون رو باز کردن منم آبم رو بینشون به صورت عادلانه تقصیم کردم یه ذره ریختم تو دهن حکیمه یه ذره هم رو دهن و تن دختر عمش خودمو پاک کردم بعد به اصرار حکیمه سه تایی رفتیم حمام خونشون خیلی حال میده کس جور باشه اونم دوتا خونه خالی هم باشه به مدت سه روز بعد با هم حمام هم بریم تو حموم من رفتم زیر دوش آب گرم که نگو بعد از سکس چه حالی میده چون یه ذره هیکلم درشت بود دختر عمه ی حکیمه رو بغل کردم اونم پاهاشو دور کمرم سفت قلاب کرد شروع کر د خودش بالا و پایین هر چند دوش آب یه ذره اذیتم میکرد ولی آخر لذت بود یه سکس گرم زیر دوش کیرمم تو یه جای گرم بود واقعا حال میداد حکیمه هم از زیر تخمام رو میکرد تو دهنیش کلا همه جای بدنم مشغول بود خلاصه از حموم در اومدیم رو مبل یه ذره با هم لاس زدیم مثل اینکه این دختر عمه ی حکیمه ول کن مامله نبود همینجور بهش گیر داده بود خلاصه به هزار بلا و دردسر روبوسی خداحافظی کردم و اومدم به حکیمه هم گفتم شب نمیتونم بیام خونتون گفتم ا ز خدامه بیام ولی دیگه خونه همه شاکی شدن
از اون موقع تا حالا من و حکیمه با هم دوستیم همچنین دختر عمه ی باحالش ولی خوب چون محرم اومده دور خلاف رو خیط کشدم
امیدوارم همیشه خوش باشین