بهترین سکس عمرم با 2تا پسر

من ساناز هستم 24 سالمه و از 18 سالگی سکس و تجربه کردم.البته تا 21 سالگی از کون اما بعد جلوم باز شد و از کوس و کون سکس دارم.یکی از خاطرات سکسم و میخوام بنویسم که هنوزم وقتی یاد اون روز می افتم خیس میشم.من خیلی خیلی سکسی و داغم.گاهی واقعا احساس نیاز می کنم و کیر میخوام و وقتی نیست کلافه میشم.
1سال پیش من با پسری به اسم سهند آشنا شدم پسر خوشگلی بود.چشماش خمار بود با دیدن چشماش دلم میخواست هرچه زودتر بهم پیشنهاد سکس بده.ما 7ماه باهم بودیم و بالاخره آقا رضایت داد تا باهام مطرح کنه.گفت بریم خونه یکی از دوستاش منم قبول کردم.سهند مثل خودم حشری بود و همیشه میگفت بوی تنم دیونه اش میکنه و راست می کنه.ما اون روز رفتیم خونه عادل دوست سهند.ناهارو خوردیم.عادل خیلی پذیرایی میکرد و تقریبا همش تو آشپزخونه بود.البته شاید طفلی مارو راحت بزاره.من یه سیگار روشن کردم و مشغول کشیدن شدم دیدم سهند با یه پایپ و چندتا وسیله دیگه اومد کنارم نشست.پرسیدم اینارو برا چی آوردی؟گفت میخوام با تو تجربه اش کنم.توجه نکردم و سیگار کشیدم.بودن سهند کنارم و گرمای بدنش دود سیگار و هوس من بیشتر و بیشتر تحریکم میکرد.سهند چسبیده بود بهم و سرش رو شونه من بود.داشت با دود سیگار من بازی میکرد که گفت میشه قبول کنی باهم شیشه بکشیم؟بدم نیومد تجربه کنم و گفتم اصرار میکنی باشه گلم.لبامو بوسید و شروع کرد به یاد دادن که باید چیکار کنم. خیلی ساده بود و راه افتادم. سرم حسابی گرم شده بود و نم نم فکرم داشت قفل میشد.اونقد کشیدم که احساس کردم دیگه تو حال خودم نیستم.خواستم برم دستشویی که تلو تلو خوردم داشتم میخوردم زمین که دیدم تو بغل سهندم.کیرش راست شده بود و من خیس خیس بودم.کوسم خیلی نیاز داشت.وقتی نشستم رو مبل سهند گفت چیزی لازم داری بیارم؟گفتم آره پرسید چی عزیزم؟چسبیدم بهش و شروع کردم به خوردن لباش.اونم از خدا خواسته لباسامو در آورد.سوتین و شورت ست یاسی تنم بود.اونو در نیاورد و گفت میخوام اینجوری نگات کنم.داشتم دیونه می شدم.ازش خواستم یه سیگار برام روشن کنه.سیگارو داد دستم داشتم میکشیدم که دراز کشیدم.وقتی دید شورتم خیس خیس گفت بیام پیشت؟گفتم همینو میخوام.اومد پیشم نشست و سینه مو نوبتی میخوردو میمالوند.صدای آه و نالم به گوش عادل رسید از اتاقش اومد بیرون.وقتی مارو تو اون حال دید خواست برگرده تو اتاقش که نمیدونم چطور شد گفتم بیا اینجا.اونم سریع بهمون اضافه شد.حسادت و حرص و تو چشای سهند میدیدم اما اونقد حالش بد بود که هیچی نگفت.لباسای سهندو در آوردم و کیرشو کردم تو دهنم.کیرش خیلی بزرگ بود اما شیشه کار خودشو کرده بود و جوری ساک میزدم که تخماش میخورد به چونم .همه رو تا ته کردم تو دهنم.از ساک زدن خسته نمیشدم و دیونه وار تو دهنم حرکتش میدادم.با همه جای کیرش با زبونم بازی میکردم و به هیچ جا رحم نمیکردم.تو این حال عادل با سینه هامو کوسم داشت بازی میکرد.اون حاش از ما بدتر بود و به سوراخ کونمم رحم نمیکرد جوری همه جامو میخورد که انگار یه عمر تو کفم بود.به سهند گفتم بکن تو کوسم.اونم از جا پریدو افتاد به جونم کیرشو تا ته کرد تو کوسم صدای شالاپ شالاپ داشت دیونه ترم میکرد عادل اومد کنارم و گفت اجازه هست گفتم آره.اومدو با انگشت کونمو آماده کرد.همینطور که کیر سهند تو کوسم بود عادل کیرشو کرد تو کونمو تلمبه زد.باهم هماهنگ بودن.داشتم از هوس دیونه میشدم.با اینکه 2تا کیر داشت کوسو کونمو جر میداد اما بازم میخواستم.از داغی داشتم آتیش میگرفتم.نمیدونم چندبار آبم اومد اما دستو پاهام میلرزید.اونا جاهاشونو باهم عوض میکردن و برا اینکه آبشون نیاد برا استراحت ساک میزدم.عادل نعره مردونه کشید که با تمام لذت آبش اومده بود.سهند خواست آبشو بریزه تو کونم که گفتم میخورم.تا حالا نخورده بودم اما خیلی حشری بودم و ناراحت از اینکه کاش تموم نمیشد.همه آبه سهندو خوردم. افتادم روتخت.خوابم برده بود وقتی بیدار شدم دیدم برام یه عصرونه توپ آماده کردن.عادل از خجالت رفته بود بیرون.سهند بغلم کردو باهم عصرونه خوردیم. بهترین سکسم تا امروز همون بود.

همیشه شق:بدون سکس

این داستان بر اساس تخیل نیست! واقعیت است. نویسنده این خاطره فردی است که دارای وضعیت مالی بسیار خوب و خانواده ای با تحصیلات عالی. تنها ایراد این فرد این است که در هفته سه روز را به سکس اختصاص داده است (شوخی). سکس تصویری. چت. لاس زدن با خانم های درست و حسابی و خوشگل و بالاخره سکس با خانم هایی که ادعایی برای خودشون دارند. از نظر نویسنده فقط شخصیت، قیافه و اعتماد به نفس زن و گفتار او مهم است و نه اینکه اسیر تخیلات سیندرلایی و یا قید و بند های همسر ( همسری که به طور خلاصه یا گاگول است یا بی شعور در همسر داری و یا بی عرضه در سکس ( شاید هم عدم توانایی یا نداشتن تمایل به خانم خوشگلش که کیر همه را راست نگه می دارد) است.

واما یکی از داستان های من-
قسمت اول: همیشه شق: بدون سکس

توی یکی از چت روم های سابق بودم که محتوای غیر سکسی داشت و صحبت های محترمانه بود و البته کمتر می شد به کسی اعتماد کرد که طرفی که داره باهات چت می کنه واقعا خانم باشه ولی بعد از اینکه چند بار کلاه سرمون رفته بود دیگه تقریبا کلک ها رو متوجه شده بودم.

با کیر شق در دست داشتم با خانمی چت می کردم و از فضا و نظریه های تکامل بشر و نسبیت عام و اوضاع سهام در وال استریت ژورنال گرفته تا داستانهای ایرج میرزا صحبت می کردیم.
خانمی که خودش رو ساقی معرفی کرده بود گفتش که تو آدم با دانشی هستی و البته اوون هم در رشته تخصصی خودش حرفی برای زدن داشت. متوجه شدم که با شوهرش مشکل داره و همین موضوع باعث شده که فعلا نتونه برای دکترا بره آمریکا وقتی از من پرسید که چیکاره هستم و شغلم چیه گفتم که من هم شغلی داریم و برای خودمون دک و پزی و البته یه چند ماهی هم هست که جدای از همسر زندگی می کنم و این حرف ها.
گفتش پس بگو چرا داری چت می کنی و من گفتم که آره من به دنبال فانتزی های (افکارنیمچه کثیف) خودم هستم و اهل دخترای خیابونی و دختر بازی تو خیابون هم نیستم و در شرایطی هم نیستم که دختری با من رفت و آمد کنه.

بعد از چند بار چت کردن جسته گریخته با ساقی خانوم بهش گفتم اگر دوست داره و فکر می کنه که مشکلی نیست می تونیم تلفنی صحبت کنیم که قبول کرد و شماره رو دادم و بعد از چند روز زنگ زد باز هم با هم صحبت کردیم. من که اصولا آدم خوش صحبتی هستم باز هم از هر دری سخنی گفتیم و البته چند تا جک قزوینی هم چاشنی صحبت ها کردم. کم کم با هم رفیق شده بودیم ولی باز هم قیافه هم رو هم ندیده بودیم فقط دو سه تا عکس رد و بدل شده بود.

دو سه روز بعد دوباره بهم تلفن کرد و گفت می تونی آنلاین شی که گفتم من الان مسافرت هستم و نمی تونم آنلاین شم.بهش گفتم دوباره دعوا کردی با همسر گرامی؟ که گفتش آره اوون دیگه شورش رو درآورده که گفتم چی شده و اوون ادامه داد که آره خیلی بی غیرت شده از من می خواد که با دوستش و زن دوستش چهارتایی بریم استخر خونه دوستش. من هم گفتم خوب تو به مدلت نمی آد که ناراحت بشی و استقبال نکنی. گفتش که من الان خودم دوست دارم که با تو حرف بزنم و صحبت کنم ولی اوون داره من رو مجبور می کنه.

یه جورایی از هم خوشمون اوومده بود و با هم در تماس تلفنی بودیم تا اینکه یه روز که من خیلی حشری بودم بهش اس ام اس زدم که تونستی بزنگ. اوون هم زنگ زد و گفت چی شده. گفتم کجا هستی؟ گفت من دارم از محل کار دوستم برمی گردم برم خونه. گفتم من الان ونک هستم این نزدیکا هستی بیا هم رو ببینم. خلاصه دیگه تلفن قطع نشد تا رسید نزدیکی های جایی که من بودم و گفت آقای خوشتیپ من تو ماشین دارم تو رو می بینم ولی اینجا شلوغه و تو نمی تونی بفهمی من تو کدوم ماشین هستم. خلاصه من از خیابون برزیل هی بالا و پایین می رفتم تا این خانوم رو پیدا کنم. بهم گفت واسه چی هم رو باید ببینیم و همینجوری خوبه که رابطه داریم. گفتم ببین دختر تو چند وقته سکس نداشتی؟ گفت بله؟ گفتم خوب همین. من الان دوست دارم تو رو بغل کنم حالا هم اگر دوست نداری سکس کنیم باشه ولی لااقل هم رو ببینیم.

قبول کرد و سوار ماشینش شدم. گفت کجا بریم؟ گفتم بریم یه جای خلوت بتونم قشنگ این سر و صورت خوشگل و این هیکل زیر مانتو رو بیینم. گفت خیلی هیزی ها گفتم عزیز دل برادر اخه من اوون دنیا جواب خدا رو چی بدم اگه بپرسه که یه خانوم خوشگل تو یه ماشین کنارت بود و چند ماه بودش که سکس نداشته و تو هم دنبال یه خانوم بودی پس چرا کاری نکردی باهاش؟؟؟ آخه من چی باید بگم تو خودت بگو. گفت عجب رویی داری پسر. پای خدا رو نکش وسط. گفتم جدی می گم. ببین این چقدر بزرگ شده ( اشاره به کیرم کردم) ولی اوون نیگاه نکرد. گفتم خوشگل من نیگاه کن والا درش میارم ها. گفت عجب پر رویی هستی تو. گفتم برو یه جای خلوت می خوام درش بیارم ببینیش شاید از خر شیطون پیاده شدی و خواستی سوار این بشی. تو همین وضعیت خواست د نده عوض کنه دستم رو گذاشتم رو دستش گفت من خیلی الان بدنم تحریک شده . نذار تصادف کنم. در حالی که دستش رو می مالوندم بهش گفتم تو خودت باید بدونی چیکار می کنی اگر می خوایی با هم سکس کنیم باعث افتخار من هست و خیلی خوشحال می شم که با تو سکس کنم ولی دوست ندارم بعدا غم و غصه و عذاب وجدان بگیری که به شوهرت خیانت کردی ها. اگر که بله رو بدی تا نیم ساعت دیگه می ریم آپارتمان نیمه کاره خودم در فلان جا و همون جا می تونیم با خیال راحت همدیگر رو لخت کنیم.

که گفت نه.

گفتم خوب باشه من به یه بوس هم قانع هستم. وقتی خواستم سرم رو ببرم به سمتش، دستش رو کشیدم به سمت خودم و گذاشتمش رو کیرم. آروم کنار گوشش رو یه بوس الکی کردم و گفتم باور کن که از مال شوهرت و اوونهایی رو که تو وب می بینی بزرگتره و پیاده شدم.

بعد از چند دقیقه به موبایلم زنگ زد و گفت که حشری شده و حالش رو خراب کردم. من هم باز هم حرف های تحریک کننده زدم و گفتم هر وقت خواستی بگو تا از تو وب نشونت بدم دست رو چه چیزی گذاشتی. گفت که حالا ببینم چی میشه.

هنوز تو شوک هستم که دستم رو اوونجا گذاشتی
– چرا توی شوک ؟ آخه تو که با این چیزی غریبه نیستی

- ای بابا. ولی اونچیزی رو که من لمسش کردم به نظرم باید خیلی بزرگ باشه.
– درست حدس زدی- اتفاقا خیلی هم بزرگه.

- تو هم نقطه ضعف زن ها رو بلدی ها
– اتفاقا نقطه قوت حساب می شه برای من که نظر شما رو تونستم جلب کنم. اگر دوست داشتی امشب حتی شده یه دقیقه هم انلاین بشی می بینیش.

- یعنی تو دوست داری تو وب نشونش بدی؟
– من کلا این کار رو دوست دارم ولی خوب به هر کسی نشونش نمی دم خانوم.

- اخه اصلا به قیافه شما نمی خوره که تو این فضاها باشی. به نظر آدم مثبت و سر به زیری هستی.

درسته اینها ولی خوب من از هر کسی که خوشم بیاد و جوانب رو سنجیده باشم ازش درخواست سکس می کنم. حالا از تو هم تقاضای سکس می کنم و دوست دارم و می دونم که تو هم دوست داری که یه شیطونی کنی و حال و هوایی عوض کنی. هر چند هم به نظر من خیلی از مشکلات مربوط به سکس می شه. که حالا نیم خوام وارد بحث بشم. اما من دوست دارم که ….

چی دوست داری؟ بگو
-دوست دارم که تو رو با کون لخت ببینم.
– عجب رویی داری تو.

-تازه نه تنها کون لخت بلکه دوست دارم سوراخ کونت رو همون دقیقه اول ببینم.
– ای وای. تو چطور روت می شه این حرف ها رو بزنی.

- من وظیفه داشتم حسم رو بهت بگم. تا بدونی چقدر جذاب هستی برای من. هم دوست دارم بدن و هیکلت رو ببینم و لمس کنم و هم دوست دارم که اگر برات مشکلی نداره هم از پشت و هم از جلو سکس کنیم.

- خجالت بکش
– ازکدوم قسمتش خجالت بکشم؟ از اینکه می خوام کس و کونت رو لمس کنم یا از اینکه می خوام با چه چیز سفت و کلفت اما خوشمزه تا دسته فرو کنم؟

- خاک بر سرم. تو همین جوری تخته گاز داری می ری.
– حالا که اینجوری شد الان تا برسی خونه تو ایمیلت یه چند تا عکس از اوون رو برات می فرستم.
– معلومه که حالت خیلی بده.

آره والله. الان دوست دارم اوون رو دربیارم تو خیابون تو دستم بگیرم.

خاک بر سرم. من دوباره اگر تونستم بهت می زنگم. خدافظ
دفعه بعد فقط بگو کیر می خوام. خدافظ

از دست تو
خدافظ

ادامه دارد.
قسمت بعدی:
همیشه شق: وب بازی

صندوق مهر رضا (۱)

سلام دوستان من مهرانم واین اخرین خاطره منه..البته از اول میخواستم که همین رو بزارم ولی از ترس برخورد و فحاشی کردن بعضیها بعد از چند تا خاطره تصمیم گرفتم بهترین اوقات زندگیم رو با شما قسمت کنم خدارو شکر دوستان از نحوه نگارش من خوششون اومده وایراداتم رو گرفتن..این یه خاطره سه قسمتیه تا اونجا که تونستم سعی کردم که خلاصه بنویسم..اگه دست خودم بود میخواستم سی قسمت ادامش بدم..صحنه سکسی زیاد نداره،پس دنبالش نگردین،اصرار ندارم بگم واقعیه پس به چشم یه داستان نگاش کنین ونظر بدین..خواهشن فحاشی نکنین چون آدمهای این داستان برام خیلی عزیزن..
خیلی وقت بود که تصمیم داشتم که کارگاه مبلم رو گسترش بذم ولی دست بالم تنگ بود..یکی از دوستان بهم گفت که صندوق مهر امام رضا وام میده اونم بهره پایین ..صندوق تو مسیر خونم بود به خاطر همین صبح وقتی که میرفتم سر کار و ظهر که برمیگشتم میتونستم یه سر اونجا بزنم ،سنگ مفت،گنجشک مفت..فرداش رفتم صندوق،با کلی پرس جو اتاق مورد نظر رو پیدا کردم…رفتم داخل، خیلی شلوغ بود،جای سوزن انداختن هم پیدا نمیشد، دوتا زن نشسته بودن که یکیشون فکر کنم 100کیلویی وزن داشت،هیچی ازش مشخص نبود!! بالا تا پایینش چادر بود و صورتش با روبنده پوشونده بود.تو یه جمله بگم که انگار یه گونی سیب زمینی رو با برزنت سیاه پوشونده باشین.. یکی دیگشون یه خانوم تقریبا 40ساله بود که از بس قیافه جدی و خشکی داشت که یاد ناظمهای مدرسه میفتادم،اونهم تو حجاب دست کمی از اون خانومه نداشت تنها فرقش این بود که صورتش مشخص بود..سرم درد گرفت،از اتاق زدم بیرون..موقع ظهر یه سر زدم اونجا خلوت خلوت بود،رفتم داخل خبری از اون ماموت نبود..دو نفرمرد دیگه هم تو اتاق بودن..اون خانوم با چنان جدیتی با یارو حرف میزد که خایه منو یه مرد دیگه چسبید پس کله مون…پیش خودم گفتم ای دل غافل!!! خوردم به دیوار آجری..مردی که کنارم نشسته بود بهم گفت این خانوم مرادی (مستعار) رو با یه من عسل هم نمیشه خورد!!یه نگاهی به اون مرد انداختم و یه نگاهی به اون خانوم که از قرار اسمش خانوم مرادی بود..با یه غرور خاصی برگشتم گفتم:مهم اینه که طریقه حرف زدن با خانومها رو بلد باشی که اگه بلد باشی به شما روی خوش هم نشون میدن..طرف یه نگاهی بهم کرد گفت:درست میگی،ولی نه تو اینکاره هستی و نه هیچکس دیگه..بهم بر خورد خواستم جوابشو بدم که نوبتش شد… با این حرفش یه کرمی افتاد تو جونم که هر طور شده باید من یخ این خانوم رو بشکنم،یه حس مبارزه،یه هیجان مثل مسابقه دادن،شایدم مرض داشتم ولی خودم خبر نداشتم..نوبت من شد خیلی رسمی ولی با قیافه بشاش رفتم جلو..من:سلام خانوم مرادی،میخواستم بدونم مدارک مورد نیاز برای وام چیه؟مرادی:اگر کمی دقت میکردین روی تابلو زده بود..من با یه نیشخند:ولی من میخوام که شما برام توضیح بدین،فکر کنم اطلاعاتی که شما به من میدین از تابلو خیلی مفیدتر باشه..یه نگاهی به من انداخت وبا بی حوصلگی که نشانه از خستگی اون روز بود شروع کرد به توضیح دادن..من شرایط وام رو نداشتم ولی با لایی کشی تونستم مدارکشو جور کنم..بعدها فهمیدم که خانوم صارمی بعدازظهرها اضافه کاری وایمیسته به خاطر همین مدارکمو وقتی اداره خلوت بود بردم..وارد اتاق شدم بعد از سلام واحوالپرسی مدارک رو گذاشتم روی میز..تنهای تنها بود..برگشت گفت لطفا در رو باز بزارین..یه نگاه بهش انداختم گفتم شما به خاطر نفر سوم میگین دررو باز بزارم..مرادی:ببخشید؟من:از قدیما گفتن اگه دوتا نامحرم تویه اتاق دربسته باشن نفر سوم شیطانه،با این حال چون من آدم چشم پاکی هستم و کولر روشنه وباز کردن در اتاق اسرافه،وشما هم یه خاااانوم به شدت جدی هستین که شدیدا تصمیم گرفتین نخندین فکر کنم این نفر سوم هیچ کاری نمیتونه کنه،پس بهتره که اسراف نکنیم ومن در رو ببندم…
به زور فکشو نگه داشت که پایین نیاد،با لکنت گفت:آقا از شما بعید میدونستم…نزاشتم حرفش تموم بشه:خانوم مرادی من که به شما توهین نکردم!!!فقط خواستم فضای اتاق عوض بشه،ولی الحق شما خانوم خیلی خشکی هستین،حیفه واقعا..اینهمه تواسلام به قیافه بشاش و خوشرویی تاکید شده، نمیدنم شاید شما حق دارین اگه منم جای شما بودم و با این همه مشعله کاری حال روزی بهتر از شما نداشتم
براق تو چشمم نگاه کرد:اولا من رابطه اجتماعیم خیلی خوبه پس به خاطر همین هست که اینجا هستم دوما کارای ما خیلی سنگینه،وقت نداریم پای صحبت ارباب رجوع بشینیم..(بعد هم با یه حالت عصبی)کی گفته من خشکم..با یه حالتی گفت که ناخودگاه آروم خندم گرفت گفتم:تصحیح میکنم خانوم مرادی،شما کم حوصله تشریف دارین،با این حال هنوز هم دارین با حالت عصبانیت منو نگاه میکنین و قلب من ضعیف!!همینجا سکته میزنم بهتون بگم…با گوشه چادر جلو صورتشو گرفت وآروم زد زیر خنده بعد گفت: ماشاالله هرچی من میگم شما یه چیز میزارین روش،بفرما بشینید..
با خنده و بدون اینکه جلف بازی در بیارم وبا حرف اضافه قضیه رو لوس کنم کنارش نشستم پرسیدم خانوم مرادی امیدی به وام ما هست:گفتش:خوشبین باشین انشاالله درست میشه..من:اتفاقا من آدم خوشبینی هستم نگاه کنید رو لباسمو،یه گنجشک روش خراب کاری کرد(بیچاره باورش شد واخماش رفت تو هم)منم با خنده رو به آسمون کردم واز خدا بابت اینکه گاوها پرواز نمیکنن تشکر کردم وخوشحال شدم…یه آن دوزایش افتاد که این یه جکه وزد زیر خنده این بار یادش رفت که چادر رو بزاره جلو صورتش و یه ریز میخندید…منم خندم گرفت،رو کرد به من گفت:شما از جک خودتون هم خندتون گرفته؟یه نگاه آروم بهش انداختم وبهش گفتم:نه،از خنده شما خندم گرفت!!! آخه شما خیلی قشنگ میخندین..از خجالت هفت رنگ عوض کرد،تودلم گفتم دمت گرم مهران!!! آخر این زنه خشکه مذهبی رو نرمش کردی…بیچاره شوهرش ازش چی میکشه؟انگار صورتشو با بتون درست کردن..صورتش سرخ سرخ شده بود کاملا مشخص بود که تا الان هیچ نامحرمی باهش اینجوری حرف نزده..نمیدونست چی جوابمو بده،چون هیچ بی ادبی نکرده بودم و اگه میخواست ترش رویی کنه باز متهم به خشک بودن و جدی بودن میکردمش…
سرشو کرد تو پروندم ومن هم زیر چشمی داشتم دستش رو نگاه میکردم که میلرزید..از یه زنه 40ساله بعید بود ولی خیلی حول کرده بود..رو کرد بهم گفت: شما چند تا بچه دارین؟گفتم:من هنوز مادر بچه رو پیدا نکردم چه برسه به خود بچه!! اصلا حواسش به مدارکم نبود..تا همینجا برام بس بود،تو تمام اون صحبتها حتی یک ثانیه هم موضوع سکس به مغزم خطور نکرده بود،فقط به چشم یه بازی بچه گانه داشتم بهش نگاه میکردم،ولی دلیل اصلیش سنگینی و وقاری بود که اون خانوم داشت..
مرادی:شما مجردین؟من:بله من تنها هستم مرادی:خوب تشریف ببرین من خبرتون میکنم..گفتم:مسیر من هر روز از همین سمته ایرادی نداره که بابت پیگیری کارم اینجا سر بزنم؟مرادی:نیازی نیست ولی هرجور راحتین..
کلا برای کارهای اداری اینقدر پیگیری میکردم که به نتیجه برسم،اگه به امید کارمندها میخوای باشی ول معطلی..پس فردا همون موقع رفتم داخل کسی نبود با قیافه خیلی جدی نگام کرد،انگار به زور میخواست بهم بفهمونه که از پسرخاله شدن خبری نیست!! تو دلم بهش میخندیدم،معلوم بود تو کارش آدم دقیق وزرنگیه ولی تو این مسائل یه زنه سادست..یه ان کسخل شدم وعین بچه مدرسه ایها گفتم: خانوم مرادی اجازست در رو ببندم..یا باز این نفر سوم نامرد میاد بینمون..باز گوشه چادرشو گرفتو گفت:استخرفرالله…میشه تورو خدا اینقدر به در بند نکنین..ای بابا عجب گیری کردیما.. هرجور راحتین،اینقدر هم با من خودمونی حرف نزنین خواهشن،اینجا یه محیط کاریه…
گفتم:باشه چشم هرچی شما بفرمایید اگه راحتین من موقعی میام که دو تا همکار دیگتون هم تشریف داشته باشن،گفت:کدوم دوتا همکار؟گفتم:همین دوقولوی بهم چسبیده ای که کنار میزتون هستن..
با یه حالتی که به زور میخواست جلو خندشو بگیره،وهمچنان صورت جدیشو حفظ کنه گفت:لطفاااا شمااااا همون موقع تشریف بیارین..در مورد همکارم هم اینطوری حرف نزنین..زشته آقا.. منم با حالت خنده بهش و در حال خارج شدن گفتم:امروز هم خنیدید،البته از دو روز پیش قشنگتر..
مرادی:برووو دیگه …خجالت بکش..آدم اینقدر بی حیا.. وقتی که از اتاق رفتم بیرون صدای بلند خندشو شنیدم برام بیشتر جنبه تفریح داشت تا چیز دیگه! دور برم پر بود از دخترها و زنهایی که راحت پا میدادن واصلا حتی یک درصد بهش نظر سوئ نداشتم …دو روز بعد ساعت ده رفتم محل کارش..بازم شلوغ بود..تا منو دید کمی خودشو جمع کرد،منم گفتم امروز هم باید یه سوژه ناز بیام.. رفتم یه گوشه اتاق سرمو کاملا گرفتم پایین و دستامو گذاشتم رو دستم..مثل یه بچه محجوب وکاملا خجالتی روبروش ایستادم عین ادمهای کسخل ومحجوب به حیا شده بودم..از دیدن من تو اون وضعیت شوکه شد..وقتی که نوبت من میشد،نوبتم میدادم به یه نفر دیگه ومیگفتم:خواهش میکنم برادر(خواهر) شما واجبتر هستین..همینکه دعا کنین کار ما به سرانجام برسه برام کافی…التماس دعا یا اخوی(خواهر)و از این دلقک بازیها..یه چند نفر هم فکر کردن من واقعا آدم خجالتی و کسخلی هستم شروع کردن به سر به سر گذاشتن من،پیش خودم گفتم:به تخم!! اینهمه ما ادمها رو گذاشتیم سر کار بزار اینها هم دلشون خوش باشه منو بزارن سر کار..شروع کردم مثل بچه آخوندها در مورد بسته و باز بودن در حرف میزدم..اتاق بزرگ وشلوغی بود..ولی جایی ایستاده بودم که صدامو خانوم مرادی میشنید..اون دوتا مرده هم دلقک بازیشون گل کرده بود فکر میکردن که یه کسخل واقعی گیر آوردن..
به زور داشتیم خودمونرو کنترل میکردیم که نخندیم..وضعیت مسخره ای بود اونها فکر میکردن منو اوس کردن و من هم فکر میکردم اونها رو..تنها کسی که میدونست جریان چیه خانوم مرادی بود که به زور داشت خودشو کنترل میکرد که نخنده..از بس گوشه چادرشو گاز زده بود که کاملا خیس شده بود..تو همین اوضاع بودم که دیدم یه اس برام اومد:آقای….شما برین همون بعدازظهر تشریف بیارین،از قرار همینطور میخواین نوبتتون رو بدین،یه دفعه بگین هدفتون آزار من دیگه آقا..
شماره منو از توی پرونده در آورده بود یه نگاه بهش انداختم دیدم صورت ارومی داره و از روی عصابانیت این اس رو نفرستاده..با یه لبخند سرمو به علامت تایید تکون دادم و وسط کسشر گفتن اون دوتا یارو از اتاق زدم بیرون…
بعد از اون روزهفته ای سه بار به اداره سر میزدم وپیگیر کارم میشدم..البته اصلا نیاز نبود و کارم داشت روال عادیشو میرفت..ولی زحمتی هم برام نداشت چون تو مسیر خونم بود..
قبل از اینکه برم داخل اتاقش پشت در ایست میکردم چندتا جک خنده دار ولی مودبانه براش میفرستادم وقتی که صدای خندش رو میشنیدم بعد از چند دقیقه میرفتم داخل..تقریبا هر بار به این صورت داخل اتاقش میشدم..وقتی میرفتم داخل صورتش خندان وشاد بود..میدونست اگه بخواد قیافه بگیره متلک بارونش میکنم..منم الحق بی جنبه بازی در نمیاوردم و پامو از گلیمم دارازتر نمیکردم.. حتی یک بار هم ازش درخواست نکردم که کارم رو زودتر یا خارج از نوبت انجام بده..یه حس اطمینان و دوستانه ای بینمون ایجاد شد..تو نیم ساعتی که پیشش بودم بیشتر به جک گفتن وخندیدن یا پشت سر همکاراش حرف زدن میگزشت..یه روز تو همون خندها گفتم:خانوم مرادی شوهرتون باید خیلی خوش به حالش باشه که شما اینجا کار میکنین چون نیاز نیست مثل ما بدو بدو کنه..
خنده از رو صورتش محو شد،سرشو آورد پایین گفت:آقامون فوت شدن..یه نگاه بهش انداختم وبا حالت تاثر گفتم شرمنده هستم نمیخواستم ناراحتتون کنم..منو ببخشید..واقعا بابت همسرتون متاسفم.. یه نگاهی بهم کرد با یه لبخند تلخ گفت:ناراحت نیستم !! اونهم لیاقت تاسف رو نداره..
با چنان نفرتی همین جمله رو گفت که انگار دل پر خونی از شوهرش داره…یکم رفت تو فکر نمیدونستم باید چی بگم..انتظار این جمله رو ازش نداشتم..یه آن خودش به حرف اومد وبا خنده ادامه حرفی که قبل از این صحبت بود رو ادامه داد..منم همراهیش کردم..هردو داشتیم فیلم بازی میکردیم وخنده های دوروغی بهم تحویل میدادیم..ولی چاره ای نبود،لازم بود که این کار رو انجام بدیم.. باهاش خداحافظی کردم واز اتاق زدم بیرون..

چند روزی بود تو فکرش بودم یه جوری دلم براش میسوخت..درست بود که زن جدی وخشکی بود ولی خانوم خوبی بود از اون خشکه مذهبیهای عقده ای نبود که تا به یه جایی میرسن میخوان دهن ملتو سرویس کننن..یه ده روزی بود دیگه بهش سر نمیزدم ولی با اس دادن باهاش در تماس بودم.. هیچوقت جوابمو نمیداد،تا این که یه روز بهم زنگ زد داشتم شاخ در میاوردم اول جوابشو ندادم. سریع تمام اس ها رو خوندم که مبادا سوتی نداده باشم اخه خیلی خیلی بد سابقه هستم دیدم خدارو شکر خبری نیست..خودم بهش زنگ زدم وبعد از کلی سلام واحوالپرسی شروع کرد سوال در مورد اینکه قیمت یه دراور چنده واز این حرفها،میخواست که نجار همسایشون براش بسازه ولی قبلش قیمت میخواست تو دستش باشه..بهش گفتم:دستتون درد نکنه خانوم مرادی!!!یعنی ما رو قبول نداری که نمیخوای من براتون بسازم..گفت:آخه درست نیست،نمیخوام تصور بدی ایجاد بشه(منظورش رشوه بود)گفتم:نترسین من قیمتشو دو برابر میزنم که تصور بدی ایجاد نشه..با کلی اصرار ازم قبول کرد ازم خواست که من یا راننده بار رو براش ببریم چون خودش ومادر پیرش توان بلند کردن رو ندارن وقتی آدرس رو داشتم مینوشتم یه چیز نظرمو جلب کرد:بنبست شهید مرادی.. چند روز بعد که کارش آماده شد خودم بردم دم خونشون بعد از خالی کردن بار تو حیاط راننده رو فرستادم بره..یه خونه قدیمی ولی بزرگ بود داخل حیاط یه پیرزن که داشت با تسبیح ذکر میگفت،یه خونه باغ قشنگ با کلی درخت جای باصفایی بود ..خانوم مرادی از پشت آیفون در رو باز کرده بود وفکر میکرد من با راننده باهم کاررو داخل میاریم..به همین خاطر پیرزن به حرف اومد و گفت:سهیلا مادر بیا به اقا کمک کن..من گفتم نیازی نیست مادر جان خودم میبرمش بالا..دو تا از کشوها رو در اوردم و شروع کردم به بردن تو خونه..انگار رفتی تو دوره قاجار..مشخص بود که خونواده با اصل نصبی هستن..
پس اسمش سهیلا بود..وقتی که داخل شدم سهیلا رو دیدم که با عجله سمتم اومد گفت:ای وای بد شد که ..میزاشتین کمکتون کنم..رو کردم وبهش گفتم:سلام سهیلا خانوم،چرا شما؟من کارم اینه..شما فقط بگین که کجا باید بزارم..انتظار نداشت با اسم کوچیک صداش کنم ولی به روی خودش نیاورد و با خوشرویی گفت که لطفا بزارین تو این اتاق..اتاق خودش بود..وقتی رفتم داخل از در دیوار اتاقش عکس یه شهید بود..دراور رو جابه جا کردم وچند تا عکس رو اون شهید رو گذاشتم رو دراور… باچنان ظرافت ودقتی عکسها رو جابه جا میکرد که انگار به جونش بستن…
نمیدونم چی شد که بی مقدمه گفتم:سهیلا خانوم خیلی دوسش داشتی؟اونم انگار تو یه دنیای دیگه بود گفت:معلومه که دوسش داشتم..اخه خان داداشمه..وبا بغض شروع کرد از داداشش حرف زدن..از قرار برعکس کل خوانوادش که ادمهای یخی بودن این یکی خیلی زیاد شوخ وشاد بود..وهمیشه هوای سهیلا رو داشت..نمیذاشت که آب تو دلش تکوم بخوره..وقتی که بود از دوچرخه سواری تا فوتبال باهاش بازی میکرد،نه با اون بلکه با تمام برادر خواهراش ولی جون سهیلا ته تغاری بود بیشتر بهش محبت میکرد….وقتی که شهید میشه تازه تمام مشکلات این زبون بسته شروع میشه..
قاطی عکسها چند تا عکس از جوونیهای سهیلا با روسری دیدم..از اون دخترهایی که ابروی کت وکلفت دارن ویه سیبیل هم پشت لبشونه…بعد از تموم شدن کارم تو اتاقش رفتیم تو پذیرایی، بعد از حساب کتاب خواستم برم که گفت:نرین تو رو خدا،این جوری که نمیشه حداقل یه شربتو میتونین بخورین آقا مهران.. چیزی نگفتم ورو مبل نشستم،خوشحال بودم که با من داره احساس راحتی میکنه. کی فکرشو میکرد اون زنی که یکی دو ماه پیش جرات حرف زدن باهاشو نداشتم حالا اینقدر داره با من راحت حرف میزنه..اونم چه زنی؟خانومی شدیدااااا و بسیار بسیار متوسط!از همون زنهایی که هر روز تو صف تاکسی یا شیر..میبینمشون،بدون هیچ گونه مشخصه خاصی که حتی برای چند ثانیه هم تو ذهنمون باقی بمونن..فوق العاده معمولی
داشتم شربتو میخوردم که گفتم دل رو بزنم به دریا و سوالی که تو ذهنم بود رو ازش سوال کنم!! گفتم:سهیلا خانوم از شوهر خدا بیامرزت خیلی شاکی بودی؟یه نگاهی بهم کرد انگار میخواست انکار کنه ولی دلش طاقت نیاورد و آروم شروع کرد مثل دختر بچه ها ناخونش رو خوردن،چشماش نمناک شد..شروع کرد به حرف زدن خلاصه حرفاش این بود که بعد از شهادت داداشش خونوادش که به اندازه کافی مذهبی بودن مجبور میشن تو محفلهای که به این مناسبتها میزارن شرکت کنن.. سهیلا هم که بچه بود تحت تاثیر این مجالس عین خوانوادش به طور افراطی والبته ریاکارانه توسط برادراش مقید و مذهبی میشن..اونم وقتی که بزرگتر میشه فکر میکنه نجابت یعنی اینکه سیبیل بزلره یا از تمام هیکلش پشم اویزون باشه و هر مرد غریبه ای که بهش گفت سلام مثل سگ پاچش رو بگیره..خواستگار زیاد داشت ولی شروع کرده به گذاشتن ایرادات وتوقعات بیجا رو مردم که فقط پسر پیامبر میتونست براورده کنه….دیگه نمیدونست تو این بحران کمبود شوهر که پسرهای مردم اگه معتاد یا هرزه یا عرق خور نباشن باید کلاهتوهفت آسمون بندازی هوا..تا چه برسد به کار وخونه دیگر چیزها..سن خانوم وقتی میره روی 28،30تازه دوزاریش میوفته چه خبره واز خواستگارها پشت در خبری نیست..بعدشم برادرهای مصلحت اندیش(نامرد)وارد کار میشن وخواهرشون رو به عقد یه حاج آقای دم کلفت پیر،مردنی در میارن..نکته جالبش اینه که زن سوش بود…مجبور بود با هووها واین پیرمرد وزندانی که ساخته بود بسازه،از همه بدتر تحقیر و دست بزن این پیر کفتار بود که ازارش میداد…هیچی از زندگی نفهمیده بود..بعدشم که طرف میمیره به هزار خون دل خوردن سهمشو از زندگی طرف میگیره….خیلی از این حرفها رو خودش زد خیلیها هم برداشت من بود بعد از اون با برادراش رابطشو کمتر میکنه..داداشاش هم که فهمیده بودن چه گوهی خوردن دیگه کار به کارش نداشتن…
بعد از اینکه حرفاش تموم شد با چشمهایی پر از اشک خیره خیره تو چشمم زل زد و محکم گفت:حالا خوب منو نگاه کن اقا مهران!! این اتفاقیه که ممکن برای یه زن پیش بیاد که از سنگ هم بی روحتر بشه..من ادم شادی بودم وحرفش به انتها نرسیده بود که بغضش ترکید و با صدای بلند زد زیر گریه…
تنها کاری که میتونستم انجام بدم دلداری دادن بود..به معنای واقعی کلمه زجر کشیده بود..بعد از اینکه اروم شد،بابت اینکه ناراحتم کرده معذرت خواست..کمی تعارف تیکه پاره کردم گفتم این چه حرفیه از این جور صحبتها…ازم تشکر کرد که به حرفاش گوش دادم با یه صمیمیت خاصی گفت: از این مهران به حرفام گوش دادی ممنون..خیلیییی سبک شدم…زیر لب خندیدم وگفتم منم همینطور سهیلا..تازه متوجه شد که اسم منو بدون پس وند یا پیشوند صدا کرد …وقتی که تو حیاط بودم مادرش هنوز داشت ذکر میگفت باهاش خداحفظی کردم..ولی صدامو نشنید سهیلاگفت:گوشش سنگینه نمیشنوه من از طرفت خداحافظی میکنم…
فرداش رفتم اداره.اینبار کمی دیرتر..خیلی راحت رفتم داخل بدون اینکه بخواد حجابشو درست کنه یا اینکه قیافه بگیره سلام واحوالپرسی کرد.بهم گفت اقا مهران دیگه کارت اینجا تموم شده یک ماه دیگه پول تو حسابته..از دست فیس افادهای من هم راحت میشی..نگاش کردم گفتم:نمیدونم خوشحال باشم به خاطر وام یا ناراحت از این که دیگه نمیدونم کیه رو آزار بدم..زد زیر خنده گفت:دیگه خودتو لوس نکن..من تا 15سال دیگه هم پشت همین میزم..شمایی که بری دیگه پشت سرتم نگاه نمیکنی..
گفتم:سهیلا…گفت:سهیلا نه،خانوم مرادی،تازه با کلی تخفیف سهیلا خانوم…بعدشم عین ناظمهای مدرسه(یکی از تیکه هام این بود که بهش میگفتم ناظم)گفت:دیگه تکرار نشه…منم یهو از صندلی بلند شدم و به صورت حمله صورتمو نزدیک صورتش کردم وخیلی جدی بهش گفتم:سهیلا امروز نهار دعوت منی..اگه قبول نکنی خودت بهتر میدونی چی میشه..باید بیای.. بیچاره از هول یه جیغ کوچیک کشیده بود وخودشو تو صندلیش جمع کرده بود. بعد از اینکه خیالش راحت شد گفت: برو کنار ترسوندیم!!! بلد نیستی از یه خانوم دعوت کنی،؟ منم با این وضعیتش بدجوری خندم گرفت.. سهیلا:چه خبره؟کم تابلو بازی تو اداره در اوردی؟مجبور شدم به همه بگم خواهرزاده منی!!!بعد با یه شیطنت زنانه گفت:یک کاره!!!خجلت نکشی یه وقت؟…تهدید هم میکنه..مثلا میخوای چه کار کنی؟ با حرفاش خندهام بلند تر شد و گفتم:هیچی خاله!!!میام به این دوقلوها گیر میدم..حالا اگه تونستی جلوی خندتو بگیر..سهیلا:تورو خدا کار به کارش نداشته باش..گناه داره مهران..باشه میام..
من :دستت درد نکنه خاله جون..سهیلا:گمشو دیگه خودتو لوس نکن..کار رو تعطیل کرد و باهاش رفتم یه رستوران توپ بعد از کلی شوخی و خنده موقع نهار..دیم سهیلا سرشو اندخت پایین گفت: اقا مهران میشه تو رو خدا این اخرین ملاقاتمون باشه؟ میدونستم که میخوا د چی بگه ولی با حالت تعجب ازش پرسیدم آخه چرا سهیلا؟ با یه صدای نازک و از رو ی شرم گفت:نمیشه دیییییگه..هرچی باشه منو شما نامحرمیم..تا النشم کلی گناه کردیم که تا الان با هم بودیم درسته که من ده دوازده سالی از شما بزرگترم،ولی….درست نیست دیگه.. معلوم بود که داره راست میگه از این اویزونها نبود که فیلم بازی کنن ناز قر بدن و قیمتشون رو ببرن بالا..گفتم:تو رو نمیدونم ولی من پیشت میام..تو باسه خودت یه راهی پیدا کن..سهیلا اگه میتونی یه روز بدون من رو تحمل کنی اشکال نداره!!ولی میدونم که نمیتونی!!!.. خدا منو ببخشه تنها قصدم آزار دادنش بود هیچ حسی بهش نداشتم..فقط میخواستم ببینم اخرش چی میشه،بهش علاقه داشتم ولی در حد یه دوست..اصلا به هم نمیخوردیم.
گفت:خوب که چی؟من تو که نمیتونیم باهم ازدواج کنینم..نمیدونم اون لحظه چی شد که از دهنم در رفت گفتم:صیغه که میتونیم کنیم!! نه؟!!!..هنگ کرد،ساکت ساکت شد،مطمئن بودم تا چند لحظه دیگه یه جواب منفی میده و با چند تا قطره اشک قضیه تموم میشه..منم با افتخار پیش دوستام سرمو بالا میگیرم ومیگم که مخ یه خانوم حزب اللهی رو زدم(به این میگن رذالت مردانه) ولی این بار من بودم که شوکه شدم برگشت وگفت:باید فکر کنم..به زور خودمو شاد نشون دادم،گفتم منتظر جوابتم به شرطی که مثبت باشه وگرنه خودم مثبتش میکنم..انگار صاعقه منو زده بود..خدا داشتم چه کار میکردم؟دیگه این بازی نبود!واقعیت بود..عذاب وجدان داشت پارم میکرد..نمیتونستم مثل احمقها همه چیز رو بهش بگم و افه صادق بودن رو بگیرم..داغون میشد..جلوم سیخ،عقبم میخ تو این فکرها بودم که گفت:تا پس فردا بهت جواب میدم تا اون موقع نه اس میدی نه زنگ میزنی بعدشم با حالت خیلی جدی که روز اول دیدمش گفت:اخرین بارت باشه که منو تهدید کردی حتی تو شوخیهاتم نمیخوام این کاری کنی..بعد از نهار رسوندمش خونه،..تا دوروز مثل ادمهای منگ بودم..نمیدونستم که چه طور باید جمعش کنم..داشتم دیوانه میشدم..که گوشیم زنگ زد مثل برق گرفته ها گفتم:سلام خانومی چه خبر؟ با یه حالت شرمی گفت:آقا مهران اگه چندتا از شرطهامو قبول کنی جوابم مثبته..گفتم مگه چی هست؟گفت :اول از همه یه صیغه موقت شیش ماهه بعدشم..بقیه شو نشنیدم،یعنی مثل همه حرفهایی بود که زن وشوهرها به هم میزنن…یه نفس راحت کشیدم..شیش ماه هم یه ماجرا داشته باشیم ببینم که چی میشه..گفت فردا نوبت اقا گرفته منم گفتم باشه میام دنبالت..فردا پنجشنبه بود به دوستام گفتم که خونه رو تمیز کنن وسر وکلشون اونجا پیدا نشه خودمم یه سر رفتم و هرچی به قول گفتنی لوازم لهو لعب بود رو جمع کردم..با هم رفتیم یه امامزاده که داخلش یه سید نشسته بود..شروع کرد عربی یه چیزایی خوندن بعدشم ازمون خواست یه چیزایی به عربی بگیم..ما هم گفتیم…بعدش گفت مبارکه!!! نمیدونستم باید بخندم یا تعجب کنم..تا حال چیزی از از این جور مراسمات نمیدونستم..ولی اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر ساده(مسخره)باشه..یعنی چی؟بدون کوجکترین امضا یا چیز دیگه ای ما حلال هم شدیم..من با خودم از شناسنامه تا حلقه رو اوردم…هیچ تعهد کتبی تو کار نبود..
رومو کردم سمت سهیلا و چادر نمازشو زدم بالا تا صورتشو ببینم،عین دختر بچه ها سرخ شده بود.. برای اولین بار دستم بهش خورد.. ودستشو بالا اوردم وحلقه تو انگشتش گذاشتم..دیدم اون سید و سهیلا دارن میخندن..سهیلا:مهران جان انگشت رو اشتباهی گذاشتی!!!گفتم:ببخش تورو خدا هول کردم..هرچی باشه اولین بارمه..(شانس اوردم تو امامزاده ازش لب نگرفتم).کارم که تموم شد دستشو گرفتم ورفتم خونه..باورم نمیشد من زن داشتم…ناخوداگاه میخندیدم..سهیلا هم فکر میکرد من از زوقمه..رسیدیم خونه..وسط راه شیرنی و غذا گرفتم..بعد از خوردنش سهیلا گفت:مهران اگه اشکال نمیکنه میخوام حلقه رو در بیارم..اخه باید به خیلیها توضیح بدم..نمیدونم چرا ولی ناراحت شدم ولی گفتم اشکالی نداره چون خودم هم میخواستم همین کار رو کنم ولی سهیلا با اون سادگیش ازم مخفی نکرد و گفت.. وقتی نهار رو خوردیم رفت تو اشپزخونه که ظرفها رو بشوره..تو اون لحظه تمام هیکلشو ورانداز کردم یه زنه 41 ساله با یه هیکل پر..قد تقریبی160یا165 وزنشم فکر کنم 60میشد داشت از خونم ودکورش حرف میزد..یه دامن وروسری سرش بود یه ارایش مختصر تو صورتش بود..از پشت بهش نزدیک شدم ودستمو حلقه کردم دور کمرش..با یه دستم با سینش ور میرفتم..شروع کردم به بوسیدن پشت گردنش و لاله گوشش..اول شوکه شد انتظارشو نداشت اینقدر سریع باشه..ولی بعد از چند ثانیه شل شد..به زور گفت:تو رو خدا مهران جان..میشه بزاری برای فردا..بهش گفتم:خانومی امروز پنجشنبست،میدونی که نزدیکی با شوهر ثواب مکه رفتن رو داره..
با یه صدای شهوتی :تورو خدا مهران..امروز اماده نیستم..باید یه سر برم خونه..
با خنده گفتم:حداقل بزار یه لاپایی بزنم که تا قم رفته باشم..خندید گفت:شما اقای ما هستین هرچی شما بگین ولی ای کاش میشد فردا که من استرس کمتری داشته باشم.
..برگردوندمش و پیشونیش رو بوس دادم و گفتم:عزیزم شوخی کردم هرچی تو بگی..مهمترین چیز برای من لذت تو هست..با این حرفمم کلی خوشحال شد یه جورایی از طرف مقابلش که ادم وحشی نیست راحت شد..میدونستم که خونه بهونشه ..تمام هیکلمون بوی گند عرق میداد کلی توامامزاده علاف شده بودیم..تو این مدت که باهم بودیم فهمیده بود که تمیزی برام خیلی مهمه..اون روز من هم رو حس سکس نبودم ولی درست هم نبود بهش کم محلی کنم از اینکه منو پس زده بود حتی راضی هم بودم…شهوت داشت میخوردش ولی خودشو کنترل کرد نمیدونم چرا ولی میخواست خونشون حموم کنه..تا نزدیکی خونشون رسوندمش و کلید خونه رو بهش دادم..فهمیده بود که یه خونه تیمی ولی چیزی بهم نگفت..بعد ازاین که رسوندمش سریع زنگ زدم به منصور که بیاد…

نوشته: مهران

نقشه شوم

من تا حالا خیلی از داستان های این سایت رو خوندم لذت بردم وچیزهای زیادی هم یاد گرفتن به همین خاطر تصمیم گرفتم این لذت روبا همه تقسیم کنم.(اسم های داخل داستان حقیقی نیست)
من تو بچگی باچندتا از دوستام تومسایل سکسی راحت بودم ولی با یکی دوتاشون از بقیه راحت تر بودم که دلیلشم رفت وامدخانوادگیمون بود که همین موضوع باعث شکلگیری این داستان شد یکی از این دوستام که اسمش کامیار(مستعار) خیلی سفیدوگوشتی بود وهرموقع تنها میشدیم باهم ور میرفتیم ولی درحد انگشت ودست زدن به کیرو آخرش این بود که از روی لباس همدیگه رو میکردیم.من خیلی تو کف کونش بودم ولی چون کامیار از من 1سال بزرگتر بود میترسیدم که پیشنهاد کردنش رو بدم.

این جور رفتارها چند سالی ادامه داشت تا 6سال قبل وقتی که من 15سالم بود قضیه از این قراربودکه خانواده هامون تصمیم گرفتن با همدیگه یه چند روزی برن شمال واز اون جایی که من و کامیار کلاس فوتبال ثبت نام کرده بودیم فکر شومی به سرم زد وشروع کردم به بهونه اوردن که تازه برای اولین بار تو تابستون یه کلاس ثبت نام کردیم واگه غیبت کنیم اسممون رو خط میززن واز این جور بهونه ها خلاصه پدر ومادرمونم از همه جا بیخبر قبول کردن که این دو روزی مارو تنها بذارن ولی کلی شرط گذاشتن که ضد حال تر از همه این بودکه برای ناهار وشام بریم خونه همسایه پایینی ما چون چندتا دلیل دلشت اول اینکه این همسایمون یه نسبت فامیلی دور با ما داشت دومیشم بخاطر پسر همسایمون بود برای اینکه شبها برای خواب میومد پیش ما که مثلا تنها نباشیم که این از اولیه بدتر بود چون اصلا باحاش صنمی نداشتم دوما بخاطر اینکه شب موقع اجرای نقشه بود. خلاصه گذشت و روز موعود فرا رسید خانوادهامون وسایلشون رو جمع کردن و قبل از غروب آفتاب راه افتادن تا به شب نخورن البته با ماشین ما راهی سفر شدن چون ماشین کامیار اینا چند مدل پایین تر ازماشین ما بود ولی جفتشون پیکان بود بگذریم بعد از رفتن اونا ما تنها شدیم ووقت وقت اجرای نقشه بود ولی نقشه درست وحسابی به ذهنم نرسیده بود ولی دلو زده بودم به دریاومیخواستم بدون یه نقشه درست وحسابی کامیار بکنم اولش به خاطر اینکه کامیار میدونست من دارم دروغ میگم وهیچی نگفت دومشا بخاطر اینکه وقتی نگام به کونش می افتاد کیرم تو پوستش نمیگنجید پس رفتم تو کار مقدمات و رو کردم به کامیار وبهش گفتم با پولایی که برامون گذاشتن بریم پلی استیشن اجاره کنیم واین چند روزی رو خوش باشیم اونم قبول کرد چون نزدیک غروب بود که شروع به بازی کرده بودیم از کارم منصرف شدم چون برای شام باید میرفتیم طبقه پایین ولی میدونستم که بعداز شامم شانسم برای کردن اون کون سفید وتپل خیلی کمه چون پسر همسایمون که اسمش فرزاد بود طبق سفارشهای پدرم برای خواب میومد پیش ما .وقتی رفتیم پایین بعد از سلام واحوال پرسی ازندیدن فرزاد داشتم خوشحال میشدم که زن همسایمون که بهش میگفتم خاله گفت فرزاد امشب رفته پیش پسر داییش تا بهش درس یادبده چون پسر داییش چند تا درس رو افتاده و شاید امشب نیاد بعد از شنیدن این حرف بود که زیر چشمی داشتم کون کامیار رو دید میزدم که دوباره شروع به حرف زدن کرد وگفت چون به پدر ومادرتون قول دادم به فرزاد زنگ زدم که اگه تونست شب برگرده تا تنها نباشین ومنم پیش پدر مادرتون بد قول نشم که من سریع درجوابش گفتم که اگه راه دورهست وآقا فرزاد سختشون نمیخواد به زحمت بندازیشون تازشم ما عادت داریم که شبها زود بخوابیم وشاید آقا فرزاد پشت در بموننن که خاله گفت اگه دیروقت اومد بهش میگم مزاحم خوابتون نشه با شنیدن این حرف یه نگاهی به کامیار کردم انگار اونم بدش نمیومد که شر اون مزاحم وکم کردم خلاصه شام و خوردیم وبیخبر از اینکه پدرم کلید خونمون رو به مرد همسایمون داده رفتیم بالا وشروع کردیم به کل کل کردن که کی میبره وشرط بندی سر برد وباخت که اینم جزو نقشم بود سرمون به بازی فوتبال گرم شده بود که بعد از چندتا بازی که دستگرمی بود رفتم یه تیم ضعیف گرفتم واون رفت منتخب جهان رو گرفت منم که میخواستم سر شوخی باز بشه انگشتش کردم وگفتم باهمین تیم ضعیفم میبرمت که اونم گفت سر هر چی بگی باهات شرط میبندم که من گفتم هرکی برد از روی شلوار بازنده رو میکنه اونم از خدا خواسته قبول کرد بازی شروع شدو من بازی رو بردم و سریع پریدم روش که این کارمن باعث شد که غیرتی بشه ومنم همینو میخواستم بازی بعدی رو جوری میخواستیم شروع کنیم که با کیر شق روش خوابیده بودم قبل از شروع بازی بهش گفتم هرکی باخت باید لخت بشه تا برنده روش بخوابه تا اینو گفتم کامیار کمی فکر کرد وگفت کسی که برنده شده هم باید لخت بشه منم گفتم قبوله وبا عجله رفتیم که سیستم بچینیم منم تو فکر این بودم که بازی رو ببازم چون کامیاراز من بزگتر بود واگه میگفتم میخوام بکنمش قبول نمیکرد بهمین خاطر میخواستم اولش با این شرطها شروع کنم.این بازی رو از قصد باختم اونم که بدش نمیومد لخت روی من بخوابه منو کنار زد و دسته رو انداخت اون طرف وگفت باید لخت شی منم با اکراه قبول کردم تاشک نکنه وقتی لخت روی من خوابید بازی بعدی شروع شدو کیر کامیار قشنگ لای کون من بود در حین بازی کامیار کیرشو به کونم میمالید جوری که من شک نکنم که این کارش از روی عمده من هم که میدونستم کامیارحشری شده یه فکری زد به سرم نامردی نکردم ویه گل از قصدخوردم وگفتم که شانسی بود و از این حرفها و شروع کردم به کری خوندن که این بازی رو ازت میبرم و از این حرفها و اصلا این بازی سر هر چی که تو بگی اونم که فاتحانه کیرشو لای کونم میدید گفت هرکس که برد بازبده رو میکنه .ولی من یک صفر عقب بودم واز اون جایی که اگه میباختم با ید گاییده میشدم گفتم قبول ولی لای پا .که اونم قبول کرد اون بازی رو هر کار کردم نتونستم ببرم و خلاصه یه دور لای پا باید بهش میدادم لخت که بودم کیرشم که لای پای من فقط یه تف میخواست که کامیارم کم نذاشت حالا بکن کی نکن کیر کامیار بر خلاف کیر من که بلند و نازک بود کوتاه بود و کلفت ولی برام فرقی نمیکرد چون داشت از لای پا منو میکرد تو فکر این بودم که بازی بعدی رو که ازش ببرم باید کرم روتاته بکنم توی کونش و کلی از این قضیه خوشحال بودم که یه هو صدای باز شدن در اومد خواستم بلند شم که کامیار نذاشت و گفت اینها بهونست که فرار کنی منم که کمی فکر کردم دیدم کسی نمیتونه بیاد تو خلاصه تا کامیار آبش بیاد من زیرش بودم اب کیرش که اومد بتونست خودشو جمه کنه و تمام کون مارو سفید کرد من میخواستم بلند بشم وبهش فهش بدم که دیدم صدای فرزاد میاد که با یه حالت خاصی گفت کجا نوبت ماست خدمت برسیم تا بیام برگردم و ببینم فرزاد هست یا بازم فکر و خیال بود که امونم ندادو پرید روم انگار وقتی با کلید وارد خونه شد و فهمید قضیه از چه قراره صداش و در نیاورد و لخت شد و مثل شیر تو کمین خرگوش بود تلویزیون خونه ما هم روبروی در ورودی بود ماهم که پشتمون به در و از همه جا بیخبر نمیدونم چند دقیقه زیر فرزاد بودم ولی یادم میاد نه اعتراضی کردم نه داد وفریاد چون همون اول که پرید روم محکم گردنمو فشار داد و گفت اگه داد و بیداد کنی همه رو خبر دار میکنه تو اون لحظه به این فکر نکردم که اگه پدر و مادرم بفهمن چی میشه تو این فکر بودم که اگه بچه های محل بفهمن دیگه میشم جنده محل و باید به هر کی برسم بدم چون پشتم به فرزاد بود ندیدم کیرش چقدره ولی از سوزش و درد کونم مشخص بود که خیلی گندست منم از ترس این که صدام بیرون نره یه اخ هم نمیتونستم بکشمامیدوارم همچین شرایطی براتون پیش نیاد وقتی تلمبه زدنهاش تند شد دیگه درد نداشتم و کم کم داشتم لذت میبردم که احساس کردم یه چیز داغ تو کونم ریخته شد که بعد اون فرزاد خودشو انداخت روی منو بعد چند ثانیه کیرشو با سرعت از کونم در آورد میخواستم برگردم که روم نشد تو روش نگاه کنم دوسه بار بادست به کونم زد وگفت من دارم میرم به پدر و مادرم میگم اونا خواب بودن و منم وقتی دیدم بیدار نیستن از اونجا خوابیدن پشیمون شدم شماهم اگه بخوان چیزی بگین رسواتون میکنم بعد از گفتن حرفهاش در و بست و رفت من حشری مونده بودم و کیر شق کامیار تا صبح دو دفعه کامیار منو کرد ولی من هنوزم حشری بودم چون کیر کامیار کوچیکتر از کیر فرزاد بود البته کیر فرزاد روندیده بودم ولی با تمام وجود احساس کردم صبح که شد البته صبح نه ظهر کامیار بازم میخواست منو بکنه ولی من که میدونستم کامیار نمیتونه ارضام کنه قبول نکردم و تو کف کیر فرزاد بودم داشتیم اماده میشدیم بریم پایین که صدای در اومد کامیار رفت در وباز کنه وقتی در و باز کرد خشکش زد دیدم فرزاد با یه سینی اومد تو وگفت ناهار آمادست من به جای اینکه ناراحت بشم خوشحال شدم و یه لبخند حشرانه زدم که این کار من باعث شد فرزاد هم یه خنده موذیانه بزنه و بگه کامیار این پولو بردار و برو از سوپر سر کوچه ماست و نوشابه بخر که کامیار کونی هم برای اینکه گاییده نشه سریع پولو گرفت و رفت حالا من مونده بودم و کیر فرزاد که تا به حال ندیده بودمش ولی خجالت میکشیدم ازش هرچی باشه اون منو گاییده مثلا از روی خجالت سرمو انداختم پایین که اونم که این قضیه رو فهمیده بود اومد سمت منو گفت میدونم دیروز باهات بد برخورد کردم ولی امروز میخوام جبران کنم ولی من درجوابش چیزی نگفتم فرزاد دستمو گرفت وبرد جایی که رخت خواب منو کامیار پهن بود خوابوند و لباسامو درآورد که نگاش افتاد به کیر شق شده من با خنده ای موذیانه گفت توهم که بدت نمیاد بعد شروع کرد با کیرم ور رفتن ویه کم برام ساک زد که الان فهمیدم دلیل این کارش این بود که به من ساک زدنو یاد بده بعد از چند لحظه ازمن خواست که همین کارو برای اون بکنم منم برای اینکه تابلو نشه چند بار با دندونام به کیرش زدم تا فکر نکنه که من جندم خلاصه یه ساک توپ براش زدم تا ابش اومد و همشو ریخت تو دهنم اولش از کار فرزاد بدم اومد ولی وقتی اب کیرش رو مزه مزه کردم نظرم عوض شد بعد منو از پشت خوابوند و با انگشت خیسش شروع کرد با سوراخ کونم بازی کردن که از این کارشم خیلی خوشم اومده بود بعد از چند لحظه که متوجه شد سوراخ کونم گشاد شده بهم گفت به حالت چهار دست وپا در بیام کیرشو چنر بار کرد تو دهنم تا خیس بشه و رفت پشتم کیرشو یواش یواش کرد تو کونم اولش دردم گرفت ولی داد و بیداد نکرددم تا به کارش ادامه بده کم کم ریتم تلمبه زدنش تند تر شد تازه داشتم لذت میبردم که کیرشو درآورد و دراز کشید رو زمین وبهم گفت بشینینم روی کیرش منم با اکراه قبول کردم رو کیرش نشستمو شروع کردم به بالا و پایین کردن که بهم گفت یه خورده یواش تر منم با تکون دادن سرم تایید کردم و دوباره شروع کردم به بالاو پایین کردن که صدای زنگ اومد من خشکم زده بود که فرزاد گفت نترس کامیاره رفتم درو باز کنم با اینکه دیشب جلوی کامیار گاییده شده بودم و خودشم منو گاییده بود از کامیار خجالت میکشیدم وقتی کامیار منولخت دید وفرزاد و اون شکلی رو زمین یهلحظه یه نیشخند زد ووسایل رو گذاشت توی آشپزخونه و سریع رفت تو اتاق خواب وقتی نگام به کیر فرزاد افتاد دیدم از حالت شقی در اومده یه خورده باهاش ور رفتم وقتی که دوباره شق شق شد رفتم روش نشستم و خیلی آروم شروع کردم به بالاوپایین کردن حالا فهمیده بودم که چرا تو ساک زدن فرزاد جلوی اومدن آب کیرش رونگرفت نگو آقا تصمیم گرفته بود یه دل سیر منو بگاد خلاصه بعد چند دقیقه پاهام خسته شد فرزادم که اینو فهمیده بود بهم گفت رو شکم بخوابم و خودشم پرید روم این قدر تند تلمبه میزدد که کمر درد گرفته بودم ولی اصلا این چیزا برام مهم نبود چون از بس حشری شده بودم غیر از لذت چیز دیگه ای رو احساس نمیکردم وقتی نفسش به شماره افتاد فهمیدم که آخراشه طولی نکشید که دال کونم احساس گرمی کردم و مثل دیشب فرزاد خودشو انداخت روی من ولی این دفعه مدت زمان بیشتری طول کشید تا از روم بلند شه وقتی بلند شد لباساشو پوشیدو منو بلند کردو یه لب ازم گرفت بعدش بهم درگوشم گفت که امروز غروب منتظرش باشم ولی این دفعه با کامیار کار داره وقتی این حرفو زد متعجبانه نگاش کردم تو دلم گفتم عجب کمری داری دوباره اومد جلوی گوشمو گفت اگه بهش کمک کنم منم میتونم کامیارو بگام اینو گفت و رفت وقتی صدای بسته شدن در اومد کامیار سریع اومد بیرون به هوای اینکه مثل دیشب بیاد کون مارو بگاد ولی این دفعه از این خبرا نبود چون دلم میخواست تا میتونم بکنمش چون نقشه کشیده بودم که اونو بگام ولی خودم بگا رفته بودم از گاییده شدن خودم توسط فرزاد دلگیر نبودم چون لذت برده بودم ولی چون کامیار منو گاییده بود حرصم گرفته بود سریع لباسامو پوشیدم وبه کامیار گفتم چون فرزاد منو بد گایید الن نمیتونم بهت کون بدم باشه برای بعد از ظهر اونم از همه جا بیخبر قبول کرد منم منتظر بودم که بعد از ظهر بشه و فرزاد بیاد تا کامیار و رو مثل خودم بگا بدم.

از اینکه سرتونو درد آوردم عذر خواهی میکنم اگه از داستانم راضی بودین با نظرهاتون مارو شرمنده خودتون کنین اگه از داستانم خوشتون اومده باشه و دلتون بخواد منم ادامه داستان رو براتون مینویسنم
با تشکر

تجاوز به عشق پاک امیر

سلام.این بدترینم اتفاقیه که تو زندگیم افتاده هدفم از نوشتن این اتفاق اینه که می خوام شما دوستان عزیز بعد از خوندن این ماجرا نظرتون رو بگین که من چی کار کنم با این بدیختیم.
من دریا هستم 21 سالمه دانشجوی صنایعم.یه داداش دارم 10 سالشه بابام کارمنده مامانم معلم.از وقتی دبیرستان بودم یه پسری به اسم امیر(مستعار) همش دنبالم بود.تا مدرسم تعطیل می شد هر روز سر کوچه مدرسه می دیدمش.دنبالم میومد اما هیچی نمی گفت.کم کم بعد چند ماه من و مهشید دوستم داشتیم می رفتیم اومد جلو بهم یه نامه داد زود رفت! من هاج و واج مونده بودم.نامه تو دستم بود نمی دونستم بازش کنم یا نه.مهشید زود نامه رو ازم گرفت بازش کرد بلند بلند برام می خوند.یادمه سه شنبه 4 اسفند بود.هوا بارونی بود.امیر نوشته بود عاشقمه می گفت عشقم عشق واقعیه اگه یه روز منو نبینه دیوونه می شه! من می دونستم این حرفا همش کشکه نامش رو همونجا پاره کردم.خلاصه از اون روز به بعد چند بار خواست باهام صحبت کنه که بالاخره مهشید راضیم کرد انقدر سخت نگیرم شاید واقعا پسر خوبی باشه.من اصلا مثل دوستام نبودم که دوست پسر داشته باشم و برم سر قرار اما این بار انگار دل خودمم دوست داشت با امیر صحبت کنم.امیر دو سال ازم بزرگتر بود سوم دبیرستان بود.پسر مودبی بود درسخونم بود ولی می گفت از وقتی منو دید درسش خیلی افت کرد.شمارشو بهم داد اون موقع ها من موبایل نداشتم با گوشیه بابام شبا یواشکی بهش اس می زدم.خلاصه دوستی من و امیر شروع شد.امیر تو درسام خیلی بهم کمک می کرد همش جزوه هاشو بهم می داد.موقع کنکورشم روزی یه ساعت باهام صحبت می کرد اما حرفامون بیشتر حرفای معمولی بود.رتبه کنکورش خیلی خوب شد و توی یکی از دانشگاه های خوب تهران قبول شد.با اینکه تهران بود من و امیر همش با هم در ارتباط بودیم.شهر ما تا تهران 2 ساعت راهه برا همین امیر همش میومد و می رفت.یه ترم از دانشگاش که گذشت مهشید بهم گفت اینطوری که نمی شه اون پسره یه سری نیازهایی داره باید تامینش کنی که اونجا یه وقت شیطون گولش نزنه.خیلی با خودم کلنجار رفتم یه روز که مامانمینا خونه خالم بودن به امیر گفتم بیاد خونمون.خیلی تعجب کرد.یه عالمه به خودم رسیدم.اون روز اولین بار جلوش لخت شدم.امیر سینه هامو میخورد همه جامو دست میکشید منم واقعا احساس خوبی داشتم.وقتی لخت تو بغل امیر بودم احساس می کردم تو آسمونام. من از اینکه تو آغوش عشقم سکس رو تجربه می کردم خوشحال بودم.بعد از اون روز تقریبا ماهی دو بار امیر میومد خونمون و همدیگرو ارضا می کردیم.احساس می کردم عشق امیر به من بیشتر شده منم واقعا حس می کردم عاشقشم.اون سال کنکور دادم و شهر خودمون قبول شدم.امیر می گفت بعد از اینکه درسش تموم شه میاد خاستگاریم منم با اینکه برام سخت بود اما ته دلم راضی بود که تا 2 سال دیگه زنش می شم.

وسطای عید امسال تصمیم گرفتیم برای چند روز بریم شیراز خونه ی داییم.داییم یه پسر داره 25 سالشه اسمش رامینه.(اینم بگم رامین از بچگی که ما شیراز زندگی می کردیم با من بود خیلی هوامو داشت منم مثل داداش دوسش داشتم اما دو سال پیش اومد خاستگاریم که من انقد گریه زاری کردم که مامانم محترمانه جوابشون کرد) منم برا همین اصلا دوست نداشتم بریم خونشون ولی باباینا می گفتن خیلی وقته ندیدیمشون باید بریم.امیر وقتی فهمید می خایم بریم خونه ی داییم خیلی ناراحت شد منم به مامان گفتم رامین هست سختمه مامان گفت رامین سربازیه اصلا اونجا نیست.منم به امیر گفتم اونم خیالش راحت شد آخه ماجرای خاستگاریو می دونست.وقتی رسیدیم خونشون دیدم وای رامین هست.زنداییم گفت وقتی فهمید شما میاین مرخصی گرفته.خیلی اعصابم خورد بود اصلا تحویلش نگرفتم حتی سلامم نکردم بهش.می خواستم به امیر بگم که رامین هست ولی پیش خودم گفتم چرا الکی عصبانیش کنم رامین مگه چی کار میخاد بکنه من که تحویلش نمی گیرم.به امیر گفتم خیالت راحت فقط داییم و زندایی هستن.من که دیدم رامین هست خیلی حجابمو رعایت می کردم حتی بابام تعجب کرد خونه ی دایی با روسری و بلوز دامن بلند باشم.روز دهم عید بود ساعت 11 شب.ما همه داشتیم سریال نگاه می کردیم که رامین برا هممون از آشپزخونه شربت آورد.4 نفر ما بودیم 3 تام اونا می شدیم 7 نفر اما رامین تو سینی 5 تا شربت آورد.به همه تعارف کرد به من رسید تموم شد گفت همش جا نشد تو سینی 2 تا دیگرو الان میارم.منم خیلی تشنم بود تو اون گرما تا آورد زود گرفتم با شیرینی خوردم..

بعد از نیم ساعت احساس کردم سرم خیلی سنگینه به مامان گفتم گفت از خستگیته برو تو اتاق بخواب.رفتم تو اتاق به امیر زنگ زدم با اینکه خیلی خوابم میومد ولی دوست داشتم صداشو بشنوم.امیر گریه می کرد که دلش تنگ شده زودتر بیاین منم مثل امیر دلم تنگ بود و چاره ای نداشتیم.کم کم دیدم همه دارن می خوابن با امیر خداحافظی کردم.نمی دونم به خاطر شربته بود یا نه خیلی بی حال بودم. همش به این فکر میکردم چرا امیر شربت منو جدا از مال بقیه آورد.خیلی دیگه خوابم میومد اما امیر هی اس میزد دوست نداشتم وقتی دلش تنگه زودتر بخابم.حالم عجیب بود همیشه تا ساعت دو سه شب به امیر اس می زدم بعد می خوابیدم ولی امشب ساعت 12 دیگه چشام باز نمی شد.به امیر گفتم مامانم پیشمه نمی تونم زیاد اس بزنم شب بخیر گفتم بهش اما امیر هی اس میزد دیگه ساعت 1.5 شده بود امیرم شب بخیر گفت و خوابید.حالم خیلی بد بود بی حال بی حال بودم.نا نداشتم برم پیش مامان.مامان با زندایی تو یه اتاق بودن بابا و دایی و میثم داداشم تو پذیرایی خوابیدن.رامینم تو اتاق خودش.خواب تموم وجودمو گرفته بود ولی دلتنگیم برا امیر نمی ذاشت راحت بخوابم.یدفه احساس کردم در اتاق باز شد.بین خواب و بیداری بودم روم پشت به در بود.با همون حال آروم گفتم مامان بیا پیشم می ترسم تنهایی.واقعا بی حال بودم سرم داشت منفجر می شد.یدفه سنگینیه یه دست مردونه رو رو پاهام احساس کردم.تنم خشک شد یعنی کیه.دست دامنم رو داد بالا.وای داشتم می مردم با اون حال بدم نمی تونم بگم چه حسی بود.حس وحشت بی حالی ترس.یاد دست امیرم افتادم که رو رون پاهام دست می کشید.دست داشت بالاتر میومد تو اون حال فکر میکردم امیر عزیزمه داره تنم رو نوازش می کنه.احساس کردم دارم خواب امیرم رو میبینم.شرت پلنگیم که همین یه هفته پیش قبل عید امیر برام خریده بود داشت از باسنم پایین میومد.خندیدم گفتم امیر کی اومدی.اما دستش خیلی زبرو بزرگ بود.دست امیر من نرم بود.دوباره وحشت اومد سراغم می خواستم برگردم ولی خیلی می ترسیدم.احساس کردم چیز سفت و داغی داره به پشت رون پاهام می خوره می خواستم جیغ بکشم ولی واقعا نا نداشتم.اون سفتی به باسنم خورد.هیچ وقت آلت امیرم به پشتم نخورده بود همش می گفت برات ضرر داره بعد ازدواج اپنت می کنم هیچوقتم به پشتت کاری ندارم.اما الان داشت می رفت داخل.با اون بی حالیم احساس درد شدیدی می کردم.دست بردار نبود عقب جلو می کرد که داغی شدیدی داخل مقعدم احساس کردم.چشام از بی حالی باز نمی شد که نور فلاش دوربین چشامو حرکت داد.. دیگه هیچی نفهمیدم تا صبح که امیر طبق معمول ساعت 9.5 بهم زنگ زد.چشمم به دامنم افتاد که اونطرف اتاق افتاده بود.من لخت لخت بودم حتی سوتینم تنم نبود.داشتم دیوونه می شدم آخه من چرا لختم کی لباسمو دراوردم که یه چیزی مثل باد از ذهنم گذشت.یاد دیشب یاد ترسم یاد درد کشیدنم افتادم.بی اختیار گریم گرفت بلافاصله لباسامو آوردم هرچی گشتم شرت پلنگیم پیدا نشد.همش گریه می کردم یاد دیشب دیوونم می کرد.یاد گریه های امیر افتادم نمی دونستم باید چی کار کنم.هر طوری بود خواستم لباسم رو بپوشم.درد شدیدی از پشتم حس می کردم.امیر هی زنگ می زد نمی تونستم جوابشو بدم و قطع کردم.با دامن بدون شرت پیش مامان رفتم هنوز خواب بود.زندایی داشت سفره صبحانه رو پهن می کرد.از زندایی پرسیدم رامین کجاس گفت امروز صبح زود رفت پادگان.اون روز دیگه رامین خونه نیومد ما فردا قرار بود برگردیم.هرچقد گشتم شرتمو پیدا نکردم.احساس عذاب وجدان شدیدی داشتم.احساس تنفر از خودم از رامین از این زندگی.نمی دونم اونشب باهام چی کار کرد.دیگه ام خبری ازش نشد.بعد از عید به خاطر درد شدیدم همراه مهشید به دکتر رفتم.دکتر معاینم کرد گفت شقاق مقعدی دارم گفت یه قسمت از مقعدم پاره شده.ازم پرسید شوهر داری گفتم آره.گفت به شوهرت بگو رابطه از پشت ضرر داره مخصوصا برا تو که یه قسمتش از بین رفته..
مهشید شاخ در اورد فکر میکرد کاره امیره باورش نمی شد.همه ماجرا رو براش تعریف کردم.بچه ها خیلی عذاب وجدان دارم همش احساس می کنم رامین ازم عکس و فیلم گرفته نمی دونم باید چی کار کنم.مهشید این سایتو بهم معرفی کرد.خواهش میکنم بگین من چی کارکنم.کارم فقط شده گریه.تو این 6 ماه رامین حتی یه بارم بهم زنگ نزده ولی همش دلهره دارم بابت اون عکسا بابت اون شب بابت امیرم.امیر قراره تا یه ماه دیگه بیاد خاستگاریم ولی من نمی دونم بهش بگم یا نه.کاش میمردمو نمیرفتم خونشون کاش به امیر گفته بودم رامین هست.
مرسی از اینکه وقت گذاشتین خوندین.
دریا

اولین سکس با دوست پسرم رضا

من و رضا حدود 3 -4 ماهی بود که باهم دوست شده بودیم !!! از اونجایی که خیلی بهش اعتماد داشتم و دوسش داشتم میذاشتم بیاد خونمون. برای بار پنجم بود که اومد خونمون تا اون موقع فقط همدیگرو بوس کرده بودیم اما حدود ساعت 10 صبح قرار داشتیم اون روز وقتی اومد من خواب موندم و اون یه ربعی تو کوچه منتظر بوده وقتی زنگ زد از خواب پریدم و یادم افتاد رضا جلو درمونه سریع درو براش باز کردم و اومد وقتی منو با اون وضع دید زد زیره خنده آخه موهام بهم ریخته بود و لباس خواب تنم بود!! باهم رو مبل نشستیم و من هنوز مست خواب بودم سرمو گذاشتم رو شونش چند دقیقه ای ساکت بود بعدش گفت : نه مثله اینکه تو خیلی خوابت میاد من میرم بعدا میام…گفتم نه الان خواب از سرم میپره (راستی هیچکی خونه نبود همه سرکار بودن)

بهش گفتم پاشو بریم لب تابه منو درست کن اونم قبول کرد وقتی داشت pc رو درست میکرد من رفتم رو تختم دراز کشیدم بعد که کارش تموم شد اومد کنارم دراز کشید .از اونجایی که خیلی دوسش داشتم شروع کردم با موهاش بازی کردن و سرشو نوازش میکردم یهو بلندم کرد و سرمو روی سینش گذاشت وبعد چند دقیقه شروع به لب گرفتن کرد همونطور که داشتیم لبای همدیگرو میخوردیم از روی لباسم سینه هامو میمالوند و بعدش ازم اجازه گرفت که لباسمو در بیاره نمیدونم چرا بهش اجازه دادم آخه اصلا تو فازه این چیزا نبودم بعدش سوتینمو در آورد سایز سینه های من 70.شروع کرد به مالوندنش اصلا حال خودمو نمی فهمیدم داشت سینه هامو میخورد و نوکشو زبون میزد. نمیخواستم باهاش سکس داشته باشم اما دیگه چاره ای نبود رضا حسابی خمار بود. بعد حدودا 10دقیقه ای وقتی کاملا روش بودم آروم دستش رفت رو کونم و از روی ساق صورتی که پام بود میمالیدش دوباره ازم اجازه گرفت که درش بیاره اما اینبار گفتم نه !! شروع کرد به اصرار که حواسم هست و خودمو کنترل میکنم و هزارتا چیز دیگه بازم خر شدم و ساق و شرتمو از پام در آورد بهد با انگشتش کسم رو مالوند و دردم گرفت و آخی گفتم . از اونجایی که تا حالا سکس نداشتم سوراخه کونم خیلی تنگ بود و با انگشتش سوراخمو آروم آروم یکم گشاد کرد ولی هنوزم نمیشد کیر توش کرد! همونجور که انگشتش تو کونم بود یه دستشم رو سینم بود و داشت ازم لب میگرفت و گفت برگرد منم ناخواسته برگشتم اونم لخت شده بود و به شکلی که کونم لای پاش بود دولا شدم و آروم سر کیرشو داشت میکرد تو کونم که داشتم از درد میمردم و ازش خواهش کردم که بیخیال بشه گفت فقط اولشه یکم تحمل کن بالاخره با هزار بدبختی کیرشو کرد تو کونم و آروم آروم تلمبه میزد و سوراخ کونم گشاد شد بهم یکم حال داد اما داشتم میمردم دوباره بهش گفتم بسه گفت یکم دیگه .2 دقیقه بعد آبش اومد اما نریخت روم و سریع دستمال برداشت و دیگه نذاشتم ادامه بده …..
این اولین سکس ما بود و از اون به بعد هم من بهش وابسته شدم هم اون به من!!! هر ماه یکی دوبار باهم سکس داشتیم و حدودا یک سال و نیم باهم بودیم تا اینکه چند وقت پیش حدودا 2 هفته پیش بهم زدیم !!! از اون موقع تاحالا خیلی افسرده تر شدم و به جز رضاهم دیگه هیچکسو نمیخوام !!! سکسمم فقط بخاطر علاقم بهش بود!!!!

نوشته: سارا

ماجرا با نادیا (۱)

ساعت دور و بر 1 بعدازظهر بود , تقریبا چشمام نیمه باز بود و تازه پلکام داشت قدرت میگرفت باز بشه که صدای موبایلم توی اتاق پیچید : دستم رو آروم سر دادم روی دراور گوشیو برداشتم و گذاشتم روی گوشم :
بله ؟
هنوز کپیدی مادر قهبه؟
اگه گزاشتی یک ساعت بخوابیم …
پاشو جمش کن بریم یه دوری بزنیم : دیشب که ریدی به کسا رفت حداقل دوتا ردیف کنیم تو دستو بال داشته باشیم لازم میشه .
کیرم تو کونت که همه هوش و حواس کیریت تو دختر خلاصه شده …
تا ده دقیقه دیگه دم دره خونتونم کیرمون نکنیا …
بمیر!
———
دوباره دستم رو سر دادم روی دراور و گوشی رو گذاشتم سر جاش. چهار زانو نشستم روی تخت و دستامو توی موهام کشیدم یه خمیازه هم از ته دل کشیدم و یکم کش و قوص اومدم . چند لحظه به گوشه اتاق چشم دوختم و بی حرکت موندم که یادم اومد الانه که سیاوش پیداش شه! یکم کج کردم بدنمو و پاهامو لب تخت آویزون کردم بعدم با فشار دو تا دست از بقل موفق به جدا کردنه خودم از تخت شدم.
چند ثانیه بعد جلوی آینه حمام ایستاده بودم و داشتم سرو وضعم رو درست میکردم که گوشی شروع کرد به زنگ زدن , دویدم طرف گوشی بدون اینکه بزارم صحبت کنه گقتم اومدم و قطعش کردم .
سریع شلوار رو پیراهنم که از دیشب روی صندلی انداخته بودم رو پوشیدم و به سمت آسانسور روانه شدم . در ساختمانو که باز کردم دیدم طبق معمول داره فحش میده . تا منو دید شیشه رو داد پایین :
مادر سگ خوبه گفتم ده دقیقه .
دوست دارم.
منم مامانتو دوست دارم . راه بیا کونی
رفتم نشستم بقل دستش گفتم :
سلام عزیزم
سلام و مرگ هنوز کونم بخاطر نادیا داره میسوزه که دیشب چطوری پروندیش.
چیزی که زیاده دختر!
بابا نکرده بودمش وگرنه کونم نمیسوخت .
فعلا راه بیفت تا ببینیم خدا چی میخواد .
کیر تو آبروت کسکش
و پاشو روی گاز فشار داد و حرکت کردیم …

شب قبل :
با چند تا بچه ها نشسته بودیم لبی تر کنیم …
جمعا 15 نفری میشدیم 7 تا پسر و 8 تا دختر … هر کی با دوست دخترش اومده بود بجز من ولی دوست دختر سیاوش با دوتا از دوستاش اومده بود . همه با هم راحت بودیم چون تقریبا شناخت کامل از هم داشتیم … هرکی تو بغل دوست پسرش ولو بود بغیر از مهناز و شیرین که دوست پسر نداشتن یا حداقل باهاشون نبودن ( اطلاعی نداشتم ) اونا هم یه گوشه نشسته بودن با هم گپ میزدن.
منم طبق معمول توی بالکون داشتم سیگار میکشیدم و به آسمون خیره شده بودم که صدای آرش توجه منو به خودش جلب کرد:
بسه بسه پاشبن ببینم برا من قمبرک زدن پاشین مشروب رسید
امیرحسین : ایولللللللل ! همه بگین ایولللللل
همه باهم داد زدن : اییییییییییوللللللللللللللل
سرمو به نشونه تاسف تکون دادم و رومو به سمت بیرون برگردوندم که صدای کشیده شده بالکن باعث شد دوباره برگردم.
سیاوش : کس کش لاشی گمشو بیا تا نریدم بهت!
بمیر بابا بزار سیگارمونو بکشیم .
( دستشو روی کیرش گذاشت ) سیکار تو اینجاس عزیزم .
جووون ! فعلا اونو بده نادیا خانم بکشه .
بدو تا عصب نزدم!
برو اومدم.
یه پک سنگین به سیگار زدم و بین دو انگشت شصت و اشاره گذاشتم و حالت تلگر شوتش کردم .
به طرف داخل برگشتم و با دست راست لای موهام کشید و رفتم تو!
محمد : به افتخار کون امیرجون یه کف دست مرتب صلوات!
همه شروع کردن خندیدن.
من : به افتخار دسته کونم همه قمبل کنید !
خنده ها تازه شد.
محمد : کم نیاریا
من : نترس اگه اوردم از مامان سیا قرض میگیرم !
نادیا زد زیر خنده و گفت : چیکار به این عشق من داری عوضی !
من : گمشو تو یکی
سیاوش : هو کونی با خانوم من ؟ بشن تا مامانتو عروس نکردم . بتمرگ!
چهار زانو شدم و سر جام نشستم .
محمد : خوب کی میریزه ؟
امیرمحسن : من !
محمد : بمیر کونی ! دو پیک میخوری میرینی ! میخوای ساقی شی؟
امیرمحسن : اخه!
محمد: خفه! نبوووود؟
کسی صداش در نیومد !
یکم تو چشم هم نگاه کردیم . نا خودآگاه همه داشتن به من نگاه میکردن!
من : حرفشم نزنین!
ملیسا : جوننننننن ملیسااااااا
من : جون جنده مردم !!!!؟؟ زشته نگو
یکم سرو صدای خنده بلند شد
ملیسا دختر خوب و خاکی بود که دو سالی میشد می شناختیمش . دوست دختر امیرمحسن بود.
ملیسا لب پایینشو روی لب بالا لوله کرد به نشونه لوس کردن و گفت : جوون منننن!
من : ای بابا !
همه دست میزدن : ایووووووووووول ایییییییول داش امیرو ایول
من : داغتونو ببینم !
ملیسا : مرررررررررررررررررسی دادشی.
من : ی ی ی ی ی گوشام دراز شد!
از دور برام یه بوس فرستاد
رفتم نشستم پشت دم و دستگاه و شروع کردم به چرخوندن پیک ولی واسه خودم کم می ریختم چون تعداد زیاد بود ! ( لازم میشه که آدم کم نیاره یه وقت )
دومین شیشه تقریبا تموم بود ! داغ داغ بودم و طبق معمول گوشام کاسه خون پیک و دادم دست محمد .
محمد : خوردم به سلامتیه امیر جون که امشب حال داد
من : نوش!
پیک و گرفتم و گذاشتم زمین : بابا یکم استراحت!
حواسم رو جمع کردم به سیاوش که سرش و گذاشته بود روی پای نادیا داشت کس شعر میگفت!
یکم استراحت کردم و ساعت نگاه کردم ساعت 11 بود .
اومدم تو حال دیدم هرکی یه ور ولو شده ! داد زدم : همه ریدین ؟ بسه دیگه!
صداها در اومد : ننننننننننننههه!
درحالی که به سمت آشپزخونه میرفتم : مرگ و نه!
کم کم تعداد بچه ها کم شد و به 6 نفر رسید . امیرمحسن از یه طرف با ملیسا کج شد به طرف یه اتاق. محمد صاحب خونه هم با نسترن به طرف اتاق…. و همینطور سیاوش با نادیا!
دوباره به طرف بالکن رفتم و یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به کشیدن اصلا گذر زمان و حس نمیکردم و توی حالو هوای خودم بودم که با حلقه شدن دو دست دور کمرم به خودم اومدم و متعجب صورتمو به برگردوندم!
نادیا : نترس منم
من : خوبی ؟
نادیا : ( همینطور که دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود ) بهتر از این نمیشم. خیلی مشروبش خوب بود
من : خوب خداروشکر ( با اشاره به دستاش ) میشه برداری ؟ خفه شدم!
نادیا دستشو باز کرد و گفت : خیلی بدی!
من : بدی از خودتونه ! سیا کجاس که اومدی سراغ من؟
نادیا : خوابیده!
من : ساعت چنده مگه ؟
نادیا : 1:30
من : عجب!
نادیا : امیر ؟
من : هوم ؟!
نادیا : او روز یادته که با ساغر بودم سوار ماشین سیا شدیم؟
من : خوب؟
نادیا : یادته ؟؟؟
من : آره بابا , خوب که چی؟
نادیا : چرا وقتی سیا شمارشو داد به من تو به اون شماره ندادی؟
من : چه وقت این سوالا بود؟
ن : بگووووو
م : روم نشده حتما!
ن : چرت نگو تو منو ساغر و با هم میخوری ! حالا گیریم که اینطوری بوده باشه من تا الان شاید 5 بار بیشتر با اون اومدم پیش شما چرا اقدامی نکردی ؟
م : ولمون کن. توام وقت گیر اوردیا!
ن : امیررر؟؟؟
م : ههههههههههان؟!
ن : میشه بشینم رو پات ؟
م : نه ! بابا بیخیال سیا بیاد ببینه کونمون میزاره ها!
ن : مهم نیست
همیطوری آروم نشست روی پام
ن : یه خواهش میکنم یه کاری بکن نه نگو ناراحت میشم
م : چکار ؟
ن : دستاتو بنداز دور گردنم سردمه
م : ای بابا بکش از ما الان سرو کله سیا پیدا میشه ها!
نادیا دستاشو از پشت اورد و پنجه هاشو توی پنجه هام قفل کرد و دور کمرش قفل کرد
ن : خیلی وقت بود میخواستم این بقلو تجربه کنم
م : ببین نادیا
حرفمو قطع کرد
ن : بزار همین یه شب و خالی کنم خودمو
دیگه حرفی نزدم , چند دقیقه ای گذشت که یه قطره اشک روی دستم افتاد
م : گریه واسه چیه ؟ من که حرفی نزدم
ن : ناراحت نیستم خوشحالم که تجربت میکنم .
پنجشو از تودی دست چپم باز کرد و صورتشو به طرف چپ برگردوند . تماس دست داغش با پوست صورتم حس جالبی بهم داد.
ن : بزار کارمو بکنم و هیچی نگو
لبشو روی لبم فرود و یه لب کوچیک گرفت و گفت : جون نادی همین یکبارو و بدون چون و چرا همراهیم کن و دوباره لبشو و روی لبم فرود آورد منم همراهیش کردم.
در همین حین با دستش موهای پشت سروم رو آروم چنگ میزد

ادامه دارد …

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 29 مشترک دیگر بپیوندید